خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر 31 عاشورا
پنجشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۱۷
رعد و برق می زد و باران یکریز می بارید. صدای دویدن می آمد و صدای شلپ شلپ پوتین ها در گل و چاله های آب. صدای بچه ها بالا رفته بود که به فرمانده می گفتند:«باد تمام چادرهای لشکر را از جا کنده و ریخته پشت خاک ریز». تنها چادر ما بود که روی سرمان مانده بود.


موش آب کشیده

 نوید شاهد: رعد و برق می زد و باران یکریز می بارید. صدای دویدن می آمد و صدای شلپ شلپ پوتین ها در گل و چاله های آب. صدای بچه ها بالا رفته بود که به فرمانده می گفتند: «باد تمام چادرهای لشکر را از جا کنده و ریخته پشت خاک ریز». تنها چادر ما بود که روی سرمان مانده بود.

میله های چادر را محکم گرفته بودیم تا چادر از سنگینی وزن مان ثابت بماند. دو ساعت بود که باران یکسره می بارید و ما هم مثل چوب خشک، دیرک چادر شده بودیم. بچه ها مانده بودند زیر باد و باران که فرمانده بی سیم زد و هماهنگ کرد تا اتوبوس ها و کامیون ها بیایند و نفرات را به مساجد دزفول ببرند.

ضرب باران که روی سقف چادر کمتر شد. صدای بچه ها هر لحظه نزدیک تر می شد.

«عجیبه که این چادر از جاش تکون نخورده»!

« جل الخالق معجزه شد که تو باد و بوران سالمه»!

«نه ایش وار بوچادوردا»؟

بال چادر که کنار رفت، ما هنوز مثل موش از میله های چادر آویزان مانده بودیم.

راوی: ابوالحسن احمدی

منبع: در انحنای هور/ خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر31 عاشورا/  لیلا دوستی

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده