دوشنبه, ۰۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۰۰:۱۷
اگر وزیر امان می داد. همگی توی سوله درازکشیده بودیم و کمی استراحت می کردیم تا زمانی که برمان گرداندند به جزیره مجنون. قهرمان بازیش گل کرده بود و آمپول آتروپین را توی دستش انگولک می کرد. هرچه می گفتیم آمپول را کنار بگذار. گوشش بدهکار نبود که نبود.

خودسر

 نوید شاهد: اگر وزیر امان می داد. همگی توی سوله درازکشیده بودیم و کمی استراحت می کردیم تا زمانی که برمان گرداندند به جزیره مجنون. قهرمان بازیش گل کرده بود و آمپول آتروپین را توی دستش انگولک می کرد. هرچه می گفتیم آمپول را کنار بگذار. گوشش بدهکار نبود که نبود.

همه دویست نفرمان را فرستاده بودند عقب برای وان ضد شیمیایی. تمام لباس هایمان را هم انداختند داخل کوره آتش. نزدیک عملیات بود که پد5 جزیره را بمباران شیمیایی کردند. وان ها پر شده بود از مایعی شبیه دوغ که تاثیر شیمیایی را از تنمان می گرفت. دکتر آمپول آتروپین هم داده بود تا وقتی شیمیایی می زنند، تزریق کنیم. آتروپین ها خود سر بودند و زود عمل می کردند.

وزیر همین طور زل زد توی چشم های ما و گفت:« یعنی شما می گید این الان رو من ... ببینید من، اثر...»

همین طور حرف می زد که سوزن رفت توی انگشت سبابه اش. نگران نگاهش کردیم که در عرض چند دقیقه بدنش مثل چوب خشک شد و افتاد روی زمین. تمام آب بدنش خشک شده بود؛ حتی بزاق دهانش. زبانش نمی چرخید تا حرفش را ادامه بدهد. روی کولمان گرفتیم و دویدیم سمت درمانگاه.

راوی: ابوالحسن احمدی
 منبع: در انحنای هور/ خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر 31 عاشورا/ لیلا دوستی
 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده