دوشنبه, ۰۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۰۰:۱۱
تا آقا مهدی را نشان اش دادیم، جوری نگاهمان کرد که انگار دستش انداخته باشیم. به قهر پشت کرد به ما و رفت سمت دوجیپی که تازه وارد مقر شده بودند. آقا مهدی آستین بالا زده بود و داشت لب آب، قایق باربر خط را تعمیر می کرد. دو آفتاب به عملیات مانده بود. صبح و ظهر آذوقه و مهمات می بردیم تا نزدیکی خط و لابه لای نیزار استتار می کردیم تا شب عملیات راحت برسانیم دست رزمنده ها.

فرمان لبخند

 نوید شاهد: تا آقا مهدی را نشان اش دادیم، جوری نگاهمان کرد که انگار دستش انداخته باشیم. به قهر پشت کرد به ما و رفت سمت دوجیپی که تازه وارد مقر شده بودند. آقا مهدی آستین بالا زده بود و داشت لب آب، قایق باربر خط را تعمیر می کرد. دو آفتاب به عملیات مانده بود. صبح و ظهر آذوقه و مهمات می بردیم تا نزدیکی خط و لابه لای نیزار استتار می کردیم تا شب عملیات راحت برسانیم دست رزمنده ها. آقا مهدی خودش دستی توی کارهای مکانیکی موتور داشت و با سکان دار مشغول بودند که دو جیپ پیچیدند توی مقر.ستوانی که پیاده شده بود، می گفت:« فرمانده 28 کردستان اومده فرمانده شما رو ببینه».

انگشت اشاره مان که رفت سمت دو نفر لب آب، باور نکرد که او فرمانده باشد. برگشت سمت ماشین خودشان و با نفرات صحبت کرد. خود فرمانده از ماشین پیاده شد. مرد فربه ای بود که شصت ساله می زد و موهای سرش ریخته بود. انگار برای اولین بار بود که کف پوتین هایش روی خاک می آمد. پا کشید سمت آقا مهدی.

آقا مهدی تا آن ها را دید، دست هایش را توی آب شست و روبوسی کرد. ستوان هاج و واج مانده بود. با هم راه افتادند سمت سنگر زیرزمینی که مقر تاکتیکی آقا مهدی بود و جلسات را آنجا تشکیل می داد. قرار بود آفند لشکر را سپاه بزند و پدافند را در منطقه ای که ما بودیم، ارتش 28 کردستان.

وقتی از جلوی ما می گذشتند، حق دادم که قبول نکنند آقا مهدی فرمانده باشد. موهای ژولیده اش می گفت که یک هفته ای است حمام ندیده. کت جنگی سبز تیره اش، جثه اش را ریزه تر نشان می داد. از جلوی ما که می گذشت، لبخندی زد و سری تکان داد. فکر کردم با همین لبخند است که به همه فرمان می دهد.

راوی: ابوالحسن احمدی
منبع: در انحنای هور/ خاطرات رزمنده های یگان دریایی  لشکر 31 عاشورا/ لیلا دوستی
 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده