چهارشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۳۱
کربلای پنج از عملیاتهای مهم و طولانی دوران دفاع مقدس بود. در این عملیات شیرازه ارتش عراق به لرزه در آمد. صدها تیپ و گردان آنها از بین رفت. سران استکبار هر آنچه که عراق برای جنگ با ایران احتیاج داشت در اختیار او گذاشته بودند. از بمبهای خوشه ای و شیمیایی گرفته تا پیشرفته ترین تانکها و هواپیماها. دولتهای مرتجع عربی هم پول و نیروی انسانی در اختیار صدام گذاشته بودند.
نفربر مجروحان

نوید شاهد: کربلای پنج از عملیاتهای مهم و طولانی دوران دفاع مقدس بود. در این عملیات شیرازه ارتش عراق به لرزه در آمد. صدها تیپ و گردان آنها از بین رفت. سران استکبار هر آنچه که عراق برای جنگ با ایران احتیاج داشت در اختیار او گذاشته بودند.

از بمبهای خوشه ای و شیمیایی گرفته تا پیشرفته ترین تانکها و هواپیماها. دولتهای مرتجع عربی هم پول و نیروی انسانی در اختیار صدام گذاشته بودند.

یکی از سخت ترین مراحل این عملیات تصرف و نگهداری منطقه ای بود به نام سه راه شهادت.

هر نیمه شب خاکریز اطراف سه راه کامل می شد. صبح روز بعد تانکهای عراق آنقدر شلیک می کردند تا خاکریز محو می شد!

آنگاه هر جنبنده ای که به سمت سه راه می آمد در دید مستقیم دشمن بود. اطراف سه راه پر بود از خودروهای سوخته. برای همین ارسال تدارکات و مهمات با مشکل روبرو بود.

در یکی از روزها بارش خمپاره های عراق بر روی منطقه سه راه شدت گرفت.

بچه ها داخل سنگرها بودند اما حدود بیست نفر از بچه ها به شت مجروح شدند.

ساعتی بعد یک نفربر خودش را به منطقه سه راه شهادت رساند. بعد از تخلیه بار، مجروحین را سوار نفربر کردیم. راننده می گفت: دیگر جا ندارم. ولی ما اصرار می کردیم که این یکی را هم سوار کن!

همه مجروحین را در پشت نفر بر جا دادیم. دیگر هیچ جایی در پشت نفربر نبود. در را بستیم و راننده حرکت کرد. خاکریزی وجود نداشت. راننده باید سریع از این منطقه عبور می کرد.

از داخل سنگر به دور شدن نفربر نگاه می کردیم. یکدفعه رنگ از چهره همه ما پرید. گلوله تانک عراقی به کمر نفربر اصابت کرد.

نفربر در شعله های آتش می سوخت. هیچ راه خروجی برای آن مجروحین وجود نداشت.

چند نفری می خواستند به کمک آنها بروند اما بارش رگبار تیربارهای عراقی ها آنها را زمینگیر کرد.

صدای ناله مرگ را برای اولین بار در آنجا شنیدم. مجروحین داخل نفربر از عمق جان فریاد می زدند و می سوختند!

اشک می ریختیم. ناله می کردیم. هیچ کاری از دست ما ساخته نبود. سوختن بهترین دوستانمان را فقط از دور نگاه می کردیم. با خود می گفتیم: ای کاش همه مجروحین را سوار نمی کردیم. ای کاش...
بوی گوشت سوخته فضا را پر کرده بود. صدای گریه بچه ها قطع نمی شد. با تاریک شدن هوا به سراغ نفربر رفتیم.

در را باز کردیم. آنچه می دیدیم باور نکردنی بود.

لایه ای از خاکستر و استخوانهای سوخته کف نفربر را گرفته بود. هیچ عامل مشخصه ای از آن همه دلاور وجود نداشت.

همه از بین رفته بودند. هیچ چیزی از آنها باقی نمانده بود.

اسامی آنها به عنوان شهدای مفقودالجسد ثبت شد. شهدای که در راه اسلام از همه وجود خود گذشتند.

در وصیتنامه یکی از شهدا نوشته شده بود: آیا می دانید که این انقلاب و اسلام و این آزادی چگونه به دست ما رسیده است؟!

راوی: حمید داود آبادی
منبع: شهید گمنام/ 72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر/ گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی/1393

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده