دوشنبه, ۰۵ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۳۱
دوازده روز از شروع جنگ گذشته بود. شرایط هنوز عادی نشده. با نیروهای داو طلب در پادگان ابوذر مستقر بودیم. اصغر وصالی فرمانده ما بود. عصر یکی از روزها به من گفتند به همراه چهار نفر از نیروهای داوطلب حرکت کنید. مقصد ما تپه تک درخت بود.
بسیجی فلسطینی


نوید شاهد: دوازده روز از شروع جنگ گذشته بود. شرایط هنوز عادی نشده. با نیروهای داو طلب در پادگان ابوذر مستقر بودیم. اصغر وصالی فرمانده ما بود.

عصر یکی از روزها به من گفتند به همراه چهار نفر از نیروهای داوطلب حرکت کنید. مقصد ما تپه تک درخت بود.

یک نفربر ما را در کنار جاده سوار کرد. بعد از طی یک ساعت در نقطه ای ما را پیاده نمود. وقتی پیاده شدیم فکر کردیم در اطراف تپه هستیم. اما منطقه نا آشنا بود.

در راه با هم صحبت می کردیم. من و ابراهیم هادی بچه تهران بودیم. دو نفر هم اصفهانی بودند.

اما نفر آخر جوان عربی بود که نمی توانست درست فارسی صحبت کند. وقتی از او سوال کردیم گفت: اهل فلسطین است!

از نیروهایی بود که به خاطر دکتر چمران به ایران آمده بود. راننده نفربر ما را پیاده کرد و سریع برگشت ! بعدها فهمیدیم این راننده از نیروهای نفوذی دشمن بوده!

مقابل ما یک جاده خاکی بود. سمت چپ آن یک تپه و سمت راست هم دشت صاف بود.

همینطور به اطراف نگاه می کردیم. یکدفعه از بالای تپه و از داخل دشت به سمت ما تیراندازی شد!

فهمیدیدم در میان نیروهای دشمن هستیم. ابراهیم هادی بلافاصله به اطرف نگاه کرد. بعد هم بچه ها را صدا کرد. در کنار جاده چاله بزرگی شبیه یک سنگر بود. همه به داخل آن رفتیم.

عراقی ها که نزدیک به صد نفر بودند به سمت ما حرکت کردند. شریط بدی بود. ما در محاصره بودیم. لحظاتی بعد با فریاد الله اکبر همگی با هم به سمت دشمن شلیک کردیم.

باور کردنی نبود. تعداد زیادی از نیروهای دشمن کشته شده و بقیه فرار کردند. ابراهیم با هر گلوله یکی از آنها را به زمین می انداخت.

تا نزدیک غروب مشغول بودیم. کمتر شلیک می کردیم تا مهمات ما تمام نشود. اما یکدفعه دشمن شروع به شلیک خمپاره و پرتاب نارنجک کرد.

دو نفر از بچه ها مجروح شدند. یکدفعه یک نارنجک به داخل سنگر ما افتاد. هیچ کاری نمی شد کرد. قبل از اینکه ما کاری انجام دهیم جوان فلسطینی خودش را در مقابل نارنجک قرار داد!

با انفجار نارنجک تمام بدن او پر از ترکش شد. او غرق خون روی زمین افتاد. اما به دیگر نیروها آسیبی نرسید.

با تاریکی هوا نیروهای عراقی عقب نشینی کردند. ما هم از سنگر خارج شدیم. پیکر شهید فلسطینی که با ایثار جان خود بقیه را نجات داد در گوشه ای در کنار تپه دفن کردیم. نشانه ای هم برای قبر او گذاشتیم.

بعد به همراه دو مجروح به سمت نیروهای خودی حرکت کردیم.منطقه نا آشنا بود.

ابراهیم هر بار، با سختی راهی را پیدا می نمود و حرکت می کردیم. شبها در راه بودیم و روزها استراحت می کردیم.

در روز بعد به نیروهای خودی رسیدیم. ابراهیم وقتی ماجرای این مدت را تعریف می کرد از رشادتهای آن بسیجی فلسطینی می گفت.

بسیجی گمنامی که خودش را فدای دیگر رزمندگان نمود.

بعدها خیلی تلاش کردیم که محل درگیری و مزار او را پیدا کنیم. اما هر چه تلاش کردیم بی فایده بود.

ما حتی اسم او را نمی دانستیم. گویی خودش گمنامی را انتخاب کرده بود.

راوی: امیر سپهر نژاد

منبع: شهید گمنام/ 72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر/ گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی/1393


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده