اَیُ شَی لَونُکَ
يکشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۰۴
کربلای ٥ جزو عملیات هایی است که سردار سلیمانی با فرماندهی لشکر ٤١ ثارالله در آن خوش درخشید.سردار سلیمانی در آن عملیات در حالی که در حلقه محاصره بعثی ها گرفتار شده بود توسط رزمنده ای به نام مرتضی جاویدی نجات می یابد. شهید مرتضی جاویدی فرمانده گردان فجر از لشکر ٣٣ المهدی در دیداری که با حضرت امام خمینی(ره) داشته است، حضرت امام او را در آغوش گرفته و بر پیشانی اش بوسه می زند. سال ها بعد، سردار سلیمانی که همیشه از مصاحبه گریزان بود به اصرار آقای اکبر صحرایی نویسنده توانمند دفاع مقدس، مصاحبه ای انجام داده است که در این گفت و گوی زیبا از زبان حاج قاسم سلیمانی، عملیات کربلای ٥ بیان شده است.
اَیُ شَی لَونُکَ


ظهر روز سوم عملیات کربلای ۵،حسین تاجیک فرماندة گردان از خط دفاعی نهرجاسم،از پشت بیسیم از من کمک میخواست.

ـ حاج قاسم سلیمانی، آتش عراقیها بی سابقه هس، متر به متر خاکریز رو میزنن و با تانک دارن پیش میآن!

گفتم: مقاومت کن و گرنه بچه های تیب المهدی و الغدیر قیچی میشن! یه فکری میکنم...

از داخل مقر تاکتیکی لشکر ۴۱ ثارالله که فاصلة زیادی با خط نداشت با قرارگاه خاتم الاَنبیاء تماس گرفتم.

ـ قاسم سلیمانی هستم ... گردانم تو نهر جاسم آتیش پشتیبانی لازم داره ...

ـ شنیدم. حاج قاسم، نهر جاسم باید حفظ بشه! عقب بکشید دو جناح شما قیچی میشن!

ـ من خودم میرم جلو ... ببینم چیکار میتونم بکنم. شما آتیش رو دریغ نکنید!

به عنوان فرماندة لشکر ۴۱ ثارالله دلم آرام نگرفت که منتظر بچه های خط شکن باشم. بیسیم چی را صدا زدم: موتور و بی سیم رو بردار تا بریم جلو!

پشت سر بیسیم چی با موتور تریل به سمت نهر جاسم رفتم. روی جاده به قدری جنازة عراقی افتاده بود که با همة تلاشی که بیسیم چی میکرد از بین آنها عبور کند؛ اما روی آنها میرفت و کنترل موتور از دستش خارج میشد.

ـ مواظب باش پسر!

آتش توپخانه و خمپاره به قدری زیاد بود که ابر غلیظی از دود و خاک همه جا را گرفته بود و آدم فکر می کرد آسمان را ابر تیره گرفته. به نهر جاسم رسیدم و سراغ فرماندة گردانم حسین تاجیک را گرفتم.

ـ سمت چپ خاکریز، سی، چهل متری دورتر!

تا مسافت چهل متری را طی کردم از شدت آتش دشمن، سی دقیقه طول کشید. دشمن با توپخانه مدرن اتریشی متر، متر زمین را میکوبید! خودم را به رسول تاجیک رساندم. صورت سرخ و سفیدش از دود و خاک خمپاره سیاه میزد و گوشش پُر از خاک بود. اول او را نشناختم. دستی روی موهای پُر از خاکش کشیدم. لبخندی زدم و گفتم: خدا قوت، حالا دیگه کسی شک نمیکنه که بچة بم هستی! اوضاع چطوره؟

تند گفت: حاج قاسم، شما چرا اومدی؟ الآنه که خاکریز رو بگیرن!

ـ چه خبر؟

ـ حاجی قاسم فقط یه دسته نیرو سالم مونده، اکثر بچه ها ترکش خوردن و منتقل شدن عقب! بیشتر آتیش توپخونه اذیت میکنه، نمیزاره سر بالا کنیم!

انگشت کشید طرف نهر جاسم.

ـ تانکا خیلی اذیت میکنن! دارن آماده میشن برای پاتک بعد، بعیده بشه مقاومت کنیم، نیرو میخوایم!

نگاهی به لوله های ردیف تانکهای تی ۷۲ عراقی انداختم که پشت خاکریز آماده می شدند تا پاتک کنند. فاصلة خاکریز با ما کمتر از صد متر بود و تعداد تانکها بیشتر از تعداد افراد ما. بگو همه آرپیجی بردارن. یه آرپیجی هم بده به من!

از ظهر گذشته بود که تانک ها و کماندوهای عراقی از شکاف خاکریز بیرون آمدند و پیشروی را آغاز کردند. گفتم: تا نگفتم، کسی بی خود گلوله آرپیجی نزنه!

تانکها نزدیک می آمدند و با گلوله های توپ خاکریز دفاعی را متلاشی میکردند.

آتش خمپاره ها هم مجال نمی دادند. پنجاه متری که رسیدند، فریاد زدم، آتش ...

درگیری شروع شد و تانکها بی محابا جلو آمدند و چند نفری از افراد ترکش و تیر خوردند. تانکها از دو سمت خاکریز، سینه چسباندند به خاکریز و تقریبا کار تمام بود! سمت چپ یکی دو تانک راه عقبة را بستند. حسین تاجیک گفت: حاجی قاسم، محاصره شدیم ... شما باید یه جوری بری عقب! وگرنه!

هنوز کلمه آخر توی دهانش تکمیل نشده بود که تیر مستقیمی توی کمرش خورد و افتاد داخل بغلم.

ـ حسین ... حسین ....

زخمش کاری بود. طوری گذاشتمش سینه خاکریز تا بقیه متوجه تیر خوردن فرماندة گردان نشوند.

به خود که آمدم، فقط چند نفر باقی مانده بودیم. وقتی احتمال اسیر شدنم زیاد شد، مردن را آسان تر دیدم تا اسیر شدن؛ فرماندة لشکر سپاه و تبلیغ عراق روی آن! باید کاری میکردم. ذهنم رفت به جناح سمت چپ و کمک گرفتن از لشکر المهدی. به بیسیم چی گفتم: برو رو فرکانس حاج جعفر اسدی، فرماندة تیپ المهدی!

زود تماس گرفت.

ـ حاج سلیمانی، حاج اسدی رو خطه!

تند گوشی بی سیم را گرفتم و شاسی را فشار دادم.

ـ جعفر، جعفر ... قاسم هستم!

ـ سلام ... چیزی شده!

ـ جعفر، عراق خط ما رو شکسته، تو محاصره افتادیم!

ـ قاسم، خودت کجایی؟

ـ نهر جاسم، خاکریز داره سقوط میکنه!

ـ قاسم، بکش عقب! میدونی اگر گیر عراقیا بیفتی!

ـ تو محاصره افتادیم! نیرو ندارم برای شکستن محاصره.

ـ قاسم، چقدر میتونی مقاومت کنی؟

ـ شاید ده دقیقه!

ـ موضعت رو حفظ کن، ببینم چکار میتونیم بکنیم!

بی سیم را قطع کردم و تعداد انگشت شمار افراد را سازماندهی کردم برای دفاع از همه طرف به سمت ما تیر میآمد. بالای سر حسین تاجیک نشستم تند تند نفس میکشید. چفیة دور گردنم را باز کردم. خاک و دود سر و صورت او را گرفتم. لبخند کمرنگی زد.

ـ تر و تمیزم میکنی برای تشییع!

رو برگرداندم و اشک کنار چشمم را گرفتم. لبخند زدم و گفتم: با وجودی که خودم کرمانیام اما همیشه از شهر بم خوشم میاومد!

ـ از چی اون!

ـ لهجة شیرین بم، صدای ایرج بسطامی!

لبخند کم رنگی زد و گفت: من، بمی نیستم حاجی!

و بعد گل پونهها را زیر لب زمزمه کرد:

گل پونهها نامهربانی آتشم زد،

گل پونهها، بی هم زبانی آتشم زد

میخواهم هم چون تا سحرگاهان بخوانم

افسردهام، دیوانهام، آزرده جانم

بی سیم چی صدایم کرد: حاج اسدی پشت خطه!

تند بیسیم را از دست جوان گرفتم.

ـ به گوشم!

قاسم، سمت چپت، مرتضی داره با یه دسته نیرو میآد کمک.

ـ اشلو، فرماندة گردان فجر!

ـ ها کاکو!

برگشتم بالای سر حسین تاجیک، با همان تبسم جان داده بود! برگشتم پشت خاکریز و تیراندازی کردم.

ـ الله اکبر .... الله اکبر ....

هنوز ده دقیقه نگذشته بود که جناح سمت چپ شلوغ و صدای تکبیر بلند شد.

برگشتم به سمت چپ نگاه انداختم. در عرض چند دقیقه، دو تانک عراقی که راه را بسته بودند، گلولة آتش شدند و سوختند. پشت آن چشمم به یک دسته نیرو افتاد که جوانی باریک اندام و قد متوسط جلو آنها، آرپیجی بر دوش با پای بدون پوتین از درون پردة دود و خاک بیرون آمد و به سرعت بزرگ شد. هیجان زده فریاد زدم: اشلو!

با آمدن مرتضی و چند نفر دیگر صحنة جنگ عوض شد! مرتضی و آن چند نفر انگار صاعقه زدند به تانکها و جناح چپ را باز کردند. برای لحظه ای غبطه خوردم به حاج اسدی با چنین فرمانده گردانی! مرتضی خودش را رساند و با خوشرویی انگشتان دستش را جمع به طرف بالا گرفت و چرخاند و عربی گفت: اَیُ شَی لَونُک!

لحظهای سیر به قاب صورت بشاش و خندانش خیره شدم و لذت بردم. گفتم: اینی که گفتی، یعنی چه؟

ـ رنگ و روت چطوره! مخفف اشلو؟

نمیدانم چرا هرچه به صورت لاغر و سادة مرتضی جاویدی زل میزدم، نبود حسین تاجیک را بیشتر حس میکردم. با همان سر و صورت خاکیِ دود زده و دو گوشی که پُر بود از خاک و چند قطره خون تیرة خشک شده توی گوش. اشکم سرازیر شد. گفت: حاجی قاسم، شما برید عقب، خودمون فرمون بقیة تانکا رو می بریم!

ـ ممنون از این که ما رو نجات دادی! میمونم تا پاتک رو دفع کنیم!

با کلام و صورتی که پُر بود از تصمیم و تمرکز، گفت: شرمنده، حاج اسدی گفته، باید شما رو بکشم عقب! بقیه میمونن برای مقابله با پاتک!

اول جنازة حسین تاجیک را به عقب منتقل کردم و بعد سوار موتور تریل شدم و با بیسیمچی از حلقة محاصره بیرون رفتم. تمام مسیر ناخودآگاه تکرار میکردم: اَیُ شَی لَونُکَ ... اشلو ....

اَیُ شَی لَونُکَ




اَیُ شَی لَونُکَ


اَیُ شَی لَونُکَ



اَیُ شَی لَونُکَ

منبع: ماهنامنه شاهد یاران شماره 171 / گروه مجلات شاهد بنیاد شهید و امور ایثارگران
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده