يکشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۳۶
نور چراغ قوه را که انداخت روی آب متلاطم، خشکم زد. صدایی که توی آب فریاد می زد: «بیایید کمک کنید! زود باشید بیایید»! فرمانده بود. آقای طاهری و جانشین اش توی حصار قایق گیرکرده بودند. کسی نمی توانست برود طرف شان. قایق وحشیانه با سرعت چهل، دورافتاده بود و دایره وار می چرخید.


مانورقایق

 

نوید شاهد: نور چراغ قوه را که انداخت روی آب متلاطم، خشکم زد. صدایی که توی آب فریاد می زد: «بیایید کمک کنید! زود باشید بیایید»! فرمانده بود. آقای طاهری و جانشین اش توی حصار قایق گیرکرده بودند. کسی نمی توانست برود طرف شان. قایق وحشیانه با سرعت چهل، دورافتاده بود و دایره وار می چرخید.

شب از نیمه گذشته بود که فرمانده کلت منورش را مسلح کرد و رو به آسمان شلیک کرد. نور نارنجی توی سیاهی آسمان پخش شد. رزمایش شروع شده بود. شصت قایق توی آب دزافتادند. قایق های هفت نفره روی آب ویراژ می دادند. آب موج می گرفت. فرمانده سکان به دست گرفته بود و بین نیروها حرکت می کرد که یکهو موج بزرگی سمت یک قایق تاب برداشت و تنه اش را بالا برد.

سرنشینان قایق توی آب پرت شدند. سکان یک وری خوابید و قایق همین طور چرخ خورد. صدای «کمک!» بالا گرفت.

حالا از کف روی آب می شد فهمید که حلقه دایره تنگ تر شده. صدای کمک خواستن طاهری خوابید و رفت زیرآب. می خواست با زیرآبی از زیر قایق بیرون بزند.

قایق نعره می کشید. از بغل دستی ام خواستم تا نور بیندازد. آب یکسر خون شده بود. فرمانده نتوانسته بود به عمق آب برود. پره موتور قایق گیر انداخته بود به بازویش و داشت می چرخاند. یا ابوالفضلی گفتم و به پشت خودم را پرت کردم توی آب. بوی خون و کف زد توی حلقم. قایق یکهو آرام گرفت و خاموش شد. معلوم نبود بنزین تمام کرده یا شمع اش سوخته، طاهری بی حال شده بود و کنترل خودش را از دست داده بود. از آب کشیدم اش بیرون و با کمک بچه ها او را کف قایق خواباندیم. .

راوی: ابوالحسن احمدی

منبع: در انحنای هور/ خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر 31 عاشورا/ لیلا دوستی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده