يکشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۲۳:۵۱
نور چراغ تویوتا که چرخید سمت ما، خودمان را تا زانو توی گل و لای دیدیم و چادرها را لوچ و مچاله. تازه رسیده بودیم لشکر اعزامی مان؛ لشکرعاشورا. مشغول علم کردن چادرها بودیم که بغض سیاه آسمان ترکید و رعد و برق، رعشه انداخت به تن زمین.


همگام

 نوید شاهد: نور چراغ تویوتا که چرخید سمت ما، خودمان را تا زانو توی گل و لای دیدیم و چادرها را لوچ و مچاله. تازه رسیده بودیم لشکر اعزامی مان؛ لشکرعاشورا. مشغول علم کردن چادرها بودیم که بغض سیاه آسمان ترکید و رعد و برق، رعشه انداخت به تن زمین. تا دیدیم یک نفربا تویوتا میان چادرها می چرخد و همه جا را از زیر نظر می گذراند، به مان برخورد. تازه وارد بودیم و انتظارمان می رفت، شب اولی را مهمان چادرهای دیگر، حسابی پذیرایی بشویم. ولی حالا توی ظلمات شب زیر باران مانده بودیم.آقای رجبی گفت:« به تویوتا علامت بدهیم بیاید برای کمک». با تندی و حرص خواستم دستی بیندازد تا چادرها را به پا کنیم. با آرامش نگاهمان کرد و دو دستش را گذاشت روی چشم هایش:« به روی چشم»!

نیمه های شب بود که چادرزدن برای 63 نیرو تمام شد. یکی از بچه ها با خنده و خواب آلود گفت:« بگیریم بخوابیم که فردا خسته و کوفته تو میدان صبحگاه مهمون فرمانده ایم.حتما تا حالا توی خواب هفتا پادشاه رو زده». راننده آرام لبخندی زد و بدون خداحافظی رفت سمت تویوتا. صبح که خودمان را رساندیم میدان صبحگاه، راننده داشت پشت تریبون برای نیروها سخنرانی می کرد. سرهایمان را از بین جمعیت می دزدیم که چشم تو چشم مهدی باکری نشویم. برنامه که تمام شد ، خودش را رساند صف ما و گفت:« باید زود تر از این ها خوشامد می گفتم». دیگر رویی برایمان نمانده بود که توی چشم هایش نگاه کنیم. دست انداختیم دور گردنش و از سرورویش بوسیدیم.

راوی: اباصلت الله یاری
منبع: در انحنای هور/ خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر31 عاشورا/ لیلا دوستی

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده