چهارشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۰:۵۷
شلپ افتادم توی چاله لجن و آت وآشغال کنار تانکر آب که با بیل مکانیکی کنده بودند. بچه ها موقع ظرف شستن آشغال ها را می ریختند توی این چاله تا بعدا رویش را بپوشانند. گنداب تا کمرم رسیده بود. پشه و مگس دور سرم می چرخیدند. از دور کردلو را می دیدم که دست گذاشته روی شکم و می خندد.

به فکر پاتک

 نوید شاهد: شلپ افتادم توی چاله لجن و آت وآشغال کنار تانکر آب که با بیل مکانیکی کنده بودند. بچه ها موقع ظرف شستن آشغال ها را می ریختند توی این چاله تا بعدا رویش را بپوشانند. گنداب تا کمرم رسیده بود. پشه و مگس دور سرم می چرخیدند. از دور کردلورا می دیدم که دست گذاشته روی شکم و می خندد.

از کتابخانه لشکر بیرون زدیم. هر کدام دو سه تا کتاب امانت گرفته بودیم تا وقت استراحت بخوانیم. چند صفحه اول کتاب را که ورق زدم، خوشم آمد و ذوق زده گفتم:«هوی! نجف علی ببین چه جذابه»! همان طور در حال راه رفتن می خواندم. خودم را سپردم دست نجف علی و آرام آرام پشت سرش راه افتادم. می دیدم ریزریز می خندد و نگاهم می کند که یکهو کنار کشید. زیر پایم خالی رفت. کار از کار گذشته بود. قبل از خودم عینکم پرت شد توی چاله.

چاله بزرگ بود. چند تایی از کتاب ها را پیدا نکردم. از عینک فقط کلافش را سالم بیرون کشیدم. تا از چاله بالا آمدم. نجف علی پا گذاشت به فرار. می خواستم دنبالش کنم که آخم هوا رفت. پوست زانویم گزگز می کرد. موقع افتادن ساییده شده بود به دیواره چاله. دستم را بالا بردم و گفتم:« مگر دستم بهت...»!

تا چند روز جلوی چشمم آفتابی نمی شد.

راوی: ابوالحسن احمدی
منبع: در انحنای هور/ خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر 31 عاشورا / لیلا دوستی
 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده