يکشنبه, ۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۰:۱۱
فقط شایعه بود. اما ترس مثل سرمای آب، توی جانم نشسته بود. توی مرز سکته بودیم. فکرش را بکنید با تن داغ و پوشش کامل نظامی یکهو پرتتان کنند توی آب یخ. شوکه شده بودیم. شاید چند لحظه ای هم بیهوش. وقتی به خودم آمدم، همه توی آب گل آلود دست و پا می زدیم.


مرد حسابی، دارم غرق می شوم!

 نوید شاهد: فقط شایعه بود. اما ترس مثل سرمای آب، توی جانم نشسته بود. توی مرز سکته بودیم. فکرش را بکنید با تن داغ و پوشش کامل نظامی یکهو پرتتان کنند توی آب یخ. شوکه شده بودیم. شاید چند لحظه ای هم بیهوش. وقتی به خودم آمدم، همه توی آب گل آلود دست و پا می زدیم. اول از همه خم شدم و دست کشیدم به پاهایم. گنداب پر شد توی دهان و معده ام. می گفتند کارون کوسه دارد و هر کس توی آب بیفتد، پایش را قطع می کند. آن لحظه چیزی نمی فهمد و بیرون که بزند، می بیند پایش نیست! هر کس شنا بلد بود خودش را بالا می کشید و نابلدها با جریان آب می رفتند و دور می شدند.

اعزاممان کرده بودند بین اهواز و خرمشهر، کنار کارون، به ساختمان های مخروبه روستای قجریه. به اهالی روستا فکر می کردم که حتما به اجبار از خانه و زندگی دل کنده بودند.

نفری یک جلیقه تنمان کردند و بردند برای آموزش پاروزنی. هر هشت نفر سوار یک قایق لگنی می شدند. توی هر قایق یک نفر آموزش دیده بود. برعکس جریان آب پارو می زدیم. خرماپزان مرداد بود و گرما انرژی آدم را می گرفت. به جای حرکت رو به جلو، چند متری عقب رفته بودیم که صدای سوت، خش انداخت توی هوا. هر کدام در جیب جلیقه ها یک سوت داشتیم که اگر گرفتار آب شدیم، سوت بزنیم تا غریق نجات ها بیایند کمک. فکر اینکه کسی توی آب افتاده باشد، ضربان قلب مرا بالا می برد.

یک دفعه موتور قایق ها روشن شد و شروع کردند به چرخ زدن. تعادل خودمان را از دست دادیم و همگی پرت شدیم توی آب. تازه فهمیدیم که صدای سوت، رمز فرمانده بوده برای مانور.

من هم سوتم را از جیب بیرون کشیدم و فوت کردم. قایق نجات سررسید و پرسید:«چیزی شده»؟ گفتم:«مرد حسابی، دارم غرق می شوم»!

دورم چرخی زد و مرا داد زیر موجی بلند. رفتم زیر آب. به خودم گفتم:«سوت زدن ممنوع! اینا همه شون یه مشت ضد انقلاب اند که می خوان ما رو بکشند. وگرنه پاسدار نمی اندازدمون توی آبی که واسه کشتی رانیه». ناامید شدم و خودم را سپردم دست جریان آب. عجیب بود که همین طور عمود روی آب مانده بودیم. یک نفر پاهایم را از زیر چسبید. ترسیدم. عزیز محمدی بود. گفت:«شنا بلد نیستی، پاهات رو بذار رو شونه هام و به پشت روی آب بخواب»!

از آب درآمدیم بیرون. نای حرکت نداشتیم. خسته و بی رمق ساک هایمان را بستیم تا ازمقر بیرون بزنیم. فرمانده اصرار کرد شب را بمانیم. فردا قرار بود آقا مهدی سخنرانی کند. تا آقا مهدی را دیدیم انگار خورشیدمان روی یخ ها طلوع کرده باشد. همه چیز از دلمان بیرون رفت. با لباس کار بسیجی آمده بود. گفت:« برادرهای من! ما هیچ کدام ضد دین و ضد انقلاب نیستیم. اگه مربی ها قبل از تمرین به شما می گفتند که جلیقه هایتان تا وزن 150 کیلو رو تحمل می کنه، محال بود باور کنید. حالا اگر برای آموزش با این وضعیت پای گردان دریایی هستید، بسم الله! اگرنه تکلیف خودتان را روشن کنید»!

تکلیف ما با آمدن آقا مهدی روشن شده بود.

راوی: محمد علی بیات
منبع: در انحنای هور/ خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر 31 عاشورا/ لیلا دوستی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده