دوشنبه, ۰۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۰۰:۰۲
همه چشم دوخته بودیم به سطح صاف کارون که هیچ اثری از حسین عمی نبود. برای یک لحظه آب شکافت و حسین عمی دست و پازنان روی آب پیدا شد و دوباره زیرآب رفت. چند روز بعد از ما خودش را به قجریه رسانده بود. دورهمی نشسته بودیم و حرف می زدیم. حسین عمی از خودش و تبحرشنایش بلوف می زد.

 

شناگر

 نوید شاهد: همه چشم دوخته بودیم به سطح صاف کارون که هیچ اثری از حسین عمی نبود. برای یک لحظه آب شکافت و حسین عمی دست و پازنان روی آب پیدا شد و دوباره زیرآب رفت.

چند روز بعد از ما خودش را به قجریه رسانده بود. دورهمی نشسته بودیم و حرف می زدیم. حسین عمی از خودش و تبحرشنایش بلوف می زد.

ما هم گفتیم:«این گوی و این میدان! ما که بغل دست کارونیم»! دومتر کپه خاک در بستر رودخانه جمع شده بود که خودش را از روی آن پرت کرد توی آب. از طرف اهواز پریده بود و حالا ما از روی پل ماشین رو می دیدیم که سمت خرمشهر می رفت. طناب انداختیم و بیرونش کشیدیم. پاهایش را بالا گرفتیم و یکی از بچه ها پرید روی شکمش. آب های فرو رفته را از دهان و دماغش پس داد. با خنده گفتیم:« تو که بلد نبودی، چرا این طوری کردی»؟

با سرفه و صدای گرفته سرش را بلند کرد و گفت:« شنا تو استخر رو بلدم ها! اما این کارون لامصب...»!

راوی: ابوالحسن احمدی
منبع: در انحنای هور/ خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر 31 عاشورا/ لیلا دوستی
 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده