شنبه, ۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۹:۲۳
قرار نبود در مراحل اولیه عملیات و الفجر8 هیچ کدام از بچه های یگان دریایی شرکت کنند. تدبیر فرمانده بود تا بچه ها برای مراحل بعدی عملیات، ذخیره بمانند. شب اول هیچ کدام اجازه نداشتند در مرحله خط شکنی حاظر باشند؛ جز دو نفر: من و نادر منصوری.

 

نفس گرم

 نوید شاهد: قرار نبود در مراحل اولیه عملیات و الفجر8 هیچ کدام از بچه های یگان دریایی شرکت کنند. تدبیر فرمانده بود تا بچه ها برای مراحل بعدی عملیات، ذخیره بمانند. شب اول هیچ کدام اجازه نداشتند در مرحله خط شکنی حاظر باشند؛ جز دو نفر: من و نادر منصوری. آن قدر پاپیچ فرمانده شدیم، تا بالاخره اجازه گرفتیم. وقتی سکان دارها نیرو را رد کردند، دستور شد تا از آن طرف خبری بگیریم. قایقی برداشتیم و از آبراهه، عرض اروند را گذاشتیم. هنوز اسکله چهار چراغ سقوط نکرده بود. روی اروند گلوله باران بود. مسیر موشک ها را با چشم دنبال کردم. خط مستقیمی بود به سنگری که آر.پی.جی11 می زد. قبضه شان را طرفمان نشانه گیری کرده بودند و گله گله اروند را زیر آتش گرفته بودند. باید کاری می کردیم، وگرنه آتش، قایق هامان را یکی یکی می بلعید.

صدای حرف زدن بلند و با صلابت کسی در گوش مان موج انداخت:«رزمنده های اسلام به پیش بروید، کفار ترسو هستند! تکبیر بگویید و جلو بروید». صدا انگار از نیروهای غیبی باشد. یک نفر آر.پی.جی به دوش بلند شد و با صدایی رسا تکبیر گفت. از دهانه قبضه اش، آتش مثل دهان اژدها بیرون می ریخت. شعله آتش برای یک لحظه همه جا را روشن کرد. صاحب صدا را شناختم؛ میرمحمود بنی هاشم بود. نفسش گرم و هاشمی بود. موشک زوزه کشید و درست نشست به سنگر هدف. خط دفاعی دشمن شکست. اسکله به دست ما فتح شد و صدای تکبیر بچه ها بالا رفت.

راوی: علیرضا زینالی
منبع: در انحنای هور/ خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر 31 عاشورا/ لیلا دوستی
 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده