خدامراد ملكي ريزي، دهمين فرزند غضنفر و ناز آفرين خسروي است که در هيجدهم آبان ماه سال 1336 در زرين شهر اصفهان به دنيا آمد. ناز آفرين خسروي در مورد قبل از تولد خدامراد مي گويد: «قبل از اين كه خداوند، خدامراد را به ما بدهد، سه تا بچه فوت شده بود . وقتي خدا مراد متولد شد، خيلي خوشحال بوديم و به همين دليل اسمش را خدامراد گذاشتيم، يعني خدا مراد و آرزوي مرا برآورده كرده بود.»
 

زندگینامه شهید خدا مراد ملکی ریزی

 نوید شاهد : خدامراد ملكي ريزي، دهمين فرزند غضنفر و ناز آفرين خسروي ان، در هيجدهم آبان ماه سال 1336 در زرين شهر اصفهان به دنيا آمد.

ناز آفرين خسروي در مورد قبل از تولد خدامراد مي گويد: «قبل از اين كه خداوند، خدامراد را به ما بدهد، سه تا بچه فوت شده بود . وقتي خدا مراد متولد شد، خيلي خوشحال بوديم و به همين دليل اسمش را خدامراد گذاشتيم، يعني خدا مراد و آرزوي مرا برآورده كرده بود.»

پدر خدا مراد مردي زحمت كش و كشاورز بود و از دسترنج خود امرار معاش مي كرد. آنها از لحاظ مالي در سطح پايين قرار داشتند . خدا مراد كودكي پرجنب و جوش و فعال بود.

او دوران ابتدايي را در مدرسه ملي محموديه گذراند ولي پس از اتمام دوران ابتدايي به دليل فقر مالي ترك تحصيل كرد تا در كار كشاورزي پدرش را كمك كند. او بسيار متواضع، صبور و پرتلاش بود. خدا مرا د به ائمه اطهار(عليهم السلام) عشق مي ورزيد. او در كنار كار به ورزش جودو و كشتي نيز مي پرداخت كه در جودو صاحب مقام دوم استان شد.

سپس به خدمت سربازي رفت. در همين ايام انقلاب شكوهمند اسلامي ايران آغاز شد. خدامراد به فعاليت هاي انقلابي پرداخت و مانند ساير سربازان به فرمان امام خميني (ره) از پادگان فرار كرد و به جمع مردم معترض به رژيم ستم شاهي پيوست.

در دوران قبل از انقلاب در پخش اعلاميه هاي حضرت امام و نوارهاي سخنراني ايشان نقش موثري داشت. شهيد در سال 1354 با خانم شمسي حصيري ازدواج كرد. مدت زندگي اين زوج 9 سال بود. حاصل ازدواج اين دو، دو دختر و سه پسر به نام هاي زهرا، رضا، خديجه ،ابوالفضل و ابوذر مي باشد كه ابوذر شش ماه پس از شهادت پدر به دنيا آمد.

خدامراد ملكي بعد از انقلاب عضو كميته انقلاب اسلامي گرديد . و سپس به جمع امدادگران كميته امداد پيوست. او كه از همان اوايل كودكي فقر را حس كرده بود، به ياري مردم محروم شتافت.

خدا مراد صبور و بردبار و خیلی زحمتکش بود

خدا مراد، توكل به خدا داشت و صبور و بردبار بود. در هنگام گرفتاري و مشكلات طوري رفتار مي كرد كه هيچ كس از افرادمنزل متوجه آن گرفتاري نمي شدند . در مورد نماز و روزه اش مقيد بود . او پر تلاش و زحمتكش بود و به مال حلال اهميت مي داد.

در اوايل جنگ با توجه به آشوب و فتنه در كردستان، به جبهه هاي حق عليه باطل شتافت.

خانم حصيري، همسرش، مي گويد: « هدف خدا مراد از رفتن به جبهه رضاي خدا و ياري رساندن به اسلام بود . او به من مي گفت : اگر شما بچه هايم را نگهداري نمي كردي. من نمي توانستم با خيال راحت به جبهه بروم.»

ايشان به مادرش خيلي احترام مي گذاشت . هر وقت مي خواست به جبهه برود به همسرش مي گفت:« هر خوبي كه مي خواهي در حق من انجام دهي، اين احسان را در حق مادرم داشته باش.»

در مورد تربیت فرزندان حساس بود

راجع به فرزندانش توصيه مي كرد كه آنها را زينب گونه و علي وار تربيت كن. و معتقد بود كه رفتار خوبي با ديگران داشته باشيد تا سرمشق و الگو قرار گيريد.

هيچ وقت از مسئوليتش در جبهه سخن نمي گفت و هر وقت از كارش مي پرسيدند، مي گفت:« من در تداركات خدمت مي كنم.» در حالي كه فرمانده گردان بود.

خدامراد ملكي قبل از عمليات ثامن الائمه(ع) به جبهه جنوب رفت و در شكستن محاصره ي آبادان به امر امام خميني (ره) شركت نمود. پس از آن در عمليات هاي (فتح المبين، بيت المقدس، رمضان، محرم، والفجر، بدر و خيبر فعالانه شركت داشت.

خدا مراد بسیار اخلاق مهربان و با گذشت و فداکاری داشت

همرزم ايشان مي گويد: « در عمليات خيبر در خوزستان بوديم . سرماي خوزستان هم مثل گرماي خوزستان خيلي شديد و كشنده است. شب بود و از بس كه هوا سرد بود، خوابمان نمي برد. من و آقاي ملكي به دنبال پتو رفتيم، چون با كمبود پتو مواجه بوديم، حدود 3 كيلومتر براي يافتن پتو پياده روي كرديم كه ناگهان چند پتوي يخ زده و خشك پيدا كرديم. پتو را كه باز كرديم، درون پتو جسد شهيدي بود كه يخ زده بود . دوباره به راه خودمان ادامه داديم. وقتي كه از پيدا كردن پتو نااميد شديم، دوباره برگشتيم و شهيد را روي زمين گذاشتيم و پتو را برداشتيم. در راه برگشت بوديم كه متوجه شديم گويي صداي لك لكي - كه منقارش را به هم مي زند- به گوشمان رسيد در حالي كه پيرمردي بود كه از شدت سرما دندان هاي مصنوعي اش به هم مي خورد و ما احساس كرديم كه صداي لك لك است. ملكي پتو را روي پيرمرد انداخت و گفت: شما در حال نگهباني هستي، مواظب باش سرما نخوري. من و ملكي بدون پتو مانديم و اين فداكاري و دلسوزي او را هيچ وقت فراموش نمي كنم.»

نسبت به بیت المال خیلی احساس مسئولیت می کرد

همسرش مي گويد: « وقتي كه آقاي ملكي به مرخصي آمده بود، اوركت و شلوار جبهه اش را درآورد. من مي خواستم لباس هايش را بشويم كه متوجه شدم دو- سه دكمه درون جيبش است. بعد از شست وشوي لباس ها دكمه ها را به لباسش دوختم. ايشان براي رفتن به جبهه لباس هايش را پوشيد. گفت: من دو- سه دكمه در جيبم گذاشته بودم، آنها را نديدي؟ اين دكمه ها مال بيت المال است و بايد به جبهه برگردانم. شايد كسي نياز به دكمه داشته باشد.» من به ايشان گفتم كه آنها را به لباست دوختم . او خيلي ناراحت شد و گفت: من فرداي قيامت براي اين چند دكمه مواخذه مي شوم. زيرا در مورد بيت المال و حق الناس حساس بود.»

عباس خسرويان، همرزم، مي گويد: « در عمليات فتح المبين در نيمه هاي عمليات من و خدامراد ملكي به دشت عباس رفتيم و چون پسرعموي من، حسين خسرويان، در جبهه بود، به دنبال او گشتم . روز سوم يا چهارم فروردين ماه بود كه متوجه شديم پسر عمويم شهيد شده. ما به هم خيلي علاقه داشتيم. من به ملكي گفتم: بيا برگرديم شهر و در مراسم تشييع حسين شركت كنيم و بعد از تشييع جنازه بر مي گرديم جبهه. ولي ملكي گفت: من نيامدم كه برگردم و بعد روي خاك هاي داغ دشت عباس به سجده افتاد و گريه كرد و گفت: قسم به خون پاكت اي حسين شهيد تا انتقام خونت و ادامه ي راهت جبهه را ترك نمي كنم.»

او اخلاق متواضع و مهربانی داشت

او بسيار متواضع و خوش برخورد بود. با اينكه فرمانده بود ولي در توزيع غذا و پر كردن گوني براي درست كردن سنگر و خلاصه كارهايي از اين قبيل كمك مي كرد. در صورتي كه اين كارها وظيفه يك فرمانده نبود ولي او هيچ وقت خودش را بالاتر از ديگران نمي ديد.

ملكي فرماندهي در جبهه را با فرماندهي گروهان شروع كرد. به لحاظ ابراز شجاعت و دلاوريش به فرماندهي گردان رسالت و سپس فرماندهي گردان حضرت رسول (ص) در تيپ قمربني هاشم(ع) رسيد . سخت ترين مأموريت ها را مي پذيرفت و در به اتمام رساندن آن با توجه به شجاعت و آگاهي از تاكتيك هاي رزمي موفق و سربلند بود. وي در جبهه خالصانه و با تضرع به درگاه خداي خويش ضجه مي زد و با معبودش در پي نمازهايش به راز و نياز مي پرداخت. هنگامي كه به مرخصي مي رفت به گلستان شهداي زرين شهر مي رفت و ياران صديق خويش را ملاقات مي نمود . او با حقوق اندكي كه از سپاه مي گرفت، زن و بچه هايش را تأمين مي كرد .هميشه در جمع بستگان، دوستان و رزمندگان امر به معروف و نهي از منكر و ديگران را به نماز اول وقت و اعمال مذهبي و عبادي سفارش مي كرد و با منكرات شديداً مبارزه مي نمود.

عباس خسرويان، همرزم، چنين مي گويد: « آقاي ملكي به تلاوت قران علاقه مند بود و مي گفت: ما در پناه قرآن هستيم. به ياد دارم در عمليات بيت المقدس در منطقه جفير آتش عراقي ها خيلي سنگين بود . ايشان به رزمنده ها توصيه مي كرد: اگر مي خواهيد از خطرات و گلوله هاي دشمن مصون بمانيد، قرآن بخوانيد و خودش شروع به خواندن قرآن كرد . همین موقع گلوله ي توپ در نزديك ما به زمين اصابت كرد و 12 تركش بزرگ روي زمين ريخته بود كه به لطف خدا يكي از آنها به ما اصابت نكرد. آقاي ملكي سواد چنداني نداشت ولي باور قلبي داشت.»

و نيز درباره روحيه ي خدامراد ملكي چنين مي گويند: « آقاي ملكي درجبهه روحيه ي عجيبي پيدا كرده بود و متحول شده بود . در عمليات رمضان در خط پدافندي كوشك يك دژ بسيار بزرگي بود. ما بين رزمنده ها و عراقي ها يك كيلومتر آب بود و بعد از آن يك جاده ي بين المللي خاكي مرز ايران و عراق بود. زير اين جاده تونلي تاريك و وحشتناك بود، زيرا بر اثر حفر تونل جنازه و اسكلت عراقي ها- كه در آن منطقه دفن بود ند - به چشم مي خورد . تونل آنقدر تاريك بود كه فانوس به دست حركت مي كرديم. من كه از وجود اسكلت ها باخبر نبودم وگرنه جرات نداشتم به داخل تونل بروم. ما در داخل تونل كمين كرده بوديم. ناگهان ملكي غيبش زد. بعد از چند لحظه كه او را ديدم. از وي پرسيدم: كجا رفتي؟ او دست مرا گرفت و گفت: الآن مي برمت جايي كه بودم. او مرا داخل تونل تاريك مسيري برد تا رسيديم به يك اسكلت. آقاي ملكي اسكلت را به من نشان داد و گفت: من هر روز مقابل اين اسكلت مي نشينم و گريه مي كنم و به عاقبت انسان ها فكر مي كنم كه به خود مغرور نباشم . من در جبهه درس معرفت و شناخت پيدا كردم.»

وي در تيپ قمربني هاشم(ع) خدمت مي كرد.

در بحران ها و مشكلات سخت و خطرناك هميشه خودش وارد عمل مي شد و با فرياد «ياحسين(ع)» و «الله اكبر» به بچه هاي رزمنده روحيه، مي داد. وي انگيزه شهادت طلبي داشت و هدفش دفاع ازاسلام و انقلاب بود. براي شهادت از ديگران سبقت مي گرفت.

علي صادقي، همرزم، مي گويد: « چند نفر در گردان ما بودند كه اخلاق و رفتار خوبي نداشتند و با آنها مشكل داشتيم. من آنها را از گردان بيرون كردم. ملكي وقتي از موضوع باخبر شد، نزد من آمد و گفت : صادقي، افرادي كه از گردان بيرون كردي، والدينشان را به سختي راضي كردند تا به جبهه بيايند. آنها درس و مدرسه را رها كردند.»

وي در جبهه خيلي دلسوزانه با افراد برخورد مي كرد. اگر به بسيجيان كم تجربه برمي خورد، با روي خوش به آنها كار ياد مي داد. و اگر در معبر مين گير مي كردند، متواضعانه به كمك بسيجيان مي رفت. ايشان با اينكه مسئوليت فرماندهي را بر عهده داشت، هيچ وقت دستور نمي داد. رزمندگان از اين طرز برخورد او شگفت زده مي شدند. در موقع توزيع غذا به تمام سنگرها سركشي مي كرد تا از كافي بودن غذا مطمئن شود و خود آخر از همه غذا مي خورد.

وي در جبهه هم قناعت مي كرد. موقع جمع كردن سفره مواظب بود كه ته مانده ي غذاي بچه ها اسراف نشود و در اين مورد به بچه ها تذكر مي داد.

يك روز به عزيزاللهي- كه لباس نو پوشيده بود - گفت: « چرا لباس نو مي پوشي؟ شايد يكي نداشته باشد و افسوس بخورد.»

وي هميشه لباس كهنه ولي تميز به تن داشت، زيرا ساده زيستن را دوست مي داشت. او قانع بود و اين خصوصيات به فرزندانش نيز سرايت كرده بود. هر وقت كه به مرخصي مي رفت به كار بنايي و ساختمان سازي مشغول مي شد.

همسر ايشان مي گويد: « موقعي كه من فرزند چهارم را حامله بودم، خدامراد برايم خاطره اي را اين چنين گفت: « يك شب در جبهه توسط نيروهاي عراقي محاصره شده بوديم . من خيلي نگران نيروهايم بودم .

دستهايم را به طرف آسمان بلند كردم و گفتم: يا ابوالفضل(ع) ياريم كن تا بتوانم نيروهايم را از دست دشمن برهانم. اگر اين لطف شامل حالم شود .

نام فرزندم را ابوالفضل مي گذارم و اگر دختر شد زينب . به ياري خدا عمليات با موفقيت به پايان رسيد و نيروها نجات پيدا كردند.»

خانم حصيري در ادامه مي گويد: « يك روز براي مراسم تشييع جنازه شهدا رفته بودم. چند نفر از دوستان ملكي- كه در تشييع جنازه بودند - وقتي مرا ديدند، احوال خدامراد را مي پرسيدند. خيلي تعجب كردم يكي ديگر از همرزمانش مي گفت كه مجروح شده. بعد از مراسم تشييع جنازه به منزل آمدم و از برادر شوهرم خواستم كه به چند بيمارستان سركشي كند، بلكه خبري از ايشان به دست آوريم . برادر شوهرم به چند بيمارستان (شيراز) رفت ولي نتوانست از او خبري به دست آورد . در يكي از بيمارستان ها شخصي به نام مجتبي ملكي بستري بود كه مرخص شده بود، ولي به اسم خدامراد ملكي كسي نبود. خيلي نگران و پريشان شدم . به منزل برگشتيم و بي قراري مي كرديم. ساعت 11 شب بود كه صداي يا الله ياالله آمد. وقتي خدامراد را ديدم، خيلي تعجب كردم. او با سري باندپيچي شده و دست گچ گرفته به منزل آمد. ايشان به خاطر اين كه نگران نشويم، نام خود را در بيمارستان مجتبي گفته بود . خيلي خو شحال شديم .

گوسفندي قرباني كرديم. او مي گفت: جان من آنقدر ارزش ندارد كه نذر كنيد. جبهه رفتن اين چيزها را دارد يا شهيد مي شوي، يا اسير مي شوي و يا مجروح مي شوي. من گفتم: راضي هستم به رضاي خدا.

عباس خسرويان، همرزم، مي گويد: « در زمان عمليات بدر من بي سيم چي ملكي بودم. ما از 48 ساعت قبل از عمليات در اسلكه آبهاي هور بوديم تا فرمان عمليات صادر شود. از فرماندهي دستور رسيد كه اگر بچه ها وصيتي دارند انجام دهند. حالت عجيبي حكم فرما بود . هر كس يكي از دوستانش را در آغوش گرفته و وداع مي كرد. ملكي كه از دور نيروها را مي نگريست، نزديك من آمد و گفت: دلم مي خواهد كه شما را در آغوش گرفته و خداحافظي كنم، ولي بيم دارم كه در روحيه بچه ها تأثير بگذارد .

همان طور كه حرف مي زد، اشك از چشمانش جاري مي شد. نيروها داخل بلم شدند. مجبور شديم نماز ظهر را نشسته در بلم بخوانيم، زيرا چاره اي نبود. ممكن بود ديگر به نماز نرسيم. بلم در حالت حركت بود و ملكي به علت فعاليت زياد خسته شده بود. به من گفت: عباس، من خيلي خسته ام چند لحظه چشمانم را مي بندم تا استراحت كنم. اگر بي سيم مرا صدا زد بيدارم كن، چون نزديك عمليات است.

سرش را روي پايم گذاشت. هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه از خواب پريد. حالت عجيبي داشت و به من گفت: من صددرصد در اين عمليات شهيد مي شوم. اين جمله را سه بار تكرار كرد ولي در مورد خوابش چيزي به من نگفت دستور عمليات صادر شد ما در خط نزديك خشكي رسيديم .

آنجا دو- سه تيربار دشمن روي سيل بند، بچه ها را هدف گرفته بود. ملكي شناگر خيلي خوبي بود. فوري خود رابه درون آب انداخت و با نارنجك يكي از سنگرهاي دشمن را منهدم كرد. بعد به طرف سنگر دوم رفت و آن را هم منهدم كرد. تيربار دشمن- كه متوجه ملكي شده بود - او را مورد هدف گلوله قرار داد. من هم كه تقريباً در كنارش بودم، وي دستش را روي سينه من گذاشت و مرا به طرف گودال پرت كرد، ولي خودش مورد اصابت گلوله. قرار گرفت.»

خدامراد ملكي در تاريخ بيست و يكم اسفند ماه سال 1363 در عمليات بدر به شهادت رسيد.

وي در وصيت نامه اش چنين مي نويسد: « مادر مهربان من، عمري برايم سختي كشيدي و رنج بردي، ولي افتخار كن كه فرزندت در حراست از دين خدا شهيد شد. همسرم از فرزندانم به خوبي مواظبت كن و به آنان بياموز كه ادامه دهنده ي راه شهيدان باشند. دوستان و جوانان عزيز براي حفظ اين انقلاب، مسئوليت هاي زيادي بر دوش شماست . از تعلقات دنيا دست برداريد و دلهايتان را متوجه خدا كنيد. در پايان از همه تقاضا دارم كه مرا حلال كنند.

پيكر پاك و مطهر شهيد خدامراد ملكي را در گلستان شهداي زرين شهر استان اصفهان به خاك سپردند.

پي نوشت ها

-1 پرونده كارگزيني شاهد- مشخصات شهيد، ص 1

-2 همان، ص 2

-3 خسروي،- نازآفرين- پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 3

-4 همان، ص 2

-5 همان، ص 3

-6 حصيري، شمسي- سرگذشت پژوهي، ص 5

-7 همان، ص 5

-8 ملكي، زهرا- سرگذشت پژوهي، ص 20

-9 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 3

-10 خسروي، نازآفرين- سرگذشت پژوهي، صص 10 و 13

-11 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه

-12 حصيري، شمسي- سرگذشت پژوهي، ص 18

-13 همان، ص 17

-14 همان، ص 18

-15 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، صص 3 و 4

-16 همرزم- پرونده فرهنگي شاهده- خاطره، ص 31

-17 حصيري، شمسي- سرگذشت پژوهي، ص 19

-18 خسروي، عباس- سرگذشت پژوهي، ص 31

-19 همان، ص 33

-20 پرونده فرهنگي شاهد زندگي نامه، ص 5

-21 خسروي، عباس- سرگذشت پژوهي، ص 32

-22 همان، ص 33

-23 صادقي، علي- سرگذشت پژوهي، ص 29

-24 همان، ص 30

-25 عزيزالهي، محسن- سرگذشت پژوهي، ص 31

-26 همان، ص 30

-27 حصيري، شمسي- سرگذشت پژوهي، ص 20

-28 همان

-29 خسروي، عباس- سرگذشت پژوهي، ص 31 شماره 18

-30 پرونده كارگزيني شاهد- مشخصات شهيد، ص 1

-31 پرونده فرهنگي شاهد- وصيت نامه

-32 پرونده كارگزيني شاهد- مشخصات شهيد محل دفن، ص 2

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید استان اصفهان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده