چهارشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۳۲
شش ساله بود. رفته بود سرچاه که برای من آب بیاورد. گفتم: مادر خیلی مراتب باش. سطل داخل چاه سنگین بود. همین که آمد سطل را بلند کند افتاد توی چاه! فریاد زدم. همسایه ها را صدا کردم. چاه بسیار عمیق بود. فکر نمی کردیم زنده بماند. اما خدا لطف کرد. سالم سالم بود. هیچ مشکلی نداشت. گویی مانده بود تا روزی سپاهیان اسلام را در مقابل دشمنان فرماندهی کند.
جان عاریت


نوید شاهد: شش ساله بود. رفته بود سرچاه که برای من آب بیاورد. گفتم: مادر خیلی مراتب باش. سطل داخل چاه سنگین بود. همین که آمد سطل را بلند کند افتاد توی چاه!

فریاد زدم. همسایه ها را صدا کردم. چاه بسیار عمیق بود. فکر نمی کردیم زنده بماند. اما خدا لطف کرد.

سالم سالم بود. هیچ مشکلی نداشت. گویی مانده بود تا روزی سپاهیان اسلام را در مقابل دشمنان فرماندهی کند.

رفته بود جبهه. فرماندهان گردان بود. اما از مسئولیتهایش چیزی نمی گفت. سفر مکه که رفت بیشتر معنوی شده بود. دستنوشته های عجیبی از این سفر آورده بود.

ازدواج کرد. ثمره این ازدواج دختری بود به نام زینب. از این نام خیلی خوشش می آمد. اما این هم باعث نشد که دست از جبهه بردارد.

همه مسئولیتها را در لشگر امام حسین (ع) تجربه کرد. از مسئولیت گروهان تا مسئول تیپ و مسئولیت محور، اما هیچگاه بسیجی بودن خود را فراموش نکرد.

یک شب در عالم خواب دیدم زنانی با چادر مشکی در یک صف ایستاده اند. به من هم گفتند: برو داخل این صف! پرسیدم: برای چی!؟

گفتند: اینها مادران شهدا هستند و عازم کربلا می باشند.

بعد از آن بیشتر احترام او را داشتم. یکبار با تعجب گفت: مادر چرا اینقدر به من احترام می گذاری؟ من را شرمنده می کنی. گفتم: پسرم من تو را به چشم یک شهید می بینم!

به من خیره شد. مکثی کرد و پرسید: مادر، وقتی روح از بدن رفت آیا جسم به درد می خورد؟! با تعجب گفتم: نه !

گفت: آن وقت اگر جسم را به خاک نسپارند ناراحتی دارد؟!

بعد مکثی کرد و ادامه داد: خدا وقتی کسی را دوست دارد جسم و روحش را با هم می برد تا دست افراد گنهکار به بدن او نخورد!!

بعد هم یک عکس به من داد و گفت: این را دم دست بگذار، احتیاج می شود. بعد گفت: اگر مرا دوست داری دعا کن تا به آن کس که دوستش دارم برسم!

شب عملیات والفجر8 با نیروهای گردان اباالفضل (ع) به سمت قرارگاه مهم عراقی ها رفت.

مسئول محور عملیات بود. قبل از حرکت، نیروها راجمع کرد و گفت: ما عقب نشینی نداریم. اولین کسی که باید لحظه بازگشت شهید شود من هستم!!

روز چهارم عملیات گارد ریاست جمهوری عراق پاتک شدیدی را برای تصرف منطقه آغاز کرد.

حاج علی قوچانی و بچه های گردان سرسختانه و تا آخرین گلوله ها مقاومت کردند.

دستور آمد ممکن است محاصره شوید. یک خاکریز به عقب بیایید. همه نیروها را به عقب فرستاد. بعد هم یکی از مجروحین را که مانده بود برداشت و حرکت کرد.

تانکهای دشمن جلو آمدند. یکباره گلوله ای شلیک شد. محلی که حاجی ایستاده بود حفره ای ایجاد شد!

گلوله درست به بدن حاجی اصابت کرد. اثری از پیکرش باقی نماند. همانطور که در دعایش خواسته بود خدا جسم و جانش را با هم خرید.

راوی: مادر و همرزمان شهید

منبع: شهید گمنام/ 72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر/ گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی/1393

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده