سيدحسين موسوي، فرزند سيدابراهيم و حميده، در ششم تير ماه سال 1334در خميني شهر به دنيا آمد. از كودكي پرجنب و جوش بود. دوره ابتدايي را در مدرسه عماد شهرستان خميني شهر (فعلي) گذراند. به خاطر كار درس را بعد از اتمام دوره ابتدايي رها كرد و همراه پدرش به كارخانه رفت . به خاطر هوش و ذكاوت خوب ظرف مدت 6 ماه يك بافنده خوب شود.


زندگینامه شهید سید حسین موسوی

 نوید شاهد:  سيدحسين موسوي، فرزند سيدابراهيم و حميده، در ششم تير ماه سال 1334در خميني شهر به دنيا آمد.

از كودكي پرجنب و جوش بود. دوره ابتدايي را در مدرسه عماد شهرستان خميني شهر (فعلي) گذراند. به خاطر كار درس را بعد از اتمام دوره ابتدايي رها كرد و همراه پدرش به كارخانه رفت . به خاطر هوش و ذكاوت خوب ظرف مدت 6 ماه يك بافنده خوب شود.

سيدحسين به كتاب هاي مذهبي و قرآن علاقه داشت و دعاي كميل راهمواره مي خواند. از خصوصيات شخصيتي ايشان، ايمان، صبر، نماز اول وقت و شجاعتش قابل توجه بود.

در 19 سالگي با خانم حبيبه كريمي ازدواج كرد و مدت زندگي مشترك آنها 5 سال بود و حاصل اين ازدواج 3 فرزند است. همسرش علت انتخاب و پاسخ مثبتش را، ايمان، عبادت، تقوي و قرآن خواندن سيدحسين ذكر مي كند. به همسرش توصيه مي كرد: « حجاب را رعايت كن و سعي كن بچه ها را خوب تربيت كني و حضرت زينب(س) را الگو قرار دهي. با شروع انقلاب در راه پيمايي ها و تظاهرات حضوري فعال داشت .هنگامي كه جنگ شروع شد، به بسيج رفت و در سپاه استخدام و عازم جبهه شد.

سيدحسين به رزمندگان، اسلام، قرآن و امام علاقه خاصي داشت و حامي مستضعفين بود و از مسئولين مي خواست به قشر محروم، خانواده شهدا و ايثارگران رسيدگي و مشكلات آنها را حل كنند. آقاي قدير رضايي، همرزمش، نقل مي كند: « قبل از جنگ مدتي در كردستان بوديم. با شروع جنگ سيد حسين به عنوان فرمانده به آبادان رفت و من را به عنوان معاون خود انتخاب كرد. به رزمندگان مي گفت : فرمانده شما امام زمان(عج) است. من يك خدمت گزار به اسلام و مستضعفين هستم. او در شبها به عبادت معبودش مي پرداخت و در اين اوقات با معبودش خلوت مي كرد.

رابطه اش با همسايگان و خويشاوندان بسيار خوب بود، هر وقت عازم جبهه بود، در روستاهاي اطراف ضمن جمع كردن نيرو براي اعزام به مناطق جنگي و حضور در دفاع مقدس، براي جبهه تبليغ مي كرد.

از دوستانش مي توان عبدالرحمن كرمي و آقاي قدير رضايي - جانباز - نام برد.

در جبهه همه رزمندگان او را دوست داشتند. در كارهاي گروهي بسيجي وار عمل مي كرد و خودش پيش قدم مي شد. بعد از پيروزي در عمليات فتح المبين، به خميني شهر آمد و فرماندار او را دعوت كرد، همه مردم در ميدان امام جمع شدند. فرماندار و امام جمعه شهر حضور داشتند، ولي سيدحسين نمي رفت و در جواب همسرش كه پرسيد:« چرا نمي روي؟ » گفت: « از خانواده شهدا خجالت مي كشم» با گريه شعري زمزمه مي كرد.

سيدحسين از افرادي كه جبهه نمي آمدند و مي گفتند در پشت جبهه كمك مي كنيم، اما عملاً اين گونه نبودند، ناراحت بود. در مورد مواضع سياسي سيدحسين، آقاي قدير رضايي، همرزم، خاطره اي نقل مي كند: « قبل از عمليات فتح المبين جهت پاره اي امور به دزفول آمديم. هنگام برگشت، يك جوان 15-16 ساله همسفر ما بود كه - لباسي به تن داشت با آرم مجاهدين خلق، سيد حسين بسيار ناراحت و با صبر و بردباري به جوان نزديك شد. گفت: از كجا مي آيي؟ جوان گفت : از مدرسه. به او گفت: در مدرسه همين درسها را به شما مي دهند. در همين هنگام يك لباس از لباسهاي خودش به او داد و لباسش را در آورد و پولي نيز به او داد. آدرس مدرسه را گرفت كه برود بررسي كند. چون آن جوان گفت: در مدرسه ما، همه از اين لباسها مي پوشند. او از دست خرابكاري ها و مواضع گروهك ها و تروريست ها عصباني بود.»

شهادت خود را در خواب دیده بود

سيدحسين قبل از شهادت، خواب مي بيند كه با لب تشنه به شهادت مي رسد و اين خواب را براي دوست مجروحش- كه در بيمارستان بستري بود- تعريف مي كند و از او مي خواهد براي كسي تعريف نكند. همان طور كه خواب ديده بود با لب تشنه به شهادت رسيد.

بسیار از خود گذشتگی داشت

آقاي قدير رضايي، همرزمش، مي گويد: « من به خاطر اين كه بينايي چشمهايم را از دست داده بودم و در بيمارستان بستري بودم، او مدام در كنارم بود. زمان ترخيص، پزشكان به من گفتند: دوستت، سيدحسين، از ما مي خواست تا يكي از چشمانش را به چشمان شما پيوند بزنيم، اما اين كار را نكرديم و امكانش نبود.

قبل از رفتن به جبهه خوابش را براي من تعريف كرد و گفت : خواب ديدم- در حالي كه تشنه هستم- تركش به گردنم اصابت كرد و شهيد شدم. بعد از مدتي كه خبر شهادت او را شنيدم، دوستم، عبدالرحمن كرمي، برايم تعريف كرد و گفت: در عمليات در حال پيشروي بوديم و در حالت متمركز و آماده دفاع كه ايشان احساس تشنگي كرد و گفت :قمقمه ات آب دارد؟ دست را بردم قمقمه را بيرون بياورم كه در همان لحظه يك گلوله به طرف ما آمد و من مجروح شدم و او در زير لب زمزمه مي كرد تا خود را به او رساندم شهيد شد. »

سيدحسين موسوي  در 1361/4/24  که فرماندهي گردان را بر عهده داشت- بر اثر اصابت گلوله دشمن به شهادت رسيد.

پيكر پاكش بعد از تشييع در گلزار شهداي سيدمحمد، شهرستان خميني شهر، به خاك سپرده شد.

پي نوشت ها

-1 پرونده كارگزيني شاهد- فرم اطلاعات شهيد

-2 موسوي، سيدابراهيم- سرگذشت پژوهي، ص 5

-3 همان، ص 6

-4 همان، ص 8

-5 رضايي، قدير- سرگذشت پژوهي، ص 31

-6 كريمي، حبيبه- سرگذشت پژوهي، ص 15

-7 همان

-8 همان، ص 15

-9 همان، ص 17

-10 موسوي، سيدعلي- سرگذشت پژوهي، ص 26

-11 رضايي، قدير- سرگذشت پژوهي، ص 29

-12 همان، ص 29

-13 موسوي، سيدابراهيم- سرگذشت پژوهي، ص 8

-14 همان، ص 13

-15 رضايي، قدير- سرگذشت پژوهي، ص 31

-16 كريمي، حبيبه- سرگذشت پژوهي، صص 19 و 18

-17 رضايي، قدير- سرگذشت پژوهي، ص 30

-18 همان، صص 31 و 33

-19 همان، ص 30

- -20 همان، صص 33

-21 همان، ص 33

-22 پرونده كارگزيني شاهد- فرم اطلاعات فردي شهيد

-23 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد، ص 2

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ / زندگینامه فرماندهان شهید استان اصفهان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده