دوشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۵۸
سی ام اردیبهشت سال 67 بود. قبل از اینکه بخوابم به سنگر بچه های دیده بانی رفتم. شب خنکی بود و آسمان پر از ستاره. از بچه ها وضعیت خطوط دشمن و جا به جایی ها را سوال کردم. بعد هم توسط بی سیم با دیدگاه شهید مومنی تماس گرفتم. گفتم: به برادر مهدوی بگو آماده باشه، صبح می یام دنبالش بریم جلو!
آتش به اختیار


نوید شاهد: سی ام اردیبهشت سال 67 بود. قبل از اینکه بخوابم به سنگر بچه های دیده بانی رفتم. شب خنکی بود و آسمان پر از ستاره. از بچه ها وضعیت خطوط دشمن و جا به جایی ها را سوال کردم.

بعد هم توسط بی سیم با دیدگاه شهید مومنی تماس گرفتم. گفتم: به برادر مهدوی بگو آماده باشه، صبح می یام دنبالش بریم جلو!

مهدوی سرباز و بسیجی دو ساله واحد دیده بانی بود. چیزی به اتمام خدمتش نمانده بود. همیشه کارش را با اخلاص و دقت انجام می داد. وقتی هم عقب بود نمی گذاشت کاری روی زمین بماند. از بیل زدن گرفته تا جوشکاری و ....

صبح زود دوربین و قطب نما و نقشه و ماسک را برداشتم و سوار موتور شدم. خودم را به دیدگاه شهید مومنی رساندم. بچه ها مشغول صبحانه بودند. من هم مشغول شدم. سر سفره همه بودند بجز برادر مهدوی!

پرسیدم: مهدوی کجاست؟ یکی از بچه ها گفت: دیشب نوبت من بود. اما حالم خوب نبود.

مهدوی به جای من رفت دیدبانی. همان موقع مهدوی از در وارد شد و سر سفره نشست.

بعد از صبحانه گفتم: مهدوی جان تو بمان، خسته ای. یکی دیگه از بچه ها را به جای تو می برم.

گفت: خسته که نیستم هیچ، خیلی هم سر حالم.

ساعتی بعد سوار موتور تریل 125 شدیم و به سمت خط راه افتادیم. هیکل مهدوی درشت بود. گلگیر موتور به لاستیک گیر می کرد. با خنده گفتم: مهدوی دیگه نمی شه با 125 تورو جابه جا کرد! یادم باشه دفعه بعد با 250 بیام! بعد هم هر دو خندیدیم.

به دیدگاه مستقیم درکنار کانال ماهی شلمچه رسیدیم. مهدوی از کنار خط شروع به دیده بانی کرد. از داخل خط بهتر می شد تحرکات دشمن را کنترل کرد. آتش هم دقیقتر اجرا می شد.

یک بریدگی را به مهدوی نشان دادم. گفتم: اینجا رو با چند آتشبار ثبت کن. دشمن اگه بخواد بیاد جلو از اینجا می یاد.

بعد هم مهدوی را تنها گذاشتم و به سمت پنج ضلعی رفتم. کارهای من تا عصر طول کشید. غروب هم به مقر برگشتم.

نماز جماعت و شام و بررسی کارها و ...سکوت عجیبی در منطقه بود.

ساعت پنج بامداد با صدای چندین انفجار از خواب پریدم. رفتم روی سقف سنگر. برق دهانه های توپخانه دشمن را می دیدم.

با بی سیم به همه دیدگاه تماس گرفتم. همه دید گاه ها گفتند: دشمن تحرک خاصی ندارد. فقط آتش می ریزد. فقط برادر مهدوی پاسخ نداد!

تا یک ساعت بعد در مقر ماندم. بعد با موتور راه افتادم. جاده ها زیر آتش شدید دشمن بود. چند دیدگاه را سرکشی کردم. اما دیدگاه برادر مهدوی جلو بود. آتش هم سنگین. نمی شد به آنجا رفت.

یکبار دیگر تماس گرفتم. اما مهدوی جواب نداد!

بچه هایی که روی دکل بودند و گفتند: از اینجا چیزی پیدا نیست. حجم آتش دشمن خیلی زیاد است.

دوباره برگشتم به مقر. خیلی ناراحت بودم. بی سیم چی را صدا زدم. گفتم: تلاش کن با مهدوی تماس بگیری. ببین چه وضعیتی داره.

بی سیم چی مات و مبهوت به من نگاه می کرد. خسته بودم و عصبانی. گفتم: مگه با تو نیستم. با مهدوی تماس بگیر ببین اونجا چه خبره!؟ اما او ساکت و آرام مرا نگاه می کرد.

یکی از بچه های مقر دستم را گرفت و کنار کشید. با چشمانی گرد شده از تعجب به بچه ها نگاه می کردم.

دوستم نفس عمیقی کشید و گفت: ساعتی پیش مهدوی تماس گرفت. چند موقعیت را اعلام کرد و گفت: این مشخصات رو با آتش سنگین بزنید. دشمن خط ما رو شکسته! من هم می خوام بی سیم رو منهدم کنم.

این آخرین پیام مهدوی بود. ما اون مشخصات رو زدیم. بعد فهمیدیم مشخصاتی که او داده بود محل حضور خودش در همان خاکریز خط مقدم بود!! با اینکار او جلوی پیشروی بیشتر عراقی ها گرفته شد.

تا این تاریخ هیچ خبری از دیده بان شجاع محمدرضا مهدوی نداریم. او هم مزد اخلاص و تقوایش را گرفت و به قافله شهدای گمنام پیوست.(یادش گرامی)

راوی: حجت ایروانی

منبع: شهید گمنام/ 72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر/ گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی/1393


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده