رمضانعلي كبيري، يازدهمين فرزند تقي و فاطمه، در سوم آذر ماه سال 1346 در شهرستان رهنان متولد شد. روز اول ماه مبارك رمضان به دنيا آمد، به همين خاطر نام او را رمضانعلي گذاشتند. فاطمه تقي يار، مادرش، مي گويد: « به خاطر اينكه بچه آخر بود، خيلي او را دوست داشتيم و بچه شيرين زباني بود و خودش را توي د ل همه جا مي نمود.»

زندگینامه شهید رمضانعلی کبیری

 

 

نوید شاهد: رمضانعلي كبيري، يازدهمين فرزند تقي و فاطمه، در سوم آذر ماه سال  1346 در شهرستان رهنان متولد شد. روز اول ماه مبارك رمضان به دنيا آمد، به همين خاطر نام او را رمضانعلي گذاشتند.
فاطمه تقي يار، مادرش، مي گويد: « به خاطر اينكه بچه آخر بود، خيلي او را دوست داشتيم و بچه شيرين زباني بود و خودش را توي د ل همه جا مي نمود.»

همچنين نقل مي كند: « چهار ساله بود كه در حوض خانه افتاد . او را از آب بيرون كشيديم و به دكتر رسانديم. همه مي گفتند: اين بچه مرده است. ولي خواست خداوند اين بود كه زنده بماند و در جنگ شهيد شود. پدرش شناسنامه او را دير گرفت، به همين خاطر در 9 سالگي به مدرسه رفت و تا كلاس پنجم ابتدايي درس خواند. دوره ابتدايي را در مدرسه مودت در سال تحصيلي 1357-1358 به پايان رساند.

ورودش به مدرسه راهنمايي همزمان شد با شروع جنگ تحميلي كه درس را رها كرد و به جبهه رفت. تا مقطع دوم راهنمايي بيشتر درس نخواند.

از مدرسه كه مي آمد به كمك برادرش مي رفت تا سيمانكاري را ياد بگيرد. به فوتبال علاقه داشت و در اوقات فراغت فوتبال بازي مي كرد. به پدر و مادرش احترام مي گذاشت. چون در خانواده مذهبي بزرگ شده بود، از همان بچگي و از9-8 سالگي فرايض ديني مثل نماز و روزه را انجام مي داد. در هواي گرم حاضر نبود روزه اش را بخورد. شب ها بيدار بود و قرآن مي خواند.

عزت كبيري، خواهرش، نقل مي كند: « بعضي اوقات كه قرآن مي خواند ما تعجب مي كرديم كه او كي و كجا قرآن را ياد گرفته است.»

او در نماز جمعه و مراسم سوگواري ائمه (عليهم السلام) شركت مي نمود. به افراد مومن و مذهبي علاقه داشت و از افراد خلافكار، بدحجاب و بي بندوبار بيزار بود. اوقات بي كاري به مطالعه كتاب هاي استاد مطهري و تلاوت قران مي پرداخت.

هنگام مشكلات صبور بود و مي گفت : « نبايد اجازه دهيم مشكلات بر ما مسلط شود.»

در مقابل رفتار غير اسلامي مي ايستاد و امر به معروف و نهي از منكر مي كرد.

به صله رحم اهميت مي داد و به ديدن اقوام و خويشاوندان مي رفت. با حقوق اندك خود به مستمندان و دوستانش كمك مي كرد . اهل نفاق و غيبت نبود. با دوستانش يكدل و يكرنگ بود، اگر چيزي مي ديد همان وقت تذكر مي داد. در برابر كار خلاف و ظلم به افراد ساكت نمي نشست و برخورد مي كرد و اجازه نمي داد حق كسي پايمال شود. قبل از انقلاب، با اينكه سن كمي داشت، در تظاهرات شركت مي كرد و تا آخر شب در كوچه ها شعار مي نوشت.

با دوستانش جلوي سربازان شاه مي ايستادند و با آتش زدن لاستيك راه را بر آنها مي بستند.

آرزو داشت انقلاب پيروز گردد. اگر كسي به انقلاب بد مي گفت ناراحت مي شد. و يا اگر كسي قصد داشت به انقلاب ضربه بزند به قدري عصباني مي شد كه كسي جرات نداشت با او صحبت كند.  او معتقد به ولايت فقيه و پيرو خط رهبري بود و از نظرات امام تبعيت مي نمود.

در جريان كارهاي بني صدر تلاش زيادي مي كرد تا چهره اين خائن را به مردم بشناساند. بينش سياسي قوي و آگاهانه اي داشت. دو سه مرتبه با دوستانش جلسه گذاشت تا خيانت هاي بني صدر برملا شود و در آن جلسات خط و مسير ولايت را ترسيم مي كرد. همه هدفش پيروي از خط امام و فرمان امام بود.

او اكيپ و گروهي تشكيل داده بود كه افراد ضد انقلاب را شناسايي مي كرد و با آنها برخورد مي نمود. يك بار براي اينكه خانه اي را شناسايي كند و رفت و آمد ضدانقلابيون را زير نظر بگيرد، ساعت هشت شب روي درختي رفت و تا چهار صبح روي درخت بود. نه خواب و نه سرما در روحيه او خللي وارد نكرد و توانست افراد آن خانه را شناسايي نمايد.

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و تشكيل بسيج، وارد اين نهاد شد. اكثر اوقات در پايگاه بسيج بود و با ضد انقلابيون و منافقين مبارزه مي نمود . در پايگاه مسجد، افراد را جمع مي كرد و به آنها آموزش نظامي مي داد.

با شروع جنگ هاي كردستان به آنجا رفت تا با گروه هاي منحرف مبارزه كند.

با شروع جنگ تحميلي درس را رها كرد و به جبهه رفت. در 14 سالگي در سال 1360 عازم جبهه هاي حق عليه باطل شد.

عشق به امام، اسلام، پيروزي اسلام، سركوبي دشمن و رضاي خداوند باعث شد جبهه را بر همه چيز ترجيح دهد و راهي مناطق جنگي گردد.  جنگ را جنگ بين اسلام و كفر مي دانست.

در سال 1359 به پادگان شهيد موذن در خميني شهر رفت. بعد از دوره آموزشي عازم جبهه هاي حق عليه باطل شد. در سيزده عمليات شركت داشت. در نيروي زميني لشكر مقدس 14 امام حسين (ع) معاون گردان امام حسين (ع) بود. مدتي در گردان تخريب لشكر 14 امام حسين (ع) نيز مشغول خدمت شد كه در باز كردن معبر در ميادين مين دشمن پيشتاز بود.

فاطمه تقي يار، مادرش، مي گويد: « او فردي متواضع و بي ريا بود. مي خواستند او را فرمانده كنند ولي قبول نمي كرد. مي گفت: من به عنوان معاون همكاري مي كنم.»

در كارها پيشقدم بود و هيچگاه كسي احساس نمي كرد كه او فرمانده است. مثل يك سرباز عادي، كارها را انجام مي داد. بيشتر كارهاي سنگين و سخت را به عهده مي گرفت و كمتر در جلسات سخنراني ، مي رفت و كارهاي پشتيباني را انجام مي داد. مدت 58 ماه در جبهه بود ، تمام وقتش را در آنجا مي گذراند.

در جبهه همه تلاش خود را مي كرد تا نيروهاي بعثي را به هلاكت برساند.

حيدر صابري، همرزمش، نقل مي كند: « يك بار در منطقه ذوالفقاريه روبه روي كارخانه پاستوريزه، روي يك تپه نشسته بوديم و با بچه ها صحبت مي كرديم كه بعد آقاي كبيري گفت: نشستن در اين جا درست نيست وممكن است عراقي ها موقعيت ما را شناسايي كنند . برويم و در سنگر بنشينيم. هنوز چند ثانيه از رفتن ما به سنگر نگذشته بود كه آن تپه مورد اصابت خمپاره 120 قرار گرفت و آقاي كبيري بدين طريق جان ما را نجات داد.»

همچنين مي گويد: « شهرك دارخوين را بمباران كردند، ما سريع به  منطقه رفتيم. خيلي دلواپس رمضان بودم. وقتي به منطقه رسيديم، ديدیم تعداد زيادي از بچه ها تكه پاره شده اند و به شهادت رسيده بودند . همه در تكاپو بوديم تا جنازه ها را سوار آمبولانس كنيم كه ديدم رمضان از زير خاك و كلوخ بلند شد و گفت: پوتين هاي من كجاست؟ من همين جا آنها را در آوردم. اين براي ما خيلي جالب بود كه ميان اين جنازه ها او چقدر خونسرد بود. او فردي شجاع و نترس بود.» كاملاً خونسرد بود به خصوص در مواقعي كه عراق پاتك مي زد، او با خونسردي بچه ها را جمع مي كرد و جواب پاتك عراقي ها را مي داد. به عنوان انساني محكم و فداكار از او حساب مي بردند، مخالفان انقلاب از شجاعت او بيم داشتند. در جبهه به چمران دوم معروف بود.

وقتي از جبهه برمي گشت يا در مسجد بود و فعاليت مي كرد يا وقتش را در پايگاه هاي بسيج مي گذراند. او بچه هاي بسيج را جمع مي كرد و با آنها فعاليت مي نمود . در مرخصي ها به خانواده هاي شهدا سركشي مي كرد. او مرتب به خانواده هاي شهدا و ايتام سركشي مي نمود، علاقه زيادي به مسجد و جلسات مذهبي داشت. چندين بار مجروح شد و 70 % جانبازي براي او تعيين كردند.

يك بار از ناحيه كتف تير خورد، يك بار تركش به سرش اصابت كرد و يك دفعه نيز تيري به چشمش خورد كه براي مداوا به آلمان رفت و مداوا نشد. به ايران بازگشت و چشمش را تخليه كردند و چشم مصنوعي براي او گذاشتند.

محمود كبيري، برادرش، مي گويد: « به پايش تير خورده بود و در بيمارستان اهواز بستري بود. وقتي به ديدنش رفتم، گفت: به مادر نگوييد كه مبادا ناراحت شود. خيلي صبور بود . زماني كه مي خواست چشم مصنوعي بگذارد، روزه داشت. با اين كه درد زيادي را تحمل مي كرد، حاضر نبود روزه اش را بخورد. در زمان مجروحيت سريع درمان مي كرد تا بتواند به جبهه برود.

او به توصيه امام جماعت مسجد ازدواج كرد. دوران نامزدي آنها نه ما بود. مراسم عقد بسيار ساده برگزار شد. مي گفت: « ما در دوراني هستيم كه همه شهيد در راه اسلام مي دهند و ما نبايد شادي كنيم.»

او آرزو داشت كه فرزند پسري داشته باشدكه اسلحه او را بردارد و راهش را ادامه دهد.  نماز اول وقتش ترك نمي شد . روحيه متواضع و خاكي داشت كه رزمندگان را جذب خود مي كرد . همه او را حامي حق مي دانستند . تعدادي از دوستانش با اعمال و رفتار او هدايت شدند و دست از اعمال گذشته خود برداشتند.

با روحيه باز و همراه تبسم با دوستانش روبه رو مي شد. اكثر مواقع آنها در منزل او جمع مي شدند و مسايل خود را مورد بحث قرار مي دادند. اولين آرزوي او برقراري عدل و قسط بود و ديگر اينكه امورات مردم اصلاح شود و همه در جهت رفاه مستمندان تلاش كنند. به خانواده اش توصيه مي كرد: « اگر من شهيد شدم از نام من سوء استفاده نكنيد. حجاب خود را حفظ كنيد. انقلاب را ياري نماييد. با امام همراه شويد و به فرامين ايشان گوش دهيد . احكام اسلامي را رعايت كنيد. روحانيون را تنها نگذاريد. جنگ را تا پيروزي نهايي ادامه دهيد و امام را تنها نگذاريد.»

فاطمه تقي يار، مادرش، مي گويد:« گفت: مادر، من به جبهه مي روم و نيمه شعبان برمي گردم تا مقدمات عروسي را فراهم كنم كه رفت و در نيمه شعبان جنازه اش را آوردند.»

سيدمهدي اعتصامي، همرزش، مي گويد: « چند روز قبل از شهادتش او را ديدم سرش را گرفته و روي يك تخته سنگ نشسته بود. به او گفتم: چه شده است؟ گفت: خسته شدم، ديگر طاقت ماندن در اين دنيا را ندارم . و چند روز بعد به شهادت رسيد.»

حيدر صابري، همرزش، نقل مي كند: « در عمليات فاو، قرار بود گردان امام حسن (ع) را به عقب ببرد . تعداي غواص از آب بيرون مي آيند . رمضانعلي كبيري آنها را مي بيند و متوجه مي شود كه آنها عراقي هستند كه با فرياد الله اكبر، رزمندگان آماده مي شوند و شروع به مقابله مي كنند و او آنقدر نارنجك پرتاب مي كند كه دهانش پر از خون مي شود و فاصله با عراقي ها آنقدر كم بود كه بعضي از رزمندگان با آنها دست به يقه شدند و بعد از عقب نشيني عراقي ها، خمپاره اي كنار كبيري منفجر مي شود و ايشان به شهادت مي رسد.»

اين حادثه در تاريخ  1365/1/31 و در منطقه فاو اتفاق افتاد.

در وصيت نامه رمضانعلي كبيري مي خوانيم: « به خدا قسم راهي كه انتخاب كرده ام، به جز راه الله چيز ديگري نيست. از روي حرص به بهشت و يا ترس از دوزخ نيست، بلكه فقط به خاطر خدا و اسلام عزيز است و براي اينكه شايد توانسته باشم رضاي حق تعالي را به جا آورده باشم؛ از تمام جان و مال و عزيزان گذشتم. اي برادران و خواهران عزيز، ما در زماني به سر مي بريم كه از هر سو كفار و منافقين براي نابودي اسلام و انقلاب و روحانيت دست در دست هم داده و از هر گونه خيانتي دريغ نمي كنند و اين وظيفه سنگين بر دوش ماست كه اگر خداي نكرده كمي غفلت كنيم به اسلام و انقلاب ضربه خواهد خورد. پس دست در دست هم دهيم و با پيروي از خط سرخ ولايت فقيه و حمايت از دولت انقلابي اين عزيزان را ياري كنيم.

از مادر، پدر، خواهر و برادرانم مي خواهم كه اگر شهيد شدم ناراحت نباشند، بلكه مانند كوه استوار باشند و لحظه اي از نام خدا غافل نشوند و دعاي گوي امام و رزمندگان عزيز اسلام باشند. از امت حزب الله مي خواهم كه نماز جمعه را فراموش نكنند و در آن شركت نمايند.»
پيكر پاكش بعد از تشييع، در گلستان شهداي شهرستان رهنان استان اصفهان به خاك سپرده شد.
پي نوشت ها

-1 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد، ص 2

-2 پرونده كارگزيني شاهد- كپي شناسنامه

-3 پرونده كارگزيني شاهد - فرم اطلاعات شهيد

-4 تقي يار، فاطمه- سرگذشت پژوهي، ص 4

-5 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه

-6 تقي يار، فاطمه- سرگذشت پژوهي، ص 5

-7 پرونده كارگزيني شاهد- مدرك تحصيلي

-8 تقي يار، فاطمه- سرگذشت پژوهي، ص 6

-9 پرونده كارگزيني شاهد - فرم اطلاعات شهيد

-10 تقي يار، فاطمه- سرگذشت پژوهي، صص 4و 6

-11 كبيري، عزت - سرگذشت پژوهي، ص 27

-12 كبيري، محمود- سرگذشت پژوهي، صص 1و 2

-13 كبيري، عزت - سرگذشت پژوهي، ص 26

-14 همان، ص 25

-15 پرونده كارگزيني شاهد- طرح احيا

-16 تقي يار، فاطمه- سرگذشت پژوهي، ص 8

-17 همان، ص 10

-18 اعتصامي، سيد مهدي - سرگذشت پژوهي، ص 30

-19 همان، ص 29

-20 كبيري، عزت - سرگذشت پژوهي، ص 26

-21 صابري، حيدر- سرگذشت پژوهي،ص 29

-22 همان، ص 30

-23 تقي يار، فاطمه- سرگذشت پژوهي، ص 6

-24 كبيري، محمود- سرگذشت پژوهي، ص 3

-25 همان، ص 2

-26 كبيري، عزت - سرگذشت پژوهي، ص 26

-27 اعتصامي، سيد مهدي - سرگذشت پژوهي، ص 30

-28 پرونده كارگزيني شاهد- طرح احيا

-29 اعتصامي، سيد مهدي - سرگذشت پژوهي، ص 30

-30 صابري، حيدر- سرگذشت پژوهي، ص 30

-31 پرونده كارگزيني شاهد- طرح احيا

-32 كبيري، عزت - سرگذشت پژوهي، ص 26

-33 پرونده كارگزيني شاهد- طرح احيا

-34 كبيري، محمود- سرگذشت پژوهي، ص 1

-35 سرگذشت پژوهي - مشخصات شهيد، ص 2

-36 پرونده كارگزيني شاهد- طرح احيا

-37 كبيري، محمود- سرگذشت پژوهي، ص 2

-38 اعتصامي، مهدي - سرگذشت پژوهي ، ص 30

-39 صابري، حيدر- سرگذشت پژوهي، ص 30

-40 تق ييار، فاطمه- سرگذشت پژوهي، ص 12

-41 صابري، حيدر- سرگذشت پژوهي، ص 29

-42 پرونده كارگزيني شاهد- طرح احيا

-43 سرگذشت پژوهي - مشخصات شهيد، ص 2

-44 پرونده كارگزيني شاهد- طرح احيا

-45 تق ييار، فاطمه- سرگذشت پژوهي، ص 10

-46 اعتصامي، سيد مهدي - سرگذشت پژوهي، ص 31

-47 صابري، حيدر- سرگذشت پژوهي، ص 31

-48 سرگذشت پژوهي - مشخصات شهيد، ص 2

-49 تقي يار، فاطمه- سرگذشت پژوهي، ص 8

-50 صابري، حيدر- سرگذشت پژوهي، صص 31 و 32

-51 همان

-52 همان، ص 32

-53 اعتصامي، سيد مهدي - سرگذشت پژوهي، ص 30

-54 همان، ص 31

-55 تقي يار، فاطمه- سرگذشت پژوهي، ص 13

-56 همان، ص 10

-57 كبيري، محمود- سرگذشت پژوهي، ص 20

-58 صابري، حيدر- سرگذشت پژوهي، ص 30

-59 سرگذشت پژوهي - مشخصات شهيد، ص 2

-60 تق ييار، فاطمه- سرگذشت پژوهي، ص 12

-61 كبيري، محمود- سرگذشت پژوهي، ص 3

-62 كبيري، عزت - سرگذشت پژوهي، ص 26

-63 تق ييار، فاطمه- سرگذشت پژوهي، ص 8

-64 همان، ص 11

-65 همان، ص 10

-66 اعتصامي، سيد مهدي - سرگذشت پژوهي، ص 30

-67 صابري، حيدر- سرگذشت پژوهي، ص 31

-68 كبيري، عزت - سرگذشت پژوهي، ص 27

-69 كبيري، محمود- سرگذشت پژوهي، ص 3

-70 همان، ص 3

-71 اعتصامي، سيد مهدي - سرگذشت پژوهي،- ص 20

-72 صابري، حيدر- سرگذشت پژوهي، ص 30

-73 تق ييار، فاطمه- سرگذشت پژوهي، ص 13

-74 اعتصامي، سيد مهدي - سرگذشت پژوهي، ص 31

-75 صابري، حيدر- سرگذشت پژوهي، صص 32 و 31

-76 پرونده كارگزيني شاهد- فرم اطلاعات شهيد

-77 پرونده فرهنگي شاهد- وصيت نامه

-78 سرگذشت پژوهي - مشخصات ش هيد، ص 2

نصرالله

 

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید استان اصفهان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده