پنجشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۲۰:۳۷
اواسط دهه هفتاد بود. در ستاد تفحص مهران در غرب کشور فعالیت داشتیم. عصر بود که یکی از رفقای قدیمی تماس گرفت. او اهل همدان بود. اما از کرمانشاه زنگ می زد. نماز مغرب را خواندیم. شام را هم خوردیم اما از دوست ما خبری نشد. ناراحت بودیم. جاده های مرزی در طول شب رفت و آمد کمتری داشت. نکند در جاده بلایی بر سرشان آمده. اواخر شب با خستگی زیاد و نگرانی خوابیدیم. هنوز چشمان ما گرم نشده بود. یکدفعه با فریاد یکی از بچه ها از جا پریدیم!

نماز اول وقت

 

 نوید شاهد: اواسط دهه هفتاد بود. در ستاد تفحص مهران در غرب کشور فعالیت داشتیم. عصر بود که یکی از رفقای قدیمی تماس گرفت. او اهل همدان بود. اما از کرمانشاه زنگ می زد.

گفت: بلیت گرفته ام. انشاءالله تا غروب به شما ملحق می شوم. ما هم منتظر بودیم.

نماز مغرب را خواندیم. شام را هم خوردیم اما از دوست ما خبری نشد. ناراحت بودیم. جاده های مرزی در طول شب رفت و آمد کمتری داشت. نکند در جاده بلایی بر سرشان آمده.

اواخر شب با خستگی زیاد و نگرانی خوابیدیم. هنوز چشمان ما گرم نشده بود. یکدفعه با فریاد یکی از بچه ها از جا پریدیم!

خواب دیده بود. مرتب با تعجب به اطراف نگاه می کرد. پرسیدم: چی شده!؟ گفت: کجا رفتند؟! بعد ادامه داد :الان چند تا جوان خوش سیما اینجا بودند. از داخل اتاق معراج بیرون آمدند و سلام کردند. بعد گفتند: نگران دوست همدانی نباشید الان می رسد.

بعد گفتند: تاخیر او به خاطر نماز اول وقت بوده. سلام شهدا را به او برسانید. بعد هم به سمت اتاق معراج برگشتند.

اتاق معراج محلی بود که شهدا را داخل آن نگه می داشتیم تا به ستاد ارسال نمائیم. با هم به معراج رفتیم. پیکرهای چند شهید که بیشتر آنان گمنام بودند کنار اتاق بود.

چند لحظه ای نگذشته بود که دوست ما از راه رسید. از اینکه همه منتظرش بودیم تعجب کرد.

همگی از او یک سوال داشتیم. نماز مغرب را کجا و چگونه خواندی؟!

او هم گفت: با راننده اتوبوس صحبت کردم. گفتم: برای نماز اول وقت نگه دارد. اما او قبول نکرد. من هم گفتم: نگه دار من پیاده می شوم!

کنار جاده نمازم را اول وقت خواندم. بعد هر چه معطل شدم هیچ وسیله ای نبود. تا اینکه چند ساعت بعد شخصی مرا سوار کرد و آمدم.

البته این دوست ما همیشه اینگونه بود. در همه کار ها ، حتی زمانی که در اوج کار بودیم با شنیدن صدای اذان کار را قطع می کرد و به نماز می ایستاد. همه را هم به نماز تشویق می کرد.

حدیث زیبایی را نیز برای ما نقل می کرد: وقتی بنده ای بدون توجه ، در خارج وقت و سریع نماز می خواند خداوند به فرشتگانش می گوید: به این بنده ام بنگرید! گوی فکر می کند بر آوردن حوائج و نیاز هایش به وسیله کسی جز من است؟!

آیا او نمی داند حل مشکلات و برآوردن حاجاتش به دست من است!؟
 
راوی: بسیجی تفحص

منبع: شهید گمنام/ 72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر/ گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی/1393

 

 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار