72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر
چهارشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۰۱:۴۰
نیمه های تابستان 73 بود. بسیار داغ بود. بچه ها در گرمایی طاقت فرسا در جستجوی پیکر شهدا بودند. نزدیک ظهر بچه ها می خواستند قدری استراحت کنند. چنگک بیل مکانیکی را در زمین فرو کردیم و رفتیم کنار کلمن آب نشستیم. در آن گرمای طاقت فرسا ناگهان دیدم یک کبوتر سفید وزیبا ، بال و پر زنان آمد و روی چنگک بیل نشست. بعد هم شروع کرد به نوک زدن به بیل. همه با تعجب به این صحنه نگاه می کردیم

کبوتر

 نوید شاهد: نیمه های تابستان 73 بود. بسیار داغ بود. بچه ها در گرمایی طاقت فرسا در جستجوی پیکر شهد

نزدیک ظهر بچه ها می خواستند قدری استراحت کنند. چنگک بیل مکانیکی را در زمین فرو کردیم و رفتیم کنار کلمن آب نشستیم.

در آن گرمای طاقت فرسا ناگهان دیدم یک کبوتر سفید وزیبا ، بال و پر زنان آمد و روی چنگک بیل نشست. بعد هم شروع کرد به نوک زدن به بیل. همه با تعجب به این صحنه نگاه می کردیم.

یکی از رفقا ظرف آبی را برداشت و جلوی کبوتر قرار داد. کبوتر به کنار ظرف آب آمد. بعد نگاهی به آب کرد و نگاهی به ما!

مجددا پرید و رفت روی بیل نشست. دوباره به بیل نوک می زد. صحنه بسیار عجیبی بود. یکی از بچه ها گفت: بابا به خدا یه حکمتی تو کار این کبوترهست!

با بچه ها به سمت بیل رفتیم تا کار را شروع کنیم. با اولین بیلی که به زمین خورد سر یک شهید با کلاه آهنی بیرون آمد!! در حالی که موهای شهید هنوز به جمجمه باقی مانده بود!

سر بند یا زیارت یا شهادت هنوز روی پیشانی شهید به چشم می خورد. بچه ها با بیل دستی تمام پیکر شهید را که تقریبا سالم بود خارج کردند.

هر چه تلاش کردیم و هر چه خاک را غربال کردیم اثری از پلاک شهید نبود. بچه ها با کشف این شهید گمنام پرده از راز آن کبوتر سفید برداشتند.

داخل خاک عراق مشغول جستجو بودیم. یکی از افسران عراقی خبر آورد که در منطقه ای جلو تر از اینجا یک گلستان دسته جمعی از شهدای ایرانی است.

اما عراقی ها اجازه عبور نمی دادند. با تلاش بسیار و پس از مدتها پیگیری به آن منطقه رفتیم.

آن روز تلخ ترین روز دوران تفحص بود. 46 شهید غواص آنجا بودند. دست و پا و چشم های همگی آنها بسته شده بود.

آنچه می دیدم باور کردنی نبود. بعثی ها این اسیران جنگی را زنده به گور کرده بودند! پلاک همه آنها را هم جدا کرده بودند تا شناسایی نشوند. آنها 46 شهید گمنام بودند.

در کنار همه پیکرها که سالم و کامل بود یک دست قطع شده قرار داشت. این دست متعلق به هیچ کدام از پیکرها نبود. انگشتر فیروزه زیبایی هم بر دست داشت.

این دست مدتهای طولانی مونس من شده بود. هر وقت کار ما گره می خورد به سراغ این دست می آمدیم. گویی این دست آمده بود تا دستگیر همه ما باشد.

مدتی بعد در منطقه فکه به یک گلستان دسته جمعی از شهدا رسیدیم. تعدادی شهید را داخل یک گودال ریخته بودند. روز اول هفت شهید را خارج کردیم و برگشتیم.

روز بعد سیزده شهید دیگر را از آنجا خارج کردیم. اما نکته عجیب شهید بیست ویکم بود!

با سر نیزه اطراف شهید را کاملا خالی کردیم. خاکها را کنار زدیم. لباس کامل، دکمه های لباس بسته ، بند حمایل و تجهیزات، خشاب، قمقمه، یک فانسخه به تجهیزات و یک فانسخه به پیکر، جوراب و ... خلاصه همه چیز کامل بود اما!

کسی داخل این لباس نبود. نه استخوانی و نه ... هیچ چیزی نبود. گویی ملائک خدا جسم و روح او را با خود برده بودند.

راوی: شهید علی محمودوند و مسئول تفحص لشگر 27 و بچه های تفحص
منبع: شهید گمنام/ 72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر/ گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی/1393

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده