دو نفر بیشتر نبودیم. من بودم و او. فقط می دانستم اسمش حسن است. او آر پی جی می زد. من هم به او کمک می کردم. دل شیر داشت. از هیچ چیزی نمی ترسید. در محاصره مانده بودیم. هیچکس کمک ما نبود. نه راه پیش داشتیم نه راه پس. حسن گفت: ما اینجا یا شهید می شویم یا اسیر.
حماسه پایداری


نوید شاهد: دو نفر بیشتر نبودیم. من بودم و او. فقط می دانستم اسمش حسن است. او آر پی جی می زد. من هم به او کمک می کردم. دل شیر داشت. از هیچ چیزی نمی ترسید.

در محاصره مانده بودیم. هیچکس کمک ما نبود. نه راه پیش داشتیم نه راه پس. حسن گفت: ما اینجا یا شهید می شویم یا اسیر.

اگر اسیر شدیم تو هیچ کاره ای من همه چیز را به عهده می گیرم.

از مواضع استتار عراقی ها استفاده می کرد. یکی یکی تانکهایش را می زد. وحشت عجیبی در دل عراقی ها ایجاد شده بود. ساعتی بعد گلوله هایمان تمام شد. یکدفعه کار عجیبی کرد. دوید به سمت یک تانک نیم سوخته عراقی!

رفت روی تانک و با تیربار تانک ستون نفرات آنها را به رگبار بست! تعداد زیادی را روی زمین ریخت و برگشت.

غروب بود که هر دوی ما را جدا جدا اسیر گرفتند.

من خودم را آشپز معرفی کردم. افسر عراقی به حسن گفت: فامیلی ات چیه؟ گفت: خمینی! پرسید: نام پدر: گفت: خمینی

نام جد؟ دوباره گفت: خمینی

حسن را می شناختند. می دانستند چه بلایی به سرشان آورده. در مقابل دیدگان ما او را به ستون پل بستند. با صدای بلند شهادتین را گفت. بعد هم از نزدیک او را با آرپی جی هدف قرار دادند. حسن در عشق خدا می سوخت.

بعثی ها هم سوختند؛ از آتشی که حسن به جگرشان زده بود.

پانزده نفر بودیم که ما را به اسارت گرفتند. سن همه ما کم بود. بیشتر نفرات ما مجروح بودند. ما را به سمت پشت جبهه منتقل کردند.

چندین افسر بعثی در سایه نشسته بودند. ما را مسخره می کردند. تشنه بودیم و خسته. آنها هم ما را آزار می دادند. ظرف آب را جلوی ما به روی زمین می ریختند! اما به ما نمی دادند.

پسر بچه 14 ساله ای را از بین ما صدا زدند. دستانش را به شکمش گرفته بود. جلو آمد. قهقه های مستانه بعثی ها ادامه داشت. یاد کاروان اسرای اهل بیت بعد از عاشورا در ذهنم تداعی شده بود.

آنها همینطور آن نوجوان را مسخره می کردند. پسرک هم زیر لب زمزمه ای داشت.

یکدفعه فریاد زد: لبیک یا حسین، لبیک یا خمینی و بعد به سمت افسران عراقی دوید!!

نارنجکی را زیر لباسش مخفی کرده بود. خود را به میان افسران انداخت. نارنجک منفجر شد!

چندین افسر بعثی به درک واصل شدند. کسی آن نوجوان دلاور رانمی شناخت. پیکر پاره پاره او همانجا در میان صحرا ماند.

بعثی ها از شدت عصبانیت ما را کتک زدند و از آنجا بردند.

راوی: خاطرات آزادگان

منبع: شهید گمنام/ 72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر/ گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی/1393

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده