چهارشنبه, ۰۷ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۱۷:۰۳
تیرماه بود و هوا بسیار گرم. در حال عقب نشینی راه را گم کردیم. بیست و یک ساعت در راه بودیم. هر دفعه به نوبت یکی از ما عباس را به دوش می گرفت. در را ه در زیر یک درخت از فرط خستگی به خواب رفتیم. ساعتی بعد با صدای حرکت تانک از خواب پریدیم. ما در محاصره عراقی ها بودیم. آنها جلو آمدند و دستان ما را بستند. بعد همه ما را روی تانک نشاندند.
اسارت


نوید شاهد : تیرماه بود و هوا بسیار گرم. در حال عقب نشینی راه را گم کردیم. بیست و یک ساعت در راه بودیم. هر دفعه به نوبت یکی از ما عباس را به دوش می گرفت.

در زیر یک درخت از فرط خستگی به خواب رفتیم. ساعتی بعد با صدای حرکت تانک از خواب پریدیم. ما در محاصره عراقی ها بودیم. آنها جلو آمدند و دستان ما را بستند. بعد همه ما را روی تانک نشاندند.

نوبت که به عباس رسید فرمانده عراقی گفت: دست او را نبندید. بعد اشاره کرد نمی خواهد او را سوار کنید! به راننده تانک چیزی گفت. لحظاتی بعد تانک از روی بدن عباس عبور کرد و ما را به سمت اسارت برد!

از پیکر سردار شهید عباس محبی هیچ چیزی باقی نماند.

همه ما را سوار یک آمبولانس شبیه مینی بوس کردند. بیشتر بچه ها مجروح بودند. جای نفس کشیدن نبود. در راه کف ماشین غرق خون شده بود.

هوا بسیار گرم بود. خون مجروحان که با عرق بدن آمیخته می شد ناله مجروحان را بلند می کرد. همه ناله می کردند و حضرت زهرا(ص) را صدا می کردند. یکی از مجروحین در بین راه به شهادت رسید.

با صدای بلند مسئول عراقی را صدا کردیم. درب ماشین باز شد. پیکر آن شهید غریب را از ماشین خارج کردند. او را در میان صحرا و درکنار جاده رها کردند. بعد دوباره راه افتادند.

وارد اردوگاه شدیم. حسابی ما را کتک زدند. بعد هم تفتیش کردند. همه چیز را از ما گرفتند. بعد هم وارد زندان الرشید شدیم. یک بسیجی همراه ما بود که بدنش غرق خون بود. چندین ترکش به او اصابت کرده بود. تمام زخمهای او عفونت کرده بود.

چند روز بعد او به شهادت رسید. سرباز عراقی را صدا زدیم و گفتیم یکی از اسرا شهید شده. چند عراقی با یک برانکارد آمدند. وقتی وارد سالن شدند بوی عطر عجیبی فضا را پر کرد.

عراقی ها با تعجب به دنبال منشاء این بوی عطر بودند. همه به پیکر شهید خیره شده بودند. بوی عطر از بدن او بود. افسر عراقی جلو آمد و با کابل شروع به زدن ما نمود!

می گفت: شما به این جنازه عطر زده اید که بگویید شهدای ما بهشتی هستند. گفتم: شما که همه چیز را گرفتید. مگر برای ما عطری مانده. در ثانی تمام بدن او عفونت داشت. بوی عطر نمی تواند جلوی بوی عفونت را بگیرد! اما آنها فقط می زدند.

آن بسیجی غریب را نمی شناختم. حتی اسمش را نمی دانستیم. او هم غریبانه در سرزمین غربت به خاک سپرده شد.

راوی: آزادگان سرافراز

منبع: شهید گمنام/ 72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر/ گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی/1393

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده