چهارشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۱۵:۴۳
سردار آسمانی حاج قاسم سلیمانی در بخشی از خاطراتش ماجرای ترس شهید محمدحسین یوسف الهی از خداوند که سرچشمه شجاعت او بود و باعث شد شهر مهران حفظ شود را بیان می کند: شجاعتی که محمدحسین و چند نفر از بچه های اطلاعات عملیات در والفجر سه از خودشان نشان دادند، فراموش شدنی نیست. عملیات ناموفق بود و لشکر منطقه را خالی کرده بود. این اولین و آخرین باری نبود که چنین ایثار و شجاعتی از محمد حسین دیدم.

 

رشادت شهید یوسف الهی

به گزارش نوید شاهد به نقل از حوزه، یکی از علت های پیروزی رزمندگان در جنگ هشت سال دفاع مقدس تلاش برای به دست آوردن رضایت خداوند بود که همین امر باعث شد، در طول نبرد جز از خداوند نترسند و توان پوشالی دشمن را در برابر قدرت الهی نادیده بگیرند.

سردار آسمانی حاج قاسم سلیمانی در بخشی از خاطراتش ماجرای ترس شهید محمدحسین یوسف الهی از خداوند که سرچشمه شجاعت او بود و باعث شد شهر مهران حفظ شود را بیان می کند:

شجاعتی که محمدحسین و چند نفر از بچه های اطلاعات عملیات در والفجر سه از خودشان نشان دادند، فراموش شدنی نیست. عملیات ناموفق بود و لشکر منطقه را خالی کرده بود.

فقط بچه های اطلاعات که حدود هشت نفر می شدند در شیار گاوی، بالای تکبیران مستقر بودند. وقتی عراق پاتک کرد، نوک حمله خود را به سمت شیار گاوی قرار داد. محمد حسین این هشت نفر را در خطی به طول هفتصد متر چید و در مقابل دشمن ایستاد. او می دانست که اگر این خط سقوط کند، شهر مهران در خطر است این هشت نفر طوری مقابل دشمن ایستادند که عراقی ها فکر کردند شیار گاوی پر از نیرو است. بالاخره بچه ها آن قدر مقاومت کردند تا بعد از دو، سه ساعت میرسیدند و عراقی ها را مجبور به عقب نشینی کردند. آن روز اگر محمدحسین و نیروهایش چنین رشادتی از خود نشان نمی دادند، قطعا مهران دوباره به دست عراقی ها می افتاد.

شناسایی دیگری که ما با بچه های اطلاعات رفتیم، اطراف رودخانه کنگاکش بود. در این منطقه ما خط پیوست های نداشتیم، یعنی نیروها روی تپه های پراکنده اطراف رودخانه مستقر بودند. هم گشتیهای عراقی برای شناسایی می آمدند و هم بچه های ما می رفتند. آن شب قرار بود محمدحسین منطقه را به ما و تعداد زیادی از فرماندهان دیگر نشان بدهد. به سمت رودخانه کنگاکش حرکت کردیم. نزدیک رودخانه در زمین پستی به راه ادامه می دادیم که یک دفعه متوجه شدیم یک گروه 10، 15 نفری از سمت شمال به ما نزدیک می شوند. تعدادمان تقریباً برابر بود، اما آنها به خاطر موقعیت شان بر ما مسلط بودند. نمی دانستیم که خودی هستند یا عراقی، ولی به خاطر شرایط حساس منطقه و حضور فعال گشتی های عراقی احتمال می رفت، همانجا توقف کردیم و منتظر شدیم تا ببینیم نتیجه چه می شود. وقتی بچه ها به گروه مقابل نزدیک شدند، هیچ درگیری پیش نیامد و ما فهمیدیم که حتماً خودی هستند. با هم کمی صحبت کردند و دوباره برگشتند. ما هم از دامنه تپه پایین آمدیم. وقتی محمدحسین آمد، گفت: «آنها بچه های شناسایی ارتش بودند که با دیدن ما گمان کردند عراقی هستیم.

توقف کردند تا چارهای پیدا کنند که ما به سراغ شان رفتیم و تکلیف هر دو طرف را روشن کردیم). این اولین و آخرین باری نبود که چنین ایثار و شجاعتی از محمد حسین دیدم. همه او را خوب می شناختند و می دانستند که تنها ترسی که در وجودش هست، ترس از خداست.

انتهای پیام

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده