يکشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۲۳:۵۷
تا کسی توی اتاقک توالت ها نمی رفت، نمی فهمید حمله یعنی چه! دیواره های توالت از ورق های آهنی بود. سه طرف ثابت و یک طرف در داشت. سقف هم نداشت. تا کسی توی اتاقک می رفت. بچه ها سنگ بر می داشتند و هماهنگ و از هر طرف می کوبیدند. طرف هم آن تو زهره ترک می شد.

اتاقک حمله

  نوید شاهد: تا کسی توی اتاقک توالت ها نمی رفت، نمی فهمید حمله یعنی چه!

دیواره های توالت از ورق های آهنی بود. سه طرف ثابت و یک طرف در داشت. سقف هم نداشت. تا کسی توی اتاقک می رفت. بچه ها سنگ بر می داشتند و هماهنگ و از هر طرف می کوبیدند. طرف هم آن تو زهره ترک می شد. همه برای نماز صبح بیدار شده بودند. هوا هنوز خنکای شب را داشت. چشمم خورد به رمضان فیروزی که راهش را کشید سمت اتاقک ها. با سه نفر از بچه ها به هم چشمکی زدیم و راه افتادیم. سنگ ها صاف و گرد بودند. نفری دو - سه سنگ توی مشت گرفتیم. تا رمضان رفت توی توالت، شروع کردیم به شمردن آرام و به سه نرسیده، سنگ ها را پرت کردیم. بعد هم بی صدا زدیم زیر خنده. کمین نشسته بودیم که رمضان هراسان از توالت بیرون بزند و به ریشش بخندیم؛ اما خبری نشد. نگران شده بودیم. یکی از بچه ها خودش را از ورق ها بالا کشید و از سقف نگاه کرد. یکهو از خنده دست هایش باز شد و به پشت روی زمین افتاد. همان طور می خندید و پاهایش را در هوا تکان می داد. وقتی پرسیدیم چه دیده، گفت:«رمضون دمر خوابیده رو کاسه توالت»!بمب خنده بین مان منفجر شد. رمضان متعجب بیرون آمد و ما را نگاه کرد. قضیه را فهمیده بود گفت:« فکر کردم موشک خورده کنار مستراح لامصبا»!

کمی ما را نگاه کرد و بعد خودش بلندتر از ما خندید!

راوی: ابوالحسن احمدی
منبع: در انحنای هور/ خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر 31 عاشورا/ لیلا دوستی

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده