چهارشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۱۹
بعد از پایان عملیات بود. یکی از سالنهای معراج تهران پر شده بود از شهید. همه آنها هم شهید گمنام. بعد از عملیات این سالن را به شهدای گمنام اختصاص داده بودند. همه قطعه قطعه شده و سوخته و ...

مرا شناسایی کن

 

نوید شاهد: بعد از پایان عملیات بود. یکی از سالنهای معراج تهران پر شده بود از شهید. همه آنها هم شهید گمنام.

بعد از عملیات این سالن را به شهدای گمنام اختصاص داده بودند. همه قطعه قطعه شده. همه سوخته و ...

در میان بدنهای سوخته یک پلاک پیدا کردیم. به تعدادی استخوان چسبیده بود.

با تلاش بسیار صاحب پلاک پیدا شد. یک بسیجی از جنوب تهران بود که در همین عملیات مفقود شده بود.

با خانواده اش تماس گرفتیم. پدر و برادرهایش آمدند. قضیه را گفتم. اینکه این شهید پیکرش سوخته است و نمی شود او را ببینید.

کارها هماهنگ شد. قرار شد فردا برای تشییع شهید اقدام نمایند.

صبح فردا یکی از بچه های معراج که از ماجرا مطلع بود آمد و گفت : می توانم در مورد این شهید خواهشی بکنم!

گفتم: بفرمایید!

گفت: اجازه بدهید همسر این شهید او را شناسایی کند!

با تعجب گفتم: همسر شهید! منظورت چیست؟!

کمی مکث کرد و گفت: دیشب در خواب شهیدی را دیدم که گفت: امروز مرا به پدر و برادرانم تحویل ندهید.

همسرم باید من را شناسایی کند. من صاحب این پلاک هستم ولی این پیکر من نیست! اما بقایای پیکر من داخل همین سالن است!

با تعجب به حرفهای او گوش می کردم. گفتم: این پیکر ها چند تکه استخوان سوخته است. همسرش چه چیزی را می خواهد شناسایی کند!

همان لحظه برادران شهید برای انتقال پیکرش آمدند. از آنها پرسیدم: این شهید همسر دارد؟ با تعجب گفتند: بله چطور مگه!؟  گفتم: برای شناسایی حتما باید ایشان بیایند.

برادران شهید که زیاد مذهبی نبودند صدایشان را بلند کردند و گفتند: یعنی چی! مگه برادر ما نسوخته! چی رو می خواد شناسایی کنه.

بعد از کلی صحبت فهمیدم اینها با همسر شهید اختلاف دارند و ارتباطی ندارند.

پدر شهید به سراغ او رفت. ساعتی بعد با همسر شهید وارد شدند. به همسر شهید گفتم: شما می توانید شوهرتان را شناسایی کنید!

در حالی که اشک می ریخت گفت: بله!

بعد هم به داخل سالن شهدای گمنام رفت. دقایقی بعد ما را صدا کرد. در لا به لای شهدای گمنام پیکر سوخته شهیدی را نشان داد و گفت: این همسر من است! خیلی تعجب کردیم. یعنی چطور او را شناسایی کرده.

همسر شهید یک لباس را از داخل کیف دستی خودش بیرون آورد و گفت: چند روز قبل از عملیات با هم به مغازه ای رفتیم. دو لباس هم رنگ خرید و گفت: این را برای خودم خریدم. این را هم برای تو!

شوهرم گفت: من این لباس را تا زمان شهادت از تنم خارج نمی کنم! روزی به سراغ تو خواهند آمد. با این لباس بیا . من را شناسایی کن!

بعد به پیکر سوخته شهید اشاره کرد و گفت: همه جای او سوخته اما قسمتی از لباسش هنوز سالم است.

لباس خودش را کنار قسمت سالم لباس شهید قرار داد. هر دو مثل هم بودند.پیکر شهید همان روز برای تشییع اعزام شد.

راوی: حمید داود آبادی

منبع: شهید گمنام/ 72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر/ گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی/1393

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده