سه‌شنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۷:۴۳
روزهای اول جنگ بود. شاهرخ با بسیاری از رفقای قدیم و جدید به سوی آبادان رفته بود. هر شب به سوی مواضع دشمن می رفتند و با شبیخون به دشمن از آنها تلفات می گرفتند. شاهرخ در نفوذ به مناطق دشمن بدون سلاح می رفت و با سلاح برمی گشت! هیبت عجیبی داشت. حتی عراقی ها از او می ترسیدند.
شجاعت


نوید شاهد: روزهای اول جنگ بود. شاهرخ با بسیاری از رفقای قدیم و جدید به سوی آبادان رفته بود. هر شب به سوی مواضع دشمن می رفتند و با شبیخون به دشمن از آنها تلفات می گرفتند.

شاهرخ در نفوذ به مناطق دشمن بدون سلاح می رفت و با سلاح برمی گشت! هیبت عجیبی داشت. حتی عراقی ها از او می ترسیدند.

شبها به همراه چند نفر از نیروهایش به میان نخلستان ها می رفت و مخفی می شد. می گفت: اسیر گرفتن خوب است اما باید دشمن را ترساند!

صورتهای خود را سیاه می کردند. نیمه های شب به سراغ فرماندهان دشمن می رفتند. آنها را دستگیر می کردند. بعد قسمتی از لاله گوش آنها را می بریدند و رهایشان می کردند! بعد هم بر می گشتند!

این کار آنها دشمن را به وحشت انداخته بود. سربازان عراقی فرماندهانی را در بین خود می دیدند که لاله گوش آنها بریده شده بود. بیشتر افسران عراقی از حضور در منطقه بهمنشیر و آبادان وحشت داشتند.

با شاهرخ رفتیم برای پاکسازی. عراقی ها از یکی از روستاها عقب نشینی کرده بودند. وارد روستا شدیم. کسی آنجا نبود. در وسط روستا یک دستشویی بود. شاهرخ رفت دستشویی.

من در کنار دیوار نشسته بودم. یکدفعه دیدم یک سرباز عراقی خیلی بی خیال به سمت ما می آید! سریع پشت دیوار مخفی شدم. نمی توانستم شاهرخ را صدا کنم. سرباز عراقی به مقابل دستشویی رسید. با تعجب به دستشویی نگاه می کرد. یکدفعه شاهرخ لگدی بر در زد. بعد هم فریاد زد و گفت: وایسا!!

سرباز عراقی ازترس اسلحه اش را روی زمین انداخت و فرار کرد. ما هم به دنبال او دویدیم. شاهرخ کمی جلوتر او را گرفت. سرباز عراقی که خیلی ترسیده بود داد می زد: من رو نخور!!

من که کمی عربی بلد بودم جلو رفتم و با تعجب گفتم: نخور! یعنی چی؟!

سرباز گفت: فرمانده ما عکس این آقا را به ما نشان داده. گفته: او آدم خوار است!

شاهرخ خیلی خندید. بعد از آن اسم گروه چریکی خودش را که شامل چهل نفر مثل خودش بود گذاشت آدم خوارها!

آدم های عجیبی در گروه شاهرخ بودند. مصطفی ریش، مجید گاوی و ... که همه مثل خود او روزگاری داشتند.اما همه مدیریت شاهرخ را قبول کرده بودند. آنها از هیچ چیزی نمی ترسیدند.

هفده آذر 59 برای انجام عملیات به سمت جاده ماهشهر رفتیم. شاهرخ مدتی بود که خیلی تغییر کرده بود. کم حرف می زد. در دعای کمیل و دعای توسل با صدای بلند گریه می کرد. از سادات گروهش خواسته بود برای او دعا کنند که شهید شود!

عملیات موفق بود. سیصد کشته از نیرهای دشمن در منطقه افتاده بود. اما با روشن شدن هوا نیروهای تحت امر بنی صدر از ما پشتیبانی نکردند. با پاتک نیروهای دشمن بچه ها مجبور به عقب نشینی شدند.

شاهرخ در سنگر ماند تا نیروها بتوانند به عقب بروند. با شلیک پیاپی گلوله های آرپی جی وهدف قرار دادن تانکهای دشمن مانع پیشروی آنها می شد. چند تانک دشمن رامنهدم کرد.

برای زدن آرپی جی بلند شد و بالای خاکریز رفت. یکدفعه صدایی آمد. برگشتم و ناباورانه نگاه کردم. گلوله ای به سینه شاهرخ اصابت کرده بود. او روی خاکریز افتاده بود.

عراقی ها نزدیک شده بودند. مجبور شدم برگردم. پیکر شاهرخ روی زمین مانده بود. از کمی عقب تر نگاه کردم. عراقی ها بالای سر او رسیده بودند. از خوشحالی هلهله می کردند.

همان شب تلویزیون عراق پیکر بدون سر او را نشان داد. گوینده عراقی گفت: ما شاهرخ جلاد حکومت ایران را کشتیم!

دو روز بعد دوباره حمله کردیم. به همان خاکریز رسیدیم. اما هیچ اثری از پیکر شاهرخ نبود. هرچه گشتیم بی فایده بود.

او از خدا خواسته بود همه گذشته اش را پاک کند. می خواست چیزی از او نماند. خدا هم دعایش را مستجاب کرد. پیکر سردار شهید شاهرخ ضرغام هرگز پیدا نشد.

راوی: دوستان شهید

منبع: شهید گمنام/ 72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر/ گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی/1393

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده