برف شدیدی باریده بود. وقتی قطار دو کوهه وارد ایستگاه تهران شد ساعت دو نیمه شب بود. با چند نفر از رفقا حرکت کردیم. علی اصغر را جلوی خانه شان در خیابان طیب پیاده کردیم. پای او هنوز مجروح بود.
ادب


نوید شاهد: برف شدیدی باریده بود. وقتی قطار دو کوهه وارد ایستگاه تهران شد ساعت دو نیمه شب بود. با چند نفر از رفقا حرکت کردیم. علی اصغر را جلوی خانه شان در خیابان طیب پیاده کردیم. پای او هنوز مجروح بود.

فردا رفتم به علی اصغر سر بزنم. وقتی وارد خانه شدیم مادر اصغر جلو آمد. بی مقدمه گفت: آقا سید شما یه چیزی بگو!؟

بعد ادامه داد: دیشب دو ساعت با پای مجروح پشت در خانه تو برف نشسته اما راضی نشده در بزنه و ما را صدا کنه. صبح که پدرش می خواسته بره مسجد اصغر رو دیده!

از علی اصغر این کارها بعید نبود. احترام عجیبی به پدر و مادرش می گذاشت. ادب بالاترین شاخصه او بود. این روحیه را در جبهه هم از او دیده بودم. بچه ها عاشق او بودند. فراموش نمی کنم پیک گردان لباسهای کثیف خودش را برای شستن آماده کرد. بعد جایی رفت و برگشت.

وقتی آمد لباسهایش شسته شده روی بند بود! خیلی پرس و جو کرد. بعدها فهمید این کار توسط فرمانده او علی اصغر ارسنجانی انجام شده !

در مجالس اهل بیت سنگ تمام می گذاشت. با بدن مجروح خودش ساعتها بر سر و سینه می زد. در دوکوهه به او و چند نفر دیگر بکائون (کسانی که زیاد در خوف خدا اشک می ریزند) می گفتند.

از مطرح شدن فراری بود. تلاش می کرد کسی او را نشناسد. از جایی عبور می کردیم. پاچه شلوارش توی جوراب بود. برای یک فرمانده صحنه جالبی نبود.

اشاره کردم که درست کند. اما او از قصد درست نکرد!

بعدا از او سوال کردم. گفت: بگذار فکر کنند ما چیزی حالیمون نیست! اینطوری کسی رو ما حساب نمی کنه! کمتر مطرح می شیم!

حاج همت اهمیت این فرمانده لایق را فهمیده بود. برای فرماندهی گردان او را انتخاب کرد. شهید سعید مهتدی هم جانشین او بود.

مدتی بعد با حاج همت برای شناسایی به منطقه بمو رفتند. همانجا به سختی مجروح شد. این مجروحیت دو سال او را از میادین رزم دور کرد.

در بیمارستان همه از روحیه و صبر او تعجب می کردند. سخت ترین عمل های جراحی بر روی او انجام می شد اما در اوج درد لبخند می زد.

سال 65 دوباره فرماندهی گردان میثم را بر عهده گرفت. یکی از گردانهای خوب لشگر را با یک کادر قوی به راه انداخت.

همه کارهای او برای رضای خدا بود. اصطلاحات جالبی داشت. می گفت: این فرماندهی گردان ما رو باد می کنه! اگر به خودمان سوزن نزنیم، دنیا به ما سوزن می زنه!

گردان او در چندین منطقه پدافندی حضور داشت. در عملیاتهای کربلای پنج و کربلای هشت حماسه ها آفرید.

در کربلای هشت در کنار کانال ماهی در شلمچه مستقر بودیم. منطقه نسبتا آرام بود. چند نفری از دوستان صمیمی ما و از بچه های گردان شهید شده بودند.

اصغر حال و روز عجیبی داشت. حرفهای عجیبی می زد. انگار فهمیده بود زمان سفر رسیده. یکدفعه دیدم اصغر پلاک خودش را از گردنش خارج کرد و انداخت داخل آب!

با تعجب گفتم: داش اصغر چیکار کردی!؟ کمی مکث کرد و گفت: بگذار از ما چیزی نمونه!

دوست نداردم وقتی خبر ما تو محل پخش می شه همه بگن سردار ... فرمانده ...دوست دارم اگر هم پیکرم پیدا شد کسی نشناسه ! ساعتی بعد پاتک سنگین عراق شروع شد. تا آنجا که می شد مقاومت کردیم. من رفتم و تعدادی از نیروهای گردان کمیل را به خط آوردم. وقتی رسیدم بچه ها یک خط عقب آمده بودند. خیلی ناراحت اصغر بودم. یاد آخرین صحبتهای او با مادرش افتادم. می گفت: مادر من دوست دارم به عشق حضرت زهرا (ع) فانی فی الله شوم

اصغر با یک تیربار عراقی ها را معطل کرده بود تا نیروهای گردانش به عقب بروند. بعد هم تنها و غریب به سوی خدا رفت. جسم خاکی او بر خاک شلمچه افتاد. دیگر از اصغر خبری نشد.

تا بعد از شهادت اصغر هیچکس در محله آنها حتی خانواده اش نمی دانستند او سالها فرمانده بوده. بعدها دو برادر دیگر اصغر هم به کاروان شهدا پیوستند.

جانشین گردان می گفت: وقتی مقام معظم رهبری به منزل شهیدان ارسنجانی تشریف فرما شدند. به مادر اصغر اشاره کردند و فرمودند: این خانه نور است و این مادر نور علی نور.

راوی: سید ابوالفضل کاظمی و دوستان شهید

منبع: شهید گمنام/ 72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر/ گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی/1393

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده