سيدحسن محمدي كيا،فرزندعلي داد و سكينه رشيدي،در 31 خرداد ماه سال 1336 دركرج به دنيا آمد. پدرش باغبان باغي در كرج بود كه درهمانجا در يك اتاق زندگي مي كردند. سيدحسن به عمه هايش بسيار علاقه مند بود . رابطه خوبي با ديگر برادرانش داشت و دركارها با آنها مشورت مي كرد. تحصيلات ابتدايي را در مدرسه پهلوي دركرج گذراند . علاقه خاصي براي رفتن به مدرسه داشت وحتي زمانيكه بيماربود قبول نمي كرد كه مدرسه نرود.


زندگینامه شهید سید حسن محمدی کیا

 

نوید شاهد: سيدحسن محمدي كيا، فرزندعلي داد وسكينه رشيدي، در 31 خرداد ماه سال 1336 دركرج به دنيا آمد. پدرش باغبان باغي در كرج بود كه درهمانجا در يك اتاق زندگي مي كردند.

سيدحسن به عمه هايش بسيار علاقه مند بود . رابطه خوبي با ديگر برادرانش داشت و دركارها با آنها مشورت مي كرد.


تحصیلات ابتدایی


تحصيلات ابتدايي را در مدرسه پهلوي دركرج گذراند . علاقه خاصي براي رفتن به مدرسه داشت وحتي زمانيكه بيماربود قبول نمي كرد كه مدرسه نرود. رابطه اش با ديگردوستان و همبازي هايش خوب بود و با آنها درس مي خواند. دراوقات فراغت درفعاليت هاي انقلابي و اجتماعي مساجد شركت مي كرد وعلاقه فراواني به كتاب و مطالعه كردن داشت، طوري كه هروقت پول داشت كتاب مي خريد و بيشتركتب مذهبي ازجمله كتاب هاي شهيدآيت الله مطهري و آيت الله دستغيب را مطالعه می نمود.

او در تعطيلات برادرش را دركاربنايي كمك مي نمود و به پدرنيزدرامركشاورزي ياري مي رساند. احترام خاصي براي والدينش قايل بود.

گاهي برادرانش را نصيحت مي كرد و پندواندرز مي دادهميشه به آنها توصيه مي كرد:« همان باشيدكه هستيد وگول افراد ظاهرسازرا نخوريد باهمه همسايگان خوشرفتار و قبل از ديگران سلام مي كرد و درهنگام بنايي ساختمان نيمه كاره خودش با فرقان كليه مصالح را با زبان روزه از كوچه تا محل كارهمواره حمل مي كرد،ساختمان به اتمام نرسيد وايشان به لقاءالله پيوستند.

دوران دبيرستان را درفولاد شهرتحصيل كرد . پدرش عليداد محمدي كيا مي گويد:«سيد حسن تقريباً از 15 سالگي رفتارش عوض شد وهميشه آرزوي نابودي دشمن را داشت.»

به ورزش مخصوصاً شنا وفوتبال علاقه داشت . اوقات فراغت را با قرائت قرآن و رفتن به مسجد مي گذراند. كمترعصباني مي شد و خيلي خونسرد بود،اما وقتي افراد بي حجاب را مي ديدعصباني مي شد.

ازافراد بي نماز و بيهوده گو خوشش نمي آمد. قانع بود ودرهواي گرم روزهاي قضا شده را مي گرفت. حتي با زبان روزه بنايي مي كرد.

قبل ازانقلاب فعاليت هاي انقلابي زيادي داشت،ازجمله شب هاي زيادي را با دوستانش براي نگهباني بيرون ازمنزل مي گذراند.

بعد ازاخذ ديپلم وارد ارتش شد و ازخدمت سربازي معاف گشت . همزمان با قبول شدن در دانشگاه افسري تهران علي رغم نداشتن امكانات لازم تصميم به ازدواج گرفت. با تجملات مخالف بود. براي همين مراسم عروسي خيلي ساده برگزارشد. رابطه خيلي خوبي با همسرش داشت، طوري كه پدرش مي گويد:«حسن هميشه ازخوبي همسرش تعريف مي كرد .»

علاقه بسيار زيادي به فرزندش داشت و بعد از تولد هرفرزند گوسفندي ذبح مي كرد. از بزرگترين آرزوهايش اين بود كه فرزندانش به مدارج عالي برسند. اولين فرزندنش را فاطمه ناميد و به همسرش گفت دوست دارم فاطمه گونه بزرگ شود و دومي را هم زينب برگزيد وسومي را كه پسربود نام علي را براونهاد. بعد ازشهادت ايشان هرسه به درجات تحصيلي عالي رسيدند.»

ايمان،اخلاق و تواضع ايشان درمقابل سختي ها زبانزد بود وبعضي ازافراد فاميل از اينكه يك فرد ارتشي (درجه دار) داراي چنين رفتارمتواضعانه بود،تعجب مي كردند.


اعزام به منطقه جنگی


همسرش،زهرا آسيايي،ميگويد:«وقتي ايشان به منطقه جنگي اعزام شد،كمي ناراحت شدم اما چاره اي نبود. وسايل را جمع و با اوخداحافظي كردم.

بعد ازگذشت 21 روزازجبهه برگشت وخيلي خسته وناراحت به نظرمي رسيد. علتش را كه جويا شدم،فهميدم سه تن ازدوستانش در بمباران دشمن شهيد شده اند وخبردادن به خانواده هايشان را به ايشان واگذاركرده اند. ايشان مي گفت: يكي ازآنها از نزديكترين دوستانم وتنها فرزند خانواده بود،نمي دانم چگونه خبرشهادتش را به مادرش بدهم و ازاين موضوع بسيارناراحت بود. بعدازگذشت 3 ماه ايشان تلفني به من خبرداد كه مي خواهد به

مناطق جنگي خوزستان برود. از آن روز 50روزگذشت وما هيچ خبري نداشتيم بعد از 53 روز آمد و آنقدرناراحت بود كه من چيزي نپرسيدم.

فرداي آن روزحسن درحالي كه اشك درچشمانش حلقه زده بود گفت: اينبارصحنه ناگواري راديدم.

وقتي دراطراف شهرنگهباني مي داديم تا دشمن درخانه هاي خالي و ويران شده مخفي نشده باشد، صداي ناله اي توجه من ودوستانم را به خود جلب كرد. به طرف صداي ناله راه افتاديم. وقتي به محل رسيديم همه ازناراحتي خشكمان زد. بيش از 8 نفردختركوچك وبزرگ - كه دشمن به آنها تجاوزكرده بود - تا نيمه درخاك بودند و فقط سرهاي آنها ديده مي شد.

باورم نمي شد كه دشمن تا اين حد ناتوان باشد كه حتي به دختران كوچك هم رحم نكند. تعدادي ازآنها را به بيمارستان رسانديم وتعدادي ديگر را كه زنده نبودند به خاك سپرديم.»

حسن با ديدن اين صحنه هاي ناگوار،عمده فعاليت هايش در جبهه بود. اصلاً به فكرامور دنيوي نبود ومي گفت:« كسي كه شهيد مي شود دين خود را ادا مي كند.»

در جبهه الگوبود. در مراسم دعا فعاليت مي كرد. بسيارشجاع و جسور بود و دوستان وهمرزمانش در جبهه مي گفتند:«هرچه كارسخت بود ايشان انجام مي داد.»

هميشه جلوترنيروهايش بود. رابطه خوبي با ديگران داشت. با حوصله بود و برخورد خوبي با مشكلات داشت وحتي درحل مشكل ديگران تلاش مي كرد.

علاقه زيادي به امام داشت ومعتقدبود ما فرزندان اماميم و بايد بجنگيم وازانقلاب دفاع كنيم تا پيروزشويم.

ايشان مسئوليت فرماندهي توپخانه رابه عهده داشت . بعد ازمدتي، تقريباً حدود 5 ماه،درفرماندهي تكاورسراب خدمت كرد.

او تنها انگيزه اش از رفتن به جبهه،بيرون راندن دشمن از كشور وپاك كردن وجود آنها ازمنطقه بود. هميشه ازشهادت ومجروح شدن نيروها متأثر مي شد. ازنيروهايي كه احتياط نمي كردند وجان خود رابه خطرمي انداختند،ناراحت مي شد.

حسن محمدي كيا درخاطرات دوران دانشجويي خود نوشته است:« وقتي همراه چند تن ازدوستانم ازطريق دانشكده افسري به جبهه اعزام شديم،در راه يكي ازدوستانم را - كه نامش بهرامي بود - ديدم كه به فكرفرورفته وبا كسي صحبت نمي كرد. ازاوپرسيدم : چه شده؟بچه هابه شوخي به او مي گفتند: ازاين كه به جبهه آمده،ناراحت است واودرپاسخ مي گفت :« نخير،اين طورنيست.» نزديك خط مقدم بوديم واوهنوزدرفكربود.

به خط مقدم رسيديم. فرمانده مارا تقسيم كرد وبه جاهاي مختلف براي كمك به برادران رزمنده فرستاد . من وبهرامي باهم بوديم . ازاو پرسيديم. چرا ازموقعي كه سوارماشين شده ايم تا اكنون درفكرهستي؟

اودرجواب گفت: قبل ازاينكه به مناطق جنگي بيايم،خواب ديدم در بيابان هستم. ناگهان يك اسب سفيد آمدكه شال سبزي روي سرش داشت. من سوارشدم ونگاه كردم. ديدم فقط يك پا دارم وآن اسب مرا با شتاب به طرف كربلا می برد.

ازخواب بيدارشدم وگفتم: خدايا اگرقابل باشيم جان ناقابل رافداي امام حسين (ع) و رهبرملت مي كنم.

تازه صحبت اوتمام شده بودكه ديدم فرمانده علامت حمله مي دهد. به طرف سنگر دشمن حركت كرديم . درآنجا چندعراقي تا ما راديدند دستهايشان را بالا گرفتند وازسنگربيرون آمدند . دراين هنگام ديگر رزمنده هابه ما پيوستند.

من،بهرامی وفرمانده سپاه به طرف ديگرسنگرها رفتيم. متوجه شديم دوعراقي پنهان شده اندوفرمانده ما را باسرنيزه به شهادت رساندند.

شهدا وزخمي ها را به عقب انتقال داديم وهنوزچند قدمي ازمناطق جنگي دورنشده بوديم كه هواپيماي دشمن بمباران راشروع كرد . همه پياده شدند وپناه گرفتند. وقتي هواپيما رفت، متوجه شدم بهرامي روي زمين افتاده وزخمي شده،با سرعت خود را به اورساندم وديدم يك پاي اوازبدنش جداشده است.

ماشين حمل مجروحين آمد. اورادرماشين گذاشتم و تا مدتي ازاين كه پاي اوناپديد شده بود، متعجب بودم. سوارماشين شديم و درراه فقط به بهرامي وخوابي كه برايم تعريف كرده بود، مي انديشيدم.»


تضرع برای شهید شدن


حسن محمدي كيا هميشه درعبادت ها ونمازشب براي شهيد شدن درگاه الهي به تضرع و دعا مي پرداخت.

درسال 1366 به خاطردلاوري هاي ايشان ازطرف ستاد ارتش نويد فرستادن اورابه مكه دادند وليكن وي دستيارخودش سروان سجادي را كه هم اكنون ازفرماندهان بزرگ ارتش است را جايگزين خودش كردند و گفتند خدمت درمنطقه واجب تراست ومكه راهميشه مي شود رفت . وي همراه باسروان زماني همزمان با مراسم حج در درگيری هاي تپه هاي ميمك شركت داشتند و در تاريخ3 /5 /1366 روز عيد قربان درحاليكه همكارش درمكه به سرمي برد زماني مجروح شد وايشان دراثر تركش خمپاره به شهادت رسيد.

او درقسمتي ازوصيت نامه خود نوشته است:« همواره به يا خدا باشيد و درتمام امور خداوند را ناظر براعمال خود بدانيد وتنها به او توكل كنيد و بس. به نمازو واجبات دين اهميت بسياردهيد، چرا كه نماز ستون دين است ونمازهاي روزانه را به جماعت بخوانيد،كه دست خداوند به همراه جماعت است،محبت اهل بيت(ع) وخاندان پيامبر(ص) را فراموش نكنيد .

همواره پشتيبان ولايت فقيه وپيروخط رهبري باشيد. ازتفرقه بپرهيزيد .دركارآخرت به بالا دست و در كاردنيا به زيردستان بنگريد.

مناجات سحرگاه ونمازشب رافراموش نكنيد ودرمناجات و رازو نيازتان با پرودگار،دعا به رزمندگان را به خاطرداشته باشيد و براي پيروزي رزمندگان وفرج امام زمان (عج) دعاكنيد.

واكنون خواهشي چند ازخانواده خود دارم: درود برشما اي پدرومادرعزيزم: مي خواهم ازاقوام وآشنايان
براي بنده طلب آمرزش كنيد تا آسوده گردم. برادران مرا بيشتربه پايبند
بودن به دين اسلام ترغيب وتشويق نماييد.

درود برتواي همسرم،اول ازهرچيزازشمامي خواهم كه به نمازاهميت دهي ودرتربيت فرزندانم بسياردقت كني تابراي جامعه اسلامي خودانسان هاي مفيدي واقع گردند.»

پيكرپاكشرابعدازتشييع درگلزارشهداي مينا دشت به خاك سپردند.

پي نوشتها

-1 سرگذشت پژوهي- فرم اطلاعات شهيد

-2 رشيدي،سكينه- سرگذشت پژوهي، ص 3

-3 همان،ص 4

-4 همان،ص 5

-5 محمدي كيا،علي داد- سرگذشت پژوهي، ص 5

6 - رشيدي،سكينه - سرگذشت پژوهي،ص 5

-7 همان،ص 6

-8 همان،ص 8

-9 محمدي كيا،علي داد- سرگذشت پژوهي، ص 6

10 - رشيدي،سكينه - سرگذشت پژوهي،ص 8

-11 همان،ص 6

-12 آسياباني،زهرا- سرگذشت پژوهي ص 17

13 - رشيدي،سكينه - سرگذشت پژوهي،ص 6

-14 محمدي،باقر - سرگذشت پژوهي، ص 27

-15 رشيدي،سكينه- سرگذشت پژوهي، ص 9

-16 محمدي كيا،علي داد- سرگذشت پژوهي، ص 7

-17 همان،ص 4

-18 آسياباني،زهرا- سرگذشت پژوهي، ص 16

-19 رشيدي،سكينه- سرگذشت پژوهي، ص 9

-20 همان،ص 8

-21 همان

-22 محمدي،باقر - سرگذشت پژوهي، ص 27

-23 همان،ص

-24 محمدي كيا،علي داد- سرگذشت پژوهي، ص 9

-25 رشيدي،سكينه- سرگذشت پژوهي، ص 9

-26 همان،ص 11

-27 همان

-28 همان،ص 12

-29 آسياباني،زهرا- سرگذشت پژوهي، ص 17

30 - محمدي،باقر - سرگذشت پژوهي،ص 25

31 - آسياباني،زهرا - سرگذشت پژوهي،ص 18

-32 همان،ص 17

-33 پرونده فرهنگي شاهد- خاطرات همسر شهيد

-34 محمدي،باقر- سرگذشت پژوهي،ص 26

35 - رشيدي،سكينه - سرگذشت پژوهي،ص 11

-36 محمدي،باقر- سرگذشت پژوهي،ص 26

-37 همان،ص 27

38 - محمدي كيا،علي داد - سرگذشت پژوهي، ص 13

-39 آسياباني،زهرا- سرگذشت پژوهي، ص 18

-40 رشيدي،سكينه- سرگذشت پژوهي، ص 10

-41 آسياباني،زهرا- سرگذشت پژوهي، ص 17

-42 رشيدي،سكينه- سرگذشت پژوهي، ص 8

-43 همان،ص 12

-44 آسياباني،زهرا- سرگذشت پژوهي، ص 18

-45 همان

-46 پرونده فرهنگي شاهد- خاطرات شهيد

-47 آسياباني،زهرا- سرگذشت پژوهي، ص 18

-48 محمدي كيا،علي داد- سرگذشت پژوهي، ص 13

-49 پرونده فرهنگي شاهد- وصيتنامه

-50 سرگذشت پژوهي- فرم اطلاعات شهيد

 

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید استان اصفهان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده