زندگینامه شهید غلامرضا نور محمدی
غلامرضا(رضا) نور محمدي، اولين فرزند محمد و صديقه، در چهارده تير ماه سال 1337در خانواده اي مستضعف و مومن در شهرستان آبادان به دنیا آمد. او براي رفتن به مدرسه خيلي ذوق داشت. در سال تحصيلي 1344- 1343 وارد دبستان شد. دوران ابتدايي را در دبستانهاي جامي و فروغي واقع در ايستگاه 8 و 12 آبادان سپري كرد. رضا نسبت به كودكان همسن و سالش آرامتر و ساكت تر بود.




زندگینامه شهید غلامرضا نور محمدی


نوید شاهد: غلامرضا(رضا) نور محمدي، اولين فرزند محمد و صديقه، در چهارده تير ماه سال 1337 در خانواده اي مستضعف و مومن در شهرستان آبادان به دنیا آمد.

او براي رفتن به مدرسه خيلي ذوق داشت. در سال تحصيلي 1344- 1343 وارد دبستان شد. دوران ابتدايي را در دبستانهاي جامي و فروغي واقع در ايستگاه 8 و 12 آبادان سپري كرد. رضا نسبت به كودكان همسن و سالش آرامتر و ساكت تر بود.

روحيه ظلم ستيزي و دستگيري از مظلومان او از كودكي  بارز و برجسته بود. سال پنجم دبستان، در مدرسه اي كه تحصيل مي كرد، همه نوع دانش آموزي وجود داشت، يك روز مدير مدرسه، سرصف دانش آموزي را كه لباسهاي كهنه و مندرس پوشيده بود از صف خارج نمود و جلوي بقيه تنبيه بدني كرد. به او گفت: «ديگر حق نداري با اين لباس ها به مدرسه بيايي. » براي همه ي دانش آموزان همه چيز همان جا تمام شد مگر براي رضا. بعد ازمدرسه او را تعقيب كرد تا خانه آنها را ياد گرفت. وارد خانه كه شد متوجه گرديد كه وي پدر ندارد و مادرش از طريق رختشويي امرار معاش مي كند .

فرداي آن روز با كمك چند نفر از دوستانش يك دست لباس نو براي اين دانش آموز خريد و مدير مدرسه را وادار كرد سرصف از اين دانش آموز فقيرعذرخواهي كند و لباس ها را به عنوان جايزه به او بدهد.

رضا علاقه زيادي به درس خواندن داشت و در درسها از كسي كمك نمي گرفت. هميشه معدلش 20 بود. او در همه چيز به خصوص در مصرف لوازم التحرير صرفه جويي مي كرد. در كارها كمك پدرش بود . به علت اينكه حقوق پدرش كفاف زندگي را نمي داد، تابستان ها با كار كردن خرج مدرسه اش را تأمين مي كرد. به همه ي بزرگترها احترام مي گذاشت و هميشه به فكر پدر و مادرش بود. او فردي مهربان، رئوف، دلسوز ، متواضع و بي ريا بود.

دوران راهنمايي را از سال 1350 در مدرسه ي سنايي واقع در ايستگاه آبادان درس خواند. بعد از پايان دوران راهنمايي در هنرستان صنعتي آبادان در رشته ي برق ادامه تحصيل داد.

رضا زياد به مسجد مي رفت و احترام زيادي براي خواهرانش قائل بود .

آنها را به خواندن نماز، قرآن، مطالعه درسها و رعايت حجاب تشويق مي كرد و برادرانش را همين طور. اگر كسي به سراغ برادر كوچكش مي آمد تا تحقيقات كامل راجع به او نمي كرد، اجازه نمي داد با او رفت و آمد كند.

او در كل خود را مسئول مي دانست و سعي در هدايت خواهران و برادرانش داشت.

بسيار اهل مطالعه بود و كتاب هاي مذهبي، اجتماعي، حقوقي، فلسفي، تفسير قرآن و كتاب هاي آيت الله طالقاني را مطالعه مي كرد . او تبحر خاصي در مسائل حقوقي كسب كرده بود. به كتاب هاي استاد مطهري علاقه عجيبي داشت، و قسمت هايي از آنها را حفظ بود.

محمد نورمحمدي، پدرش، مي گويد: « رضا اگر كتابي را مي خواست،كتاب فروشي ها را آن قدر زيرو رو مي كرد تا آن كتاب را پيدا كند. يك بار كتابي از شهيد مطهري را مي خواست كه متاسفانه نتوانست آن را در آبادان پيدا كند، به همين منظور به شيراز رفت تا آن كتاب را بخرد. »

رضا علاقه مند به جريانات كربلا، و انجام نماز و روزه بود . او از افراد دروغگو، حقه باز، بي بند و بار ، بي نظم، كم تحرك، لاابالي و از رژيم طاغوت و افراد وابسته به آن، كساني كه انحراف اخلاقي و ديني داشتند و نيز از اسراف كردن بدش مي آمد. حتي در مورد غذا، اگر دو نوع غذا درست مي كردند، مي گفت:«اسراف نكنيد و يكي از آنها را به نيازمندان و يا همسايه هايي كه نياز دارند، بدهيد.

در برابر مشكلات خونسرد بود و همه را به آرامش دعوت مي كرد و با مشكلات قاطعانه و با اراده برخورد مي كرد . با تجربه، صبر و ايمان وجودي قبل از هر چيزي مسئله را تجزيه و تحليل مي كرد و مي سنجيد و در جهت رفع آن اقدام مي نمود.

او اهل شوخي نبود. وقتي عصباني مي شد، رنگ چهره اش تغيير مي نمود و سكوت مي كرد. رضا شيفته امام بود و به بزرگي از او ياد مي كرد . علاقه عجيبي نيز به دكتر چمران داشت و خيلي از رفتار و عرفان او صحبت مي كرد. و نيز افراد مومن، با ايمان، مظلوم و ساكت را دوست داشت.

در دوره ي دبيرستان بود كه به سمت مسايل سياسي كشيده شد و از زماني كه در مسجد فعاليت مي كرد، اعلاميه هاي امام را به همراه دوستانش به خانه مي آورد و در خانه آنها را تكثير و بين مردم پخش مي كرد. معمولاً ساعت يك بعد از نيمه شب مي رفت بيرون و اعلاميه پخش مي كرد. حدود 4 صبح، قبل از روشن شدن هوا به خانه برمي گشت . بيشتر وقتها هم كفشهاي كتاني مي پوشيد تا سرو صدا ايجاد نشود . در تكثير و توزيع نوارهاي امام نيز فعاليت داشت. در زمان انقلاب هم روزها به جمع كردن مردم و جوانها و تشويق آنها براي شركت در راهپيمايي فعاليت مي كرد .

رضا روزي كه امام مي خواست به ايران بيايد، سه روز روزه گرفت و بعد به تهران رفت. وقتي برگشت ناراحت و گرفته بود. وقتي پدرش علت ناراحتي او را پرسيده بود، گفته بود:« اجازه ندادند هواپيماي امام به ايران بيايد.» و سه روز ديگر روزه نذر كرد. او بدون سحري روزه مي گرفت. علاوه بر اين رضا گروه مخبر توحيدي را در آبادان به منظور ارشاد جوانان، پخش شبنامه ها، نصب اعلاميه ها و تشكيل جلسه هاي وعظ و سخنراني تشكيل داد.

رضا در رشته ي برق با معدلي بسيار عالي ديپلم گرفت. چون پدرش كارگر شركت نفت بود، مي خواست در آن جا ثبت نام كند . وقتي مسئول ثبت نام نمره هايش را ديد، با اشتياق و تأكيد فراوان به خانواده اش توصيه كرد:« او را براي ادامه تحصيل به خارج از كشور بفرستيد.» خانواده رضا هم وسايل سفر او را به هندوستان فراهم كردند اما رضا وقتي كه ديد انقلاب اسلامي كه تازه پيروز شده است در برابر توطئه هاي گوناگون نياز به مراقبت دارد، با همه ي علاقه اي كه به تحصيل داشت، به جاي رفتن به دانشگاه عازم مناطق آشوب زده شد.

او گروهي را كه در آبادان بمب گذاري و خرابكاري مي كردند، با كمك همرزمانش از بين برد. مبارزه فكري و ايدئولوژي با گروهك ها داشت كه به دروغ دم از حقوق خلق ها مي زدند.

در تاريخ نهم تيرماه 1358 كه تاريخ شروع جنگي بود به نام جنگ عرب و عجم، جنگي كه ساخته دست امپرياليسم بود و نيروهاي مسلح ضد انقلاب با اين عناوين خرمشهر را به آتش مي كشيدند پادگان هاي آن را غارت و مردم را قتل عام مي كردند، رضا به همراه دوست قديمي اش رضا بنده بهمن- كه رهبر و موسس اصلي گروه «الثوره» بود و بعد از انقلاب به ايران آمده بود- يك نيروي مقاومت تشكيل دادند . نيرويي كه با اين نيروهاي ضد انقلابي- كه تمام آنها در بغداد ريشه داشتند- مبارزه كند .

رضا به همراه دوستش يك گروه 22 نفره تشكيل دادند كه همه ي آنها افرادي ورزيده و جنگجو بودند و خود رضا بنده بهمن كسي بود كه سالها در خارج از كشور «فلسطين» جنگيده بود و با همكاري هم توانستند شورش هاي خوزستان را سركوب كنند.

زماني كه رضا سرپرست شركت پيش ساخت در خرمشهر بود، براي رفع مشكلات مردم از دل و جان مي كوشيد حتي يك روز كه يكي از كارگرها از ساختمان افتاده بود و همان دم جان سپرده بود و كار فرما و مسئولين نمي خواستند پول خون آن جوان را به خانواده اش بدهند، رضا موضوع را پي گيري كرد و نامه به مقامات بالا نوشت تا توانست حق خانواده آن كارگر را بگيرد. رضا حقوقي را كه مي گرفت براي خانواده هاي مستضعف خرج مي كرد. براي كساني كه در جزيره مينو و شلمچه زندگي مي كردند و فاقد امكانات رفاهي بودند، يخچال و پنكه مي خريد و در اين كار بچه هاي ديگر را هم- كه در شركت كار مي كردند- تشويق مي كرد.

کمک کردن به دیگران را خیلی دوست داشت

در ماه مبارك رمضان بود كه در آن گرماي طاقت فرساي آبادان به خانه هاي مردم فقير مي رفت و آنچه را كه لازم داشتند، براي آنها تهيه مي كرد و با زبان روزه بر مي گشت . حتي زماني كه سيل آمد و تمام قسمت هاي چادر نشين و محله هاي مستضعف را آب فرا گرفت، رضا باز هم به كمك دوستانش به ياري مردم شتافت و حتي وسايل خانه را تا جايي كه مي توانست از قبيل چراغ خوراك پزي، پتو، لباس گرم و مواد غذايي از منزل برمي داشت و براي سيل زدگان مي برد و هفته ها و روزها به خانه نمي رفت.

رضا جوانان را كه توسط گروهك ها اغفال شده بودند، ارشاد و راهنمايي مي كرد و با سردمداران و هسته ي اصلي فساد و ضد انقلاب- كه همان پس مانده هاي رژيم طاغوت و اعضاي اصلي گروهك ها را شامل مي شد – در خوزستان و كردستان مي جنگيد.

وقتي كه جنگ در سال 1359 شروع شد، عراقي ها جاده خرمشهر را محاصره كردند. در آن زمان بني صدراز جبهه بازديد مي كرد و رزمندگان كمبود مهمات را به او گزارش مي دادند كه شايد او كمبودها را جبران كند، اما بني صدر خيانت كرد و باعث شد كه دشمن جوانان زيادي را شهيد كند.

بعد از اشغال شدن بخشي از سرزمينهاي جنوبي ايران، خانواده رضا- كه جزومهاجرين جنگي بودند- از خوزستان به نجف آباد اصفهان آمدند و رضا هم در 22 سالگي از طريق بسيج نجف آباد به جبهه اعزام شد.

انگيزه اش از رفتن به جبهه رضاي خدا، حفظ قرآن و مملكت بود او مي گفت: «ما نمي خواهيم خودمان را مطرح كنيم. ما مي خواهيم قانون خدا را اجرا كنيم.»

در زمان مرخصی به تمام خانواده شهدا سر میزد

وقتي رضا جبهه بود هر 6-5 ماه يك بار به مرخصي مي آمد، آن هم - يك يا دو روز. هر وقت هم كه مي آمد به تمام خانواده هاي شهدا سرمي زد و نيز روي طرح هاي عملياتي كار مي كرد و به منظور جذب نيروي نظامي به مدارس و پايگاههاي اطراف نجف آباد مي رفت و طي سخنراني به تبليغ و ارشاد جوانان مي پرداخت.

او به خانواده اش تأكيد مي كرد كه هر وقت دلتان گرفت به گلستان شهدا برويد.

او در جبهه ابتدا به صورت جنگهاي نامنظم مي جنگيد و در كنار دكترچمران، يار وفادار دكتر چمران بود.2 بار هم به لبنان رفت و دوره هاي چريكي راهمان موقع فرا گرفت. او در اكثر عمليات ها شركت كرد. عاشق جنگيدن بود. بعد از شهادت دكتر چمران رضا از طريق سپاه وارد عمليات شد. دوستانش تعريف مي كردند:« رضا جبهه را مانند كف دستش مي شناخت. رفتار و اخلاق رضا در جبهه هم براي ما الگوست و هم روحيه رزمندگان را قوي مي كرد.»

رضا در كارهاي جمعي يك مدير خوب بود و از نظر ديگران استفاده مي كرد. توكل به خدا داشت و هميشه با برنامه عمل مي كرد ؛ چه در بحث آموزشي و چه در بحث نظامي.

یکی دیگر از خصلت های خوب ایشان هم نشینی با نیروها بود

يكي از خصلت هاي خوب رضا هم نشيني با نيروها بود . او هر شب ميهمان يكي از گروه هاي تحت فرماندهي اش بود. شام را با آن ها صرف مي نمود و بعد از شام هر كس يك دعا مي كرد و بقيه آمين مي گفتند. يك شب در يكي از همين دسته ها ميهمان بود. بعد از صرف شام نوبت به دعا رسيد. نوبت به يكي از برادران كه رسيد گفت:« خدايا .... خدايا.... يادم رفت و چه دعايي مي خواستم بكنم.» رضا به كمكش رفت و او را از خنده بچه ها نجات داد و گفت: « بگذار اين دعا را من به جاي تو ادا كنم.» دستها را بلند كرد و گفت: «خدايا ما را انسان قرار بده ».

رضا در عمليات محرم علاوه بر فرماندهي گردان، مسئوليت تيم هاي ويژه خنثي سازي كمين را نيز بر عهده گرفت. مأموريت سازماندهي گردان جديد و دفاع در برابر پاتك هاي دشمن نيز به او واگذار شد و رضا باز هم سرافراز و سربلند از عهده آن بيرون آمد.

روی بیت المال خیلی احساس مسئولیت می کرد

جعفر هاديان، دوست و همرزمش، نقل مي كند: «در يكي از محورهاي عملياتي باران شديدي شروع به باريدن كرد. چون شب قبل اين منطقه را تصرف كرده بوديم، هيچ سرپناهي نداشتيم. فقط هر نفر يك پتو همراهش بود كه خود را از سرما حفظ كند. پتو را سرمان كشيديم تا قدري از باران در امان باشيم و دچار سرماخوردگي نشويم. در اين هنگام نور محمدي را ديدم كه اسلحه هاي بچه ها را در يك جا جمع كرد، نمي دانستم مي خواهد چكار كند. بعد با تعجب ديدم پتويي كه بايد با آن خودش را مي پوشاند روي اسلحه ها كشيد تا زنگ نزنند. جلو رفتم، گفتم : آقا رضا، به جاي خودت از اسلحه محافظت مي كني؟ خودت واجب تري يا اسلحه؟ خم شد و با دست دقيقاً لبه هاي پتو را صاف كرد كه حتي يك قطره باران به سلاح ها نخورد و در حالي كه خودش خيس شده بود، گفت: « بيت المال ارزش مندتراست.»

در حمله ي بستان هم رضا فرمانده گردان بود و در اين عمليات مجروح شد. ابتدا در بيمارستان فاطميه اهواز و از آن جا در بيمارستان نمازي شيراز مدت 3 ماه بستري شد. رضا يك كليه خود را از دست داد و نيز قسمتي از روده ها و اعضاء داخلي بدنش آسيب فراواني ديد. يك تركش هم به نخاع كمرش اصابت كرده بود.

صديقه شجاعي، مادرش، مي گويد: «هر وقت رضا به خانه مي آمد متوجه مي شديم يا مجروح شده يا براي جمع آوري كمك هاي مردمي به جبهه به مرخصي آمده است. يكي از اين مرخصي ها دو- سه روزي به خانه نيامد .

بعد متوجه شدم بر اثر اصابت تركش به كمرش در بيمارستان بستري بوده كه با عمل جراحي آن را خارج نمودند. گفتم: آخر مادر، مگر در اين شهرغريب بودي كه رفتي تنهايي بستري شدي؟ رضا در حالي كه به كمرش اشاره مي كرد، گفت: چيزي نبود مادر، يك تركش در بدنم بود. چون مال عراقي ها بود غصبي بود نمازم با آن اشكال داشت. رفتم خارجش كردم تا درست نماز بخوانم.»

رضا نورمحمدي در عمليات والفجر مقدماتي چون هميشه جلودار صف رزمندگان بود، مجروح شد ولي به علت داشتن مسئوليت حساس حاضر نشد به عقب برگردد. پس از آن گردان خود را براي شركت در عمليات والفجر يك آماده كرد و با يورش برق آسا خطوط دفاعي دشمن را درهم ريخت.

آزادسازي «تپه ي كينگ » در عمليات والفجر 2 از ديگر افتخارات اوست.

در مرحله دوم اين عمليات مجدد مجروح گشت و پس از يك ماه درمان درنجف آباد به جبهه بازگشت و در عمليات والفجر 4 نيز شركت كرد . بعد از اين عمليات به جنوب رفته و مسئوليت محور عملياتي را پذيرا شد.

در جزاير مجنون و در عمليات خيبر، فرماندهي و هدايت محور به عهده رضا بود. پس از آن كه جبهه از يك آرامش نسبي برخوردار شد، به مداواي جراحت هاي خود پرداخت.

اعتقاد رضا بر اين بود: «يك مسئول و فرمانده هميشه بايد همگام با پايين ترين رده هاي نظامي در خط مقدم جبهه به پيش برود و با كسب تازه ترين اطلاعات، قبل از فوت وقت و قبل از عمل دشمن اقدام به اتخاذ تصميم نمايد.» اين مسئله مهم را برتري نيروهاي اسلام مي پنداشت، به طوري كه اين ايده و فكر او باعث مي شد هميشه در هر حمله جزو نخستين كساني باشد كه اقدام به شكستن سد دشمن نمايد . شجاعت و نبوغ و پشتكار وي سبب شد كه در طي زماني كوتاه به مسئوليت هاي سنگين نائل گردد.

رضا مسئول محور عملياتي لشكر 8 نجف اشرف بود و در مياديني چون شلمچه، خرمشهر، ايستگاه 7، تپه هاي مدن، ذوالفقاري آبادان، جزيره مينو، دارخوين، بستان، سوسنگرد، دهلران و عمليات هاي محرم، والفجر مقدماتي و والفجر( 1و 2و 3و 4) عمليات رمضان و بدر شركت داشت . او در بيش از هفت عمليات با سمت فرماندهي نقش عمده اي در پيشروي نيروهاي اسلام داشت.

از شگفتي هاي حضور او در جبهه جنگ، مجروح شدن بيش از 15 مرتبه او بود كه تحملي طاقت فرسا نياز داشت.

رضا آرزويش شهادت بود و هميشه مي گفت: « در بين اين همه خانواده شهيد نمي توانم در چشم پدر و مادرشان نگاه كنم.»

سردار رضا نورمحمدي در عمليات بدر از مرحله ي شناسايي تا مرحله عمل و حمله حاضر بود. در اين عمليات فرماندهي محور عملياتي بر عهده او بود. در مرحله ي دوم عمليات بدر در بيست و دوم اسفند ماه سال 1363پس از 6 سال دفاع خالصانه با دشمن بر اثر اصابت تركش به سينه و سر شهيد شد.

محسن رضايي مي گويد: «شب اول عمليات بدر را به خوبي پشت سر گذاشتيم و صبح با آب دجله چاي درست كرده و نوشيديم . تا شب نيز پشت خاكريزي كه آن سوي ساحل دجله بود مستقر بوديم . شب دوم عمليات رضا- كه فرمانده محور عملياتي بود - نيروها را در يك كانال مستقر كرد. در حال نشسته و تكيه زده مشغول استراحت و منتظر صدور فرمان حمله بوديم. هوا خيلي سرد بود و بالاپوش بچه ها كم بود، من و رضا زير يك پتو بوديم. دشمن كه گويي متوجه ما شده بود، به شدت كانال را زير آتش گرفته بود، طوري كه هر لحظه خمپاره اي در كانال يا لبه ي آن منفجر مي شد. رضا خواب بود و من هم داشتم خواب مي رفتم كه خمپاره اي نزديك سرمان منفجر شد ولي رضا بيدار نشد. با خود گفتم آن قدر خسته است كه خمپاره هم حريفش نشده است. لحظاتي بعد فرمانده لشكر رضا را با بي سيم صدا زد تا دستور آغاز حمله را دهد. هر چه رضا را صدا زدم، بيدار نشد. نگران شدم. پتو را كنار زدم . ديدم همه لباسهايش غرق خون است و تركش به سينه اش اصابت كرده، اما در آن موقع سرش را نديدم، چون مغزش هم متلاشي شده بود. در حالي كه دستانم از شدت ناراحتي مي لرزيد، گوشي بي سيم- كه مستمر مي گفت: رضا، رضا، احمد- را برداشتم و با بغض گفتم: احمد- احمد، رضا، رضا به ميهماني امام حسين (ع) رفته است.»

شهيد رضا نور محمدي هميشه همه را به نماز توصيه مي كرد، مخصوصاً خواهران و برادرش را. مي گفت: « سعي كنيد مهربان، صبور و قانع باشيد و زياد به دنبال هوي و هوس و تجملات نرويد كه فايده اي ندارد. به پدر و مادر احترام بگذاريد. مسائل ديني و اسلامي را رعايت كنيد، در مسائل فرهنگي همكاري داشته باشيد و تا هر وقت در جبهه هستيد، بياموزيد و آموزش دهيد و به فكر باشيد چون نياز است و از بحث تكنيك و تاكتيك از دشمن عقب نباشيد. اگر ما مي جنگيم براي اين است كه مي خواهيم قانون خدا را حاكم كنيم نه خود را.

پيكر پاكش را در استان اصفهان گلزار شهداي رضوان شهر به خاك سپردند.

پي نوشت ها

-1 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد،

صص 1 و 2

-2 سرگذشت پژوهي- اطلاعات فردي

شهيد

-3 پرونده فرهنگي شاهد- كتاب، ص 5

-4 نورمحمدي، محمد- سرگذشت پژوهي،

ص 6

-5 شجاعي، صديقه - سرگذشت پژوهي،

ص 5

-6 پرونده فرهنگي شاهد- كتاب ص 2

-7 همان- زندگي نامه، ص 12

-8 همان، ص 12

-9 نورمحمدي، محمد- سرگذشت پژوهي،

ص 6

-10 همان، صص 7و 5و 4

-11 همان، ص 7

-12 شجاعي، صديقه- سرگذشت پژوهي،

ص 4

-13 نورمحمدي، عباس- سرگذشت

پژوهي، ص 3

-14 رشيدزاده، مهدي- سرگذشت پژوهي،

ص 30

-15 پرونده فرهنگي شاهد - زندگي نامه،

ص 2

-16 نورمحمدي، محمد- سرگذشت

پژوهي، ص 8

-17 نورمحمدي، عباس- سرگذشت

پژوهي، ص 2

-18 نورمحمدي، محمد- سرگذشت

پژوهي، ص 8

-19 نورمحمدي، عباس- سرگذشت

پژوهي، ص 1

-20 نورمحمدي، محمد- سرگذشت

پژوهي، ص 8

-21 هاديان، جعفر - سرگذشت پژوهي،

ص 30

-22 نورمحمدي، محمد- سرگذشت

پژوهي، ص 8

-23 شجاعي، صديقه- سرگذشت پژوهي،

ص 13

-24 رشيدزاده، مهدي- سرگذشت پژوهي،

ص 30

-25 نورمحمدي، عباس- سرگذشت

پژوهي، ص 2

-26 نورمحمدي، شهين- سرگذشت

پژوهي، ص 26

-27 شجاعي، صديقه- سرگذشت پژوهي،

ص 13

-28 نورمحمدي، عباس- سرگذشت

پژوهي، ص 2

-29 نورمحمدي، شهين- سرگذشت

پژوهي، ص 26

-30 نورمحمدي، عباس- سرگذشت

پژوهي، ص 2

-31 نورمحمدي، محمد- سرگذشت

پژوهي، ص 10

-32 نورمحمدي، عباس- سرگذشت

پژوهي، ص 2

-33 هاديان، جعفر - سرگذشت پژوهي،

صص 30 و 29

-34 نورمحمدي، محمد- سرگذشت

پژوهي، صص 8و 6

-35 همان، ص 9

-36 نورمحمدي، عباس- سرگذشت

پژوهي، ص 3

-37 پرونده فرهنگي شاهد - زندگي نامه،

ص 1

-38 نورمحمدي- محمد- سرگذشت

پژوهي، ص 10

-39 پرونده فرهنگي شاهد - زندگي نامه،

ص 5

-40 همان، ص 6

-41 همان، صص 7و 6

-42 نورمحمدي، عباس- سرگذشت

پژوهي، ص 3

-43 پرونده فرهنگي شاهد - زندگي نامه،

ص 5

-44 همان، صص 27 و 26

-45 همان، صص 3و 2

-46 همان، ص 7

-47 نورمحمدي، محمد- سرگذشت

پژوهي، ص 12

-48 پرونده فرهنگي شاهد - زندگي نامه،

ص 6

-49 هاديان، جعفر - سرگذشت پژوهي،

ص 30

-50 نورمحمدي، محمد- سرگذشت

پژوهي، ص 12

-51 شجاعي، صديقه- سرگذشت پژوهي،

ص 12

-52 پرونده فرهنگي شاهد - زندگي نامه،

ص 4

-53 هاديان، جعفر - سرگذشت پژوهي،

ص 30

-54 پرونده فرهنگي شاهد - زندگي نامه،

ص 7

-55 همان، ص 16

-56 همان، ص 4

-57 هاديان، جعفر - سرگذشت پژوهي،

ص 31

-58 رشيدزاده، مهدي- سرگذشت پژوهي،

ص 31

-59 هاديان، جعفر - سرگذشت پژوهي،

ص 31

-60 رشيدزاده، مهدي- سرگذشت پژوهي،

ص 31

-61 پرونده فرهنگي شاهد- خاطره، ص 9

-62 همان- زندگي نامه، ص 15

-63 همان- خاطره، ص 53

-64 همان- زندگي نامه، ص 4

-65 همان- خاطره، ص 56

-66 همان- زندگي نامه، ص 15

-67 همان، ص 10

-68 همان، ص 9

-69 همان، ص 12

-70 همان، ص 17

-71 هاديان، جعفر - سرگذشت پژوهي،

ص 31

-72 پرونده فرهنگي شاهد - زندگي نامه،

ص 15

-73 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد،

ص 1

-74 پرونده فرهنگي ش اهد- زندگي نامه،

ص 5

-75 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد،

ص 5

-76 پرونده فرهنگي شاهد - خاطره،

صص 6و 5

-77 نورمحمدي، شهين- سرگذشت

پژوهي، ص 27

-78 شجاعي، صديقه- سرگذشت پژوهي،

ص 13

-79 رشيدزاده، مهدي- سرگذشت پژوهي،

ص 30

-80 پرونده فرهنگي شاهد- وصيت نامه

-81 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد،

ص 2

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زنگینامه فرماندهان شهید استان اصفهان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده