پنجشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۲۰:۲۵
چنان هسير خزان، برگ و بار قلبش بود،كه عضو عضو تنش، بي قرار قلبش بود/ عجيب بود كه بعد از گذشت اين همه سال، هنوز ماهي عقلش، دچار قلبش بود

 

هزار منحني درد و عشق و تنهايي...

 


چنان هسير خزان، برگ و بار قلبش بود

كه عضو عضو تنش، بي قرار قلبش بود

عجيب بود كه بعد از گذشت اين همه سال

هنوز ماهي عقلش، دچار قلبش بود

لبان ملتهبش، خون گرفته بود به خود

دو چشم قرمز او، آبشار قلبش بود

دو دست خسته ي او، سرد بود و قلبش گرم

به اين بهانه،دو دستش، كنار قلبش بود

غمي غريب و نفس گير، در صدايش داشت

هزار خاطره، در كوله بار قلبش بود

كبوتران غريبي كه داده بود از دست

مزار يك يكشان، لاله زار قلبش بود

شكسته بود و به هفت آسمان، ستاره نداشت

غمي ز چار جهت، در سه تار قلبش بود

خودش كبوتر پر بسته بود، كنج قفس

كبوتر دگري، در حصار قلبش بود

به آب مي زدم اما به آتشم مي زد

غمي كه در تپش بي شمار قلبش بود

هزار منحني درد و عشق و تنهايي

خطوط مبهم  روي نوار قلبش بود

در آرزوي شهات،  هنوز هم ،مي سوخت

كه اين، بزرگترين  انتظار قلبش بود

يكي يكي،  همه ي برگهاي جانش ريخت
 
كه آخر عمرش،  بهار قلبش بود
 
سروده: ابوالفضل نظري
 
منبع: كتاب سوختگان وصال، نكوداشت جانبازان شيميايي، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه تهران، دفتر هنر و ادبيات، 1381 صفحه:64-63
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده