خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر31 عاشورا
يکشنبه, ۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۰۵
بعد از آموزش های آبی در سد دز، گاهی می نشستیم به ماهیگیری. شنا، غواصی و سکان داری را از رحیم تاران یاد می گرفتیم که مسئول آموزش بود. لب دز نشسته بودیم و همه حواسمان پی قلاب بود تا اگر سنگینی کرد، تندی بکشیم بالا؛ که وزیر هاشمی با فریاد و حرکت دست، دوستش را صدا زد: « گل بورا! ماهی تو تورافتاده سنگینه»!

 

صیاد به تور افتاد

 نوید شاهد: بعد از آموزش های آبی در سد دز، گاهی می نشستیم به ماهیگیری. شنا، غواصی و سکان داری را از رحیم تاران یاد می گرفتیم که مسئول آموزش بود.

لب دز نشسته بودیم و همه حواسمان پی قلاب بود تا اگر سنگینی کرد، تندی بکشیم بالا؛ که وزیر هاشمی با فریاد و حرکت دست، دوستش را صدا زد: « گل بورا! ماهی تو تورافتاده سنگینه»!

هرچه بیشتر می کشید، کمانه قلابش خم می شد و بیشتر توی آب می رفت. دو نفری ماهی را تا یک متری ساحل کشیدند. وزیر پرید و ماهی را بغل کرد. باله و دم ماهی قد وزیر را می زد. وزنش بیشتر از بیست کیلو می شد. ماهی های دز بزرگ و سنگین بودند. وزیر داشت می خندید و از ماهی گرفتن اش تعریف می کرد که یک دفعه چنان پرشی زد که هر دو را پرت کرد توی آب و از لابه لای دست های وزیر لیز خورد و در رفت. هر دو دست و پا می زدند و از ما کمک می خواستند. حالا نوبت خنده ما بود. داشتند خفه می شدند که برایشان قلاب انداختیم.

راوی: ابوالحسن احمدی
منبع: در انحنای هور/ خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر31 عاشورا/  لیلا دوستی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده