بررسی ابعاد خانوادگی سردار شهید حاج یدالله کلهر در گفت و شنود شاهد یاران با ابوالفضل کلهر
سه‌شنبه, ۰۸ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۱۵
شناخت او نسبت به حاج یدالله کلهر به دوران کودکی باز می گردد. از زمانی که رفت و آمدهای خانوادگی اش با خانواده حاج یدالله به خاطر نسبت های فامیلی آغاز شد. فامیل او نیز کلهر است چون عضوی از طایفه کلهر است. در دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی با اینکه سن و سال کمی داشت اما وقتی حاج یدالله از منطقه به مرخصی می آمد او را رها نمی کرد. به قول خودش شیفته حاجی شده بود.
ماجرای عصبانی شدن شهید کلهر از سرخ کردن یک ماهی

نوید شاهد : شناخت او نسبت به حاج یدالله کلهر به دوران کودکی باز می گردد. از زمانی که رفت و آمدهای خانوادگی اش با خانواده حاج یدالله به خاطر نسبت های فامیلی آغاز شد. فامیل او نیز کلهر است چون عضوی از طایفه کلهر است. در دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی با اینکه سن و سال کمی داشت اما وقتی حاج یدالله از منطقه به مرخصی می آمد او را رها نمی کرد. به قول خودش شیفته حاجی شده بود. این موضوع هم ربطی به این نداشت که شهید کلهر داماد خانواده آنها محسوب می شد. او آمال و آرزوهای خود را در رخسار حاج یدالله می دید.

شما نسبت خانوادگی با شهید یدالله کلهر دارید. اگر اجازه بدهید گفتگو را با این سوال آغاز کنیم که مقداری پیرامون ریشه خاندان کلهر برای ما بگو یید.

طایفه و خاندان کلهر که شهید کلهر هم بخشی از آن طایفه است که اصالتاً در منطقه مسگر آباد تهران ساکن هستند. مسگرآباد نام یک روستای قدیمی است که در انتهای شهرک مسعودیه فعلی تهران قرار داشته است. حدود دویست الی سیصد سال است که طایفه کلهر در آنجا ساکن هستند. این طایفه جزو عشایر حساب شده است و کار اصلی آنها هم دامپروری است.

این طایفه اهل کوچ هم بودند؟

تمرکز کوچ این طایفه در فصل بهار و تابستان در منطقه ییلاقی لار بوده است. یعنی منطقه لار و بالادستش تا پشت دیزین. این منطقه لارمتعلق به طایفه کلهر است و هنوز هم است. هنوز هم افرادی از طایفه کلهر تابستان ها قشاق و ییاق می کنند. اینها شغلشان هم دامپروری است.

خواستگاه اصلی ایل کلهر هم در همین منطقه است؟

خیر. مهاجرت قدیم آنها برمی گردد به ایل کلهر که در کرمانشاه و سرپل ذهاب که در آن مسیرها مستقر بودند. منتهی شاید دویست سال قبل به همین مناطقی که من نام بردم مهاجرت کردند و به مسگرآباد آمدند. حالا علت این مهاجرت چه بوده را من اطلاع دقیقی ندارم. زمانی که این طایفه از ییلاق برمی گشت یعنی در فصل زمستان به چند دسته تقسیم می شدند. برخی از آنها به شهریار می رفتند. برخی به ورامین می رفتند و برخی دیگر به محله امامزاده ابوالحسن شهرری و صالح آباد می رفتند. چون اینها دامدار بودن پس باید به مناطق می رفتند که بتوانند برای گوسفندان خود مراتع و مناطق چرا پیدا کنند. مثلا پدر من بچه امامزاده حسن شهرری است. از طرف مادری هم که کلهر هستیم، آنها بچه روستای باباسلمان شهریار هستند.

نسبت خانوادگی شما با حاج یدالله چیست؟

حاج یدالله کلهر، پسر دایی مادر من است.

ارتباط خانوادگی شما با خانواده شهید کلهر چگونه بود؟

ارتباط خانوادگی ما قبل از اینکه حاج یدالله داماد خانواده ما بشود، یک ارتباط خیلی نزدیکی بود. پدرم با پدر شهید کلهر پسر خاله بودند. علاوه بر اینکه شهید کلهر پسر دایی مادرم هم می شدند. یعنی هم از طرف پدری و هم از طرف مادری با شهید کلهر فامیلی خانوادگی داریم. خود شهید کلهر با مادر من پسر دایی و دختر عمه بودند. پس فامیل بودن حاج یدالله و خانواده اش با خانواده ما باعث ارتباط نزدیک با هم شده بود.

پدربزرگ شهید کلهر که نامشان حاج حبیب الله بود سه پسر داشتند. این حاج حبیب الله کلهر مرد فوق العاده، نورانی و با ایمان بودند. البته خانواده آنها هم در مسگرآباد ساکن بودند و نزدیک به صد سال پیش به روستای باباسلمان شهریار کوچ کردند و در آنجا ساکن شدند و تشکیل خانواده دادند. یک خانه بزرگ به اصطلاح طایفه ای داشتند. قدیم ها معمولا این گونه بودند. چون عشایر بودند و دامدار؛ پسرها و دخترها همه در یک خانه به صورت خانوادگی زندگی می کردند. مثلا وقتی که من کودک بودم یادم هست وقتی به خانه دایی مادرم می رفتیم؛ حاج حبیب الله و سه پسرهایش در یک جا زندگی می کردند و شغل آنها دامداری بود. که البته دامداری قابل توجهی در آن زمان داشتند و در راس ارباب های آن منطقه بودند. کسی که قبل از انقلاب دو هزار راس گوسفند داشت؛ برای خودش کسی محسوب می شد. پدربزرگ شهید کلهر که پدر بزرگ مادری من هم می شدند. او یک مرد بسیار نورانی، متدین و با ایمان بودند. به همین دلیل این ارتباط خانوادگی بسیار قوی بود. مثلا وقتی خانواده ما از شهرری به باباسلمان می آمد، ابتدا باید به خانه حاج حبیب الله می رفتیم و بعد به خانه پدربزرگ خودمان می رفتیم.

آنچه که من شنیده ام، شهید کلهر قبل از ازدواج با خواهر شما به منزلتان زیاد رفت و آمد می کردند. علت خاصی داشت؟

برادر بزرگ من تقریبا هم سن شهید کلهر بود چون پدرهایمان هم با هم پسر خاله بودند ارتباط نزدیک خانوادگی با هم داشتید. از طرفی هم شهید کلهر یک آدم بسیار سرزنده، سرحال، شوخ طبع و یک عادت ارزنده داشت این بود که به فامیل زیاد سرکشی می کرد. حاج یدالله اهل رفت و آمد بود. چون ما در شهرری زندگی می کردیم و دایی خود حاج یدالله هم آنجا بود؛ رفت و آمد او به خانه ما و دایی اش زیاد بود. دایی شهید کلهر که به رحمت خدا رفتند متولی امامزاده ابوالحسن شهرری بودند. ایشان هم پدر شهید بودند.

با نزدیک شدن به پیروزی انقلاب اسلامی شهید کلهر را چگونه می دیدید؟

با نزدیک شدن به پیروزی انقلاب اسلامی، و از سال 56 که زمزمه های انقلاب شروع شده بود؛ مسیر حاج یدالله از آن مسیری که قبلا قرار داشت 180 درجه تغییر پیدا کرد. البته خانواده شهید کلهر یک خانواده مذهبی بودند و پدرش و پدربزرگش از کسانی بودند که در طایفه کلهر روی نام اینها قسم می خوردند. کسانی بودند که نماز شب آنها ترک نمی شد. حاج حبیب الله )پدربزرگ حاج یدالله( کسی بود که نورانیت از او می بارید. او شب عید فطر فوت کرد. تا نود و دو سالگی زندگی کرد. حتی روزه های آخرین سال عمرش را هم گرفت و روز عید فطر به رحمت خدا رفت. اما فضای فرهنگی که در آن دوره حاکم بود و حاج یدالله هم مانند خیلی جوانان دیگر. این را هم بگوییم اما خیلی از تفریحاتی که آن زمان خیلی از جوانان انجام می دادند را حاج یدالله طرفش نمی رفت.

اما از اواخر سال 56 مسیر حاج یدالله کلهر با زمزمه های گسترده انقلاب اسلامی و خواندن بیشتر اعلامیه های حضرت امام کاملا در این مسیر قرار گرفت. کم کم شروع کرد به پخش اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی حضرت امام در شهریار.

شما هم متوجه این کارهای حاج یدالله شده بودید؟

در اوایل سال 57 دیگر این کارهای او را به وضوح می دیدیم. به همین دلیل از همین زمان ها کمتر به منزل ما رفت و آمد داشت. کمتر در مسیر شهریار به شهرری قرار می گرفت. سعی می کرد که بیشتر در شهریار بماند و دنبال کارهای انقلاب و اعلامیه پخش کردن باشد.

در جمع خانوادگی صحبتی از مبارزات و مسائل انقلاب انجام می داد؟

بله. تابستان 57 به این سمت که مبارزات علنی می شد؛ شهید کلهر همیشه در مسیر تهران و تظاهرات ها حضور فعال داشت.

شما از کجا متوجه می شدید. آن طور که خودتان گفتید حاج یدالله کمتر به منزل شما می آمد؟

ما که ارتباط مان را با شهریار قطع نکرده بودیم. چون مادرم بچه شهریار بود مثلا کل ایام تابستان را در شهریار بودیم. ایام عید به شهریار می رفتیم. در طول سال هم همیشه رفت و آمد به خانه آنها داشتیم.

شما خودتان اعلامیه دست حاج یدالله دیده بودید؟

بله. یادم هست یک شب که در منزل پدر حاج یدالله میهمان بودیم و همه خانواده هم نشسته بودند، حاجی یک اعلامیه حضرت امام را با خودش به منزل آورد. پدرش حاجی گفت: یدالله در این مسیرهای انقلابی که افتاده ای، مواظب خودت باش. چون ما اینجا دوست و دشمن زیاد داریم، حواست باشه که یک موقع به مشکل برخورد نکنی.

حاجی یدالله هم گفت: نه بابا، این رژیم دیگر کارش تمام است. من هم راهم را پیدا کرده ام. می گفت: ان شاالله امام به ایران برمی گردند و کار رژیم طاغوت را تمام می کنند.

کسانی که با شهید کلهر ارتباط داشتند خوب یادشان هست که حاج یدالله در آن زمان جور دیگری شده بود. ایام نزدیکی به پیروزی انقلاب اصلا او 180 درجه تغییر کرد. انگار همان موقع راهش را پیدا کرد. در آن چند ماه اول یک مقدار کارهای مبارزاتی را مخفی تر انجام می داد اما بعد از مدتی مبارزاتش علنی شد. کار به جایی رسید که درگیر های پادگان باغشاه)میدان حر( که مردم با مامورین شاه داشتند تیر به پای حاج یدالله اصابت کرد. بعد از چند روز از بیمارستان او را مستقیما به خانه ما آوردند. به دلیل اینکه آن روز کسی در منزل ما حضور نداشت، حاجی را به منزل دایی اشمی برند.

ماجرای عصبانی شدن شهید کلهر از سرخ کردن یک ماهی

خاطره خاصی از دوران کودکی و یا نوجوانی شهید کلهر دارید؟

به دلیل اختلاف سنی که من با شهید کلهر داشتم خاطرات زیادی از آن دوران به یاد ندارم. اما یک خاطره که پدر شهید کلهر برای من نقل کرده است را به شما می گویم. حاج نبی الله می گفت: آن زمان که خانواده شهید کلهر به منطقه لار می رفتند، حاجی حدود هفت یا هشت ساله بود. می گفت: یک اسب مادیون سفید داشتم که سوار آن می شدیم و این طرف و آن طرف می رفتیم. یدالله بدون زین سوار این مادیون می شد و در دهانه منطقه لار چنان می تازید که چند بار پدرم )حاج حبیب الله( به من گفت: نبی الله مواظب این بچه باش که اگر این بچه با این مادیون زمین بخورد، تکه بزرگ بدنش گوشش خواهد بود. ببین چقدر در دوران بچگی شیطنت داشته است.

پس این شیطنت و شوخ طبعی از دوران کودکی با ایشان بوده است؟

حاج یدالله خیلی شوخ طبع بود. به هر کسی که می رسید، این شیطنت را بروز می داد. حتی بعد از انقلاب و زمان جنگ هم به هر کسی که می رسید، دستش را دور گردن افراد می ا نداخت یا با مشت به بازوی نیروها می زد و یا سرشانه های آنها را می گرفت. مقداری که فشار می داد، امثال ما دیگر به زمین می خوابیدیم. این گونه نبود که آدم مظلوم و سر به زیری باشد و سعی می کرد با شوخی به نیروها روحیه بدهد و با آنها ارتباط برقرار کند. تا روز آخر هم این روحیه بالا را داشت. اصلا حاج یدالله به بچه بسیجی ها که می رسید خیلی سر حال و شوخ و شنگ و سرزنده می شد.

ماجرای درگیری شهید کلهر با بهایی ها چه بود؟

این درگیری به قبل از پیروزی انقلاب اسلامی برمی گردد. روستای بابا سلمان از دو بخش تشکیل می شود. یک ده بالا بود و یک ده پایین. الان هم به همین صورت است. ساکنین روستای پایین همه بهایی بودند. کل ارباب های این روستا هم همه بهایی ها هستند و کل املاک باباسلمان برای بهایی ها بود. مسلمان هایی که در این روستا زندگی می کردند همه کارگر این بهایی ها بودند. البته به جز افراد طایفه کلهر که خودشان دامداری داشتند و به باباسلمانمهاجرت کرده بودند. آنها اینطور نبودند که زیر بلیط بهایی ها باشند. از طرفی هم همیشه با بهایی ها سر جنگ داشتند. از زمانی هم که حاج یدالله مقداری سن و سال کرد و 16 - 15 ساله شد همیشه چوب دستش بود و با جوانان بهایی در زد و خورد بود. چون طایفه کلهر از قدیم یک طایفه مذهبی بود و این گونه نبود که بتوانند زیر بلیط بهایی ها زندگی کنند. همیشه حاج یدالله به همراه چند نفر از جوانان مسلمان با بهایی ها درگیر بود. در سه چهار سال منتهی به پیروزی انقلاب می توان گفت که این درگیری کار هر روزشان بود. لیدر این جریان حاج یدالله بود.

یادم هست یک مرتبه اینها با بهایی ها درگیر شده بودند، فردی به نام نصرت بنایی که اشتباهی به او نصرت بهایی می گفتند و با حاج یدالله هم دوست بود واسطه می شود که دعوا را خاتمه دهد. حاج یدالله می گوید: اگر بهایی ها با مسلمان ها کاری نداشته باشند، ما هم کاری به آنها نداریم. همین عاملی می شود که حاج یدالله چند نفر از اینها را به دین اسلام برمی گرداند. حاجی جاذبه هم داشت. به دینی اش، قومی اش، وطنش و ناموسش تعصب داشت و خیلی آدم محکمی بود. آن دوران هم بهایی ها برای اینکه جوانان مسلمان را جذب بهاییت کنند خیلی تبلیغ می کردند. با دادن پول، امکانات، خانه و همسر جوانان را به طرف خودشان می کشاندند. بیشتر هم که این جوانان تعصب مذهبی داشتند و با آنها درگیر بودند، یکی از عواملش همین کارهای بهایی ها بود.

در همان دوران هم حاج یدالله نام امام خمینی را می برد؟

همان طور که گفتم از زمانی که حاج یدالله به مبارزات انقلابی وارد شد دیگر تمام زندگی اش را وقف انقلاب کرد. او همیشه جوان های بابا سلمان را تشویق می کرد که وارد کارهای مبارزاتی علیه شاه و حکومتش بشوند و برای آنها از امام خمینی می گفت و برای آنها اعلامیه های حضرت امام را می آورد. به همین دلیل یک مدت هم فراری بود.

تیپ ظاهری و نحوه لباس پوشیدن حاج یدالله در قبل از انقلاب چگونه بود؟

مانند همه جوانان قبل از انقلاب. موهایش فری و بلندی داشت و سبیل می گذاشت. شلوار پاچه گشاد و پیراهن چهار خانه هم به تن می کرد.

منبع درآمد حاج در آن زمان چگونه تامین می شد؟

یکی دو سال قبل از سربازی پیش دایی خود من که پسر عمه حاجی باشد در کار آهنگری بود. چون حاج یداله علاقه ای به کار دامداری نداشت. و این موضوع را رسما به پدرش گفته بود. حتی پدرش به او گفته بود که بیا همه گوسفندان را دست تو بدهم. حاج یدالله هم گفته بود که من دنبال گوسفند و دامداری و کوه و این چیزها نیستم. با این حال آنهایی که خیلی با حاج یدالله ندار بودند و اهل شوخی بودند، بعضی از مواقع به او «یدالله چوپان » می گفتند.

ماجرای عصبانی شدن شهید کلهر از سرخ کردن یک ماهی

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی رفت و آمدش به خانه شما باید کمتر شده باشد؟

خیلی کم شد. زمزمه ازدواج حاج یدالله با خواهر من قبل از انقلاب بوجود آمدو حتی مراسمات اولیه هم همین طور بود. اما وقتی جریانات انقلاب شکل گرفت انگار شهید کلهر کلا از مسیر ازدواج منصرف شده بود و به نظر من در رودربایستی با پدر و طایفه اش قرار گرفت و ازدواج کرد. یعنی اگر می خواست احترام پدرش را زیر پا بگذارد اصلا ازدواج نمی کرد. چون اصلا وقت ازدواج و همسرداری نداشت.

زمزمه نامزدی اش قبل از انقلاب بیشتر از سمت و سوی چه کسی بود؟

خود آقا یدالله بود. بعدها پدر حاج یدالله برای ما تعریف می کرد که ابتدا یدالله روزگار ما را سیاه کرد اینقدر که گفت من دختر حاج رضا را می خواهم. اما نمی دانم چرا بعد از انقلاب اینقدر در مورد این ماجرا دست دست می کرد. من هم به او اعتراض می کردم که حرف دختر مردم را به وسط انداخته ای و حالا چرا نمی روی کار را تمام کنید.

خانواده شما به این وصلت راضی بودند؟

پدرم خیلی حاج یدالله را دوست داشت. چون خانواده ها ارتباط نزدیکی با هم داشتند، از یدالله همیشه خوشش می آمد. یدالله یک جوان سر حال، سرزنده و یک کسی بود که گل سرسبد خانواده محسوب می شد. در همان سن و سال جوانی گل سرسبد طایفه بود. همین گونه که در انقلاب و بعد انقلاب هم گل سرسبد شد. حاج یدالله یک جوری بود که هیچ کس مثل او نبود. یا مهدی شرع پسند کسی بود که هیچ کس مثل او نبود. حاج یدالله یک فرمی بود که هیچ کس مثل او نمی شد و از طرفی هم یک جوری بود که همه بودند. رعایت همه چیز را می کرد. خیلی چیزها را هم که همه نمی کردند البته او انجام می داد. مثلا یکی از مسائلی که زمان جنگ بود این است که حاج یدالله به همه می گفت کلاه آهنی بر سرشان بگذارند ولی خودش نمی گذاشت. یا خمپاره که می آمد به همه می گفت روی زمین بخوابید ولی خودش نمی خوابید. من ندیدم حتی یک بار که دولا شود.

حاج یدالله در جمع های خانوادگی همیشه مشتش از حرف پر بود. وقتی وارد یک جمعی که می شد سرزندگی و خوشحالی را با خود می آورد. این گونه برای شما بگویم که اصلا حاج یدالله نگاهش حرف می زد. حاجی آدم شوخ طبعی بود و با عمه و دایی و خاله و همه شوخی می کرد. عادت داشت که به همه طایفه سر بزند. مثلا یادم هست هر وقت شهید کلهر مرخصی می آمد و قرار بود که هفت هشت روز اینجا بماند، حتما به دایی اش که در شهرری ساکن بود سر می زد. به خاله اش سر می زد. یک عمه داشت که در مسگرآباد ساکن بود، به او سر می زد. حتی من خودم او را همراهی می کردم. آنجا که می رفت با خاله پیرش بگو و بخند می کرد. و همه هم به او احترام می گذاشتند. حاج یدالله واقعا نور چشم همه بود.

قبل از انقلاب هم همین طوری بود. یعنی یک جوانی بود که همه دوستش داشتند و قابل احترام بود. او هم به همه حتی کوچکترها احترام می گذاشت. شهید کلهر یک اخلاق این گونه داشت. همین اخلاق را هم در زمان جنگ داشت، در محل زندگی اش داشت. کسی بود که وقتی در محل و در مسجد ظاهر می شد؛ بیست نفر دور او جمع می شدند و با هم صحبت می کردند و می خندیدند.

زمانی شهید کلهر فرمانده تیپ بود هر وقت برای مرخصی به خانه که می آمد. برای نماز به مسجد می رفت. وقتی نماز تمام می شد؛ بچه بسیجی ها او را دوره می کردند و مثلا تا دوازده شب با او صحبت و بگو و بخند و شوخی داشتند. این روحیات همیشه با حاج یدالله بود.

این حاج یدالله کلهر که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی کم کم ظاهرش عوض شد؛ این تغییر در رفتار و عملکردش هم دیده می شد؟

این مطلبی را که می خواهم بگوییم نظر من است. حاج یدالله با یدالله کلهر دو سال قبل از جنگ، فرق آنچنانی نداشت. تنها مقداری ظاهرش تفاوت پیدا کرده بود. یدالله کلهر فقط ظاهرش عوض شده بود؛ باطنش همان باطن بود. یعنی آن چیزی که الان بود همان بود که قبلا هم بود. دین و مذهبی که الان داشت قبل از انقلاب هم داشت. آقای کلهر وقتی از نظر ظاهری تفاوت کرد از نظر معنوی هم تفاوت کرد و همین طور پله پله بالا رفت.

قبل از انقلاب مثلا می دانست که هر لقمه ای را نباید بخورد.

اما بعد از انقلاب فهمید که باید خمس و زکات را هم بدهد و این تکامل را پیدا کرده بود. البته همه جامعه در زمان طاغوت این گونه بود و البته استثناهایی هم وجود داشت.

کسانی بودند که با شهید کلهر در قبل از انقلاب رفاقت زیادی داشت و در همان مسیر خود باقی ماندند و هنوز هم هستند. هنوز هم در بابا سلمان زندگی می کنند و مسیر و نوع روش زندگی خود را تغییر ندادند اما شهید کلهر واقعا مسیر و روش زندگی خود را تغییر داد و یک چیز دیگری شد. حتی این دوستان قدیمی، شهید کلهر را در مقاطع مختلف دیدند اما با این حال مسیر را گم کردند.

ماجرای عصبانی شدن شهید کلهر از سرخ کردن یک ماهی

بازخورد این تغییر در ظاهر و رفتار حاج یدالله در خانواده چگونه بود؟

هر چه زمان گذشت، او در طایفه و خانواده قابل احترام تر شد. حاجی دوست داشتنی تر شد. و این دوست داشتن تا لحظه شهادت در او وجود داشت. یعنی خدا می داند که من هر وقت حاج یدالله را که می دیدم از نظر معنویت و از نظر هم نشینی با او اصلا از این رو به آن رو می شدم. یعنی اگر سه چهار روز مرخصی می آمد، تمام این چهار روز را من به دنبالش همه جا می رفتم. دلم نمی آید که یک لحظه از او جدا بشوم.

در این همراهی چه چیزی از حاج یدالله یاد گرفتید؟

معرفت، دینداری، همنشینی با دوستان و احترامی که به او می گذاشتند و متقابلا او به همه می گذاشت. من قشنگ یادم هست هر وقت برای مرخصی می آمد و یا به سپاه کرج می رفت من با او همراه بودم.

این همراهی با حاج یدالله به این خاطر بود که او داماد خانواده شماست؟

نه اصلا این گونه نبود. ما اصلا ارتباط مان با هم خیلی زیاد بود. آن زمان هم که من بچه بودم، فقط سه ماه تعطیلی را به شهریار می آمدیم و بعدش هم در ایام تحصیل همیشه در رفت و آمد بودیم. به غیر از خانه خواهری و اینها ما ارتباط خیلی نزدیکی با هم داشتیم.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در شهریار چه کار انجام می دهند؟

قبل از اینکه کمیته های مردمی شکل بگیرد. یک گروه تشکیل داده بودند که به عنوان جهاد سازندگی در مزارع به مردم کمک می کردند. وقتی هم که درگیری های کردستان شروع شد؛ ایشان به همراه یک دسته از نیروهای سپاه کرج به کردستان رفتند. جنگ هم که شروع شد از کرج به جنوب کشور نیرو بردند.

مراسم ازدواج حاج یدالله در کجا برگزار شد؟

در همین روستای بابا سلمان و منزل پدری حاج یدالله.

در مراسم صحبت یا خواسته خاصی مطرح نشد؟

چون با هم فامیل بودیم و ارتباطات نزدیک داشتیم اصلا نیاز به این صحبت ها نبود. وقتی که انقلاب پیروز شد، حاج یدالله صد و هشتاد درجه فرق کرد. ازدواجش هم صرف این حرفی بود که قبلا زده بود. پدرش با پدر من پسر خاله بودند و ارتباط نزدیک داشتند و نمی توانست پا پس بکشد. وگرنه همان اول از دنیا بریده بود. شهید کلهر حتی اینقدر از این دنیا بریده بود که یک پیکان سواری داشت از این مدل جوانان. این ماشینش را از همان ابتدا که به سپاه رفت داشت. یکی از همکارانش به حاجی گفت بود که ماشین را بده و حاجی سوییچ را به او داده بود. آن طرف هم ماشین را گرفت و هیچ وقت هم پولش را نیاورد.

حاجی اصلا از مال دنیا و زن و بچه بریده بود. مثلا در جهانشهر کرج برای بچه های سپاه یک سری خانه سازمانی ساخته بودند. یکی از این منازل را هم برای حاج یدالله در نظر گرفتند. آن زمان زن و بچه حاج یدالله در باباسلمان زندگی می کردند. این خانه ها درست شد و همه بچه های سپاه گرفتند. اما شهید کلهر خانه را تحویل نگرفت. یک مدت منزل حاجی را به عنوان دفتر تبیلغات سپاه استفاده کردند. بعداً آنجا را تمیز کردند و کلید را به حاجی دادند که خانواده اش را به آنجا ببرد. همان روزها بود که مراسم خواستگاری یکی از نیروهای سپاه کرج پیش آمد. شهید کلهر هم در مراسم خواستگاری حضور داشتند. در طی مراسم پدر عروس خانم از آقا داماد می پرسد که خانه هم داری؟ داماد می گوید خانه ندارم. همان لحظه شهید کلهر می گوید: داماد خانه هم دارد. داماد به حاجی نگاهی می کند و می گوید: خانه؟ حاج یدالله می گوید: خانه داری، خودت خبر نداری. بعد که بیرون می آیند داماد به حاجی می گوید: حاج یدالله چرا دروغ گفتید؟ من که خانه دارم. حاجی می گوید: خانه داری؛ خودت خبر نداری. کلید خانه خودش را به این بنده خدا می دهد. از رفتارهای حاجی یدالله مشخص بود که اصلا تعلقی به این دنیا نداشت. او این دنیا را واقعا سه طلاقه کرده بود. خانه اش در روستای بابا سلمان و خانه پدریش که الان حسینیه شده. 45 متر بیشتر نبود. دو اتاق تو در تو بود و آشپزخانه اش که با خانه پدرش یکی بود.

بعد از ازدواج حاج یدالله با همشیره شما؛ ارتباط تان با هم نزدیک تر شد؟

من هر چی بزرگ تر می شدم؛ به حاج یدالله بیشتر نزدیک می شدم. یادم هست برای عملیات والفجرمقدماتی در سال 61 ؛ زمانی که سپاه 11 قدر تشکیل شده بود و حاج همت فرمانده آن شده بود. حاج یدالله و حاج علی فضلی برای فرماندهی به لشکر 27 محمد رسول الله)ص( رفته بودند. حاج یدالله قبل از این ماجرا دو سه روزی به مرخصی آمد.

شما که نمی توانستید آن زمان به جبهه بروید؟

سن من آن زمان سیزده سال بود و به همین دلیل مرا منطقه راه نمی دادند. حاج یدالله به خانه ما آمد. برادرم علیرضا آن موقع در جبهه حضور داشت و هنوز شهید نشده بود. در این دو سه روز من همیشه دنبال حاج یدالله بودم و به او چسبیده بودیم. هر جا رفت؛ او را همراهی کردم. هرچی بهش می گفتم که مرا به منطقه جنگی ببرد، نمی پذیرفت. آنقدر اصرار کردم تا اینکه با هم در مقر سپاه کرج در عظیمه بودیم که به من گفت: ببین ابوالفضل؛ من به پسرخاله)منظورش پدرم بود( تلفن می زنم. اگر او قبول کرد که تو به جبهه بیایی، آن وقت شاید به منطقه ببرمت. زنگ زد به پدرم و گفت: من می خواهم ابوالفضل را با خودم به منطقه ببرم، شما اجازه می دهید. پدرم گفت: یدالله این کار را نکن. همان یکی که رفته کافیه)منظور برادر علیرضا بود( وقتی تلفن حاج یدالله با پدرم تمام شد؛ آمد گوش مرا گرفت و از ماشین پایین انداخت و گفت: همین الان سوار ماشین می شوی و به خانه خودتان می روی. حاج یدالله هم به همراه چند نفر از بچه های سپاه کرج که فکر کنم یکی از آنها شهید میررضی بود، سوار ماشین شدند و به سمت منطقه جنوب رفتند. دقیقاً سال 61 ، ده روز قبل از عملیات والفجر مقدماتی بود.

ماجرای عصبانی شدن شهید کلهر از سرخ کردن یک ماهی

شما از چه زمانی وارد جنگ شدید؟

من از تابستان سال 62 به منطقه رفتم. به عنوان بسیجی ما را به منطقه قلاجه بردند. آن موقع برادرم هم قلاجه بود.

در این مقطع حاج یدالله را کمتر می دیدید؟

خیلی کمتر همدیگر را می دیدیم. اما اگر چند روز برای مرخصی به شهریار می آمد، همه آن مدت را به دنبال حاج یدالله بودم. مگر اینکه خودش می گفت بچه برو من می خواهم بروم فلان قرارگاه جلسه دارم.

دیدار شما با حاج یدالله کلهر در منطقه جنگی چگونه اتفاق افتاد؟

در ابتدای کار به قلاجه رفتم، حاجی را آنجا ندیدم. قرار بود عملیات بموقع انجام شود. من آن موقع نیروی انتظامات لشکر 27 محمد رسول الله)ص(بودم. در منطقه سه راهی شیخ صله یک دژبانی زده بودیم که من آنجا نگهبانی می دادم. پشتیبانی لشکر در شیخ صله قرارگاهی زده بود. گردان مقداد هم که هاشم کلهر و علیرضا برادرم هم در آن حضور داشتند هم در باغ منصور مستقر بودند. عملیات بموقع که انجام نشد، برای عملیات والفجر 4 برنامه ریزی انجام شد. به همین دلیل ما را از قلاجه به مریوان بردند. آنجا هم دژبانی دیدگاه کنگرک، روبروی پاسگاه گرمگ جزو انتظامات بودم. در عملیات والفجر 4 برادرم به شهادت رسید. یادم هست یک شب شهید احمد نوزاد که فرمانده گردان مقداد بود، می خواست به دیدگاه برود. همانجا مرا دید و با من حال و احوال کرد. بعد به مسئول من گفت: علیرضا، برادرش شهید شده و تسویه این آقا را بده که به عقب برگردد. فردا صبح برگه تسویه را به من دادند و گفتند به تهران برو. گفتم: چرا؟! گفت: برو تهران خودت می فهمی. وقتی به تهران رسیدم فهمیدم که برادر به شهادت رسیده است.

حاج یدالله را در والفجر 4 ندیدید؟

خیر. البته حاجی در عملیات والفجر 4 به عنوان نیروی آزاد حضور داشت. آن موقع تیپ نبی اکرم را در سر پل ذهاب تازه تشکیل داده بودند. آن موقع خودش برای عملیات والفجر 4 آمده بود که حتی آن طرف سنگ معدن یک پایگاه زرهی عراقی ها را هم گرفته بودند. حاج یدالله هم یک جیپ زرد رنگ عراقی را سوار شده بود و از پایگاه دشمن آورده بود. جیپ را به تیپ نبی اکرم بردند. روی آن یک مینی کاتیوشا هم سوار کرده بودند.

حاج یدالله هم در مراسم برادرتان حضور داشت؟

بله. بعد از آن ماجرا یکی دو ماه در تهران بودم. مجددا برای عملیات خیبر دوباره به منطقه اعزام شدم. اولین دیدار من در منطقه با شهید کلهر در عملیات خیبر بود.

آن موقع هم حاج یدالله در تیپ نبی اکرم بود؟

خیر. برای عملیات خیبر یک اعزام کلی به نام طرح لبیک زدند. اینقدر نیرو زیاد به منطقه آمد که مثلا از بچه های کرج یک تیپ حبیب بن مظاهر تشکیل دادند. آنها در انتهای پادگان دوکوهه اردوگاه زده بود. آن روزها دایی من هم به منطقه آمده بودند و در تیپ حبیب بن مظاهر حضور داشتند. من در لشکر 27 محمد رسول الله)ص( بودم که حاج یدالله به آنجا آمد. وقتی فهمیدم که حاج یدالله به لشکر آمده، برای دیدن او به ستاد لشکر رفتم. اولین بار حاجی را در منطقه دیدم. حاجی تا مرا دید شروع کرد به شوخی کردن و گوشم را گرفت، سر شانه هایم را گرفت و فشار داد. گفت: حالا خوب شد؟! خیالت راحت شد؟ تو هم به آرزوت رسیدی؟! حالا تمام شد بابات را ول کردی و آمدی؟!

از چه زمانی در لشکر خدمت حاج یدالله بودید؟

عملیات خیبر که تمام شد. من دیگر به تهران آمدم. بعد از عید یک ماهی در منطقه بودم و بعدش تسویه کردم و برگشتم. بنده خدا پدرم؛ از وقتی برادرم شهید شد ناراحتی روحی گرفته بود. مادرم هم دچار همین مشکل شده بود. تسویه گرفتم و به تهران آمدم. تا اینکه تابستان شد.

بچه ها هم کم کم به خاطر حضور حاج یدالله در تیپ نبی اکرم به آنجا می رفتند. من هم تابستان همان سال یک اعزام انفرادی گرفتم و به نبی اکرم پیش حاج یدالله رفتم. این بار در همان قسمت فرماندهی و پیش خود او رفتم. من، علی میرابی، جواد عبداللهی، حاج یدالله و حاج آقای ناصح در بخش فرماندهی مشغول به کار بودیم. در زمان جنگ ستاد فرماندهی هر تیپ و لشکری یکسری نیروها خاص داشت که آنها مورد اعتماد فرماندهان بودند. چون هر خبری نباید از فرماندهی لشکر به بیرون درز می کرد. به خاطر همین تعداد افرادی که کنار بودند را نیروهای آزاد می گفتند. منتها آنها مورد اعتماد بودند. تقریباً نیروی آزاد با همه در ارتباط بودند. اصلا این تعداد نیروها را باید دور و بر خودشان داشته باشند که اگر اتفاق خاصی افتاد بتوانند کارها را راه بیندازند.

چه مدت در تیپ نبی اکرم بودید؟

من حدود 5 الی 6 ماه در تیپ نبی اکرم بودم. در همین ایام به ما اطلاع دادند که پدرم در بیمارستان ساسان بستری شده است. من و حاج یدالله با همدیگر به تهران رفتیم. چند روزی در بیمارستان کنارش ماندیم اما متاسفانه پدرم فوت کرد. چند روزی حاج یدالله تهران ماند و مجددا به تیپ نبی اکرم برگشت. اما من دیگر نرفتم. چون پدرم فوت کرده بود و مادرم هم تنها بود. برادرم هم که قبلا به شهادت رسیده بود. چند ماهی را در تهران ماندم. به همین دلیل در عملیات بدر نتوانستم که حضور داشته باشم. بعد از عید دوباره به منطقه اعزام شدم.

حاج یدالله در کجا حضور داشتند؟

او هنوز در نبی اکرم بود. تا بعد از عملیات بدر یعنی سال 64 حاج یدالله تیپ نبی اکرم را تحویل داد و با حاج علی فضلی به تیپ 10 سیدالشهدا آمدند. حاج یدالله تابستان 64 به مکه رفت. بعد که از مکه برگشت. اتفاقاً اردوگاهی که لشکر 10 زده بود در قلاجه بود. من و علی کرمی و علی جبرائیلی و حاج یدالله چهارتایی با همدیگر به قلاجه رفتیم. علی کرمی برگشت و من پیش حاج یدالله ماندم. مجددا ده پانزده روزی قلاجه بودیم و بعد گفتند که قلاجه را ترک کنیم و به دوکوهه برگردیم. چند ماهی هم آنجا بودیم.

حالا این را بگویم چگونه حاج یدالله ما را از سر خودش باز کرد. وقتی برگشتیم دوکوهه کنار حسینیه تیپ بیست رمضان مستقر بود. ساختمان برای لشکر 10 بود و ما آنجا مستقر بودیم. یک روز عصر با آقای عبدالوهاب برای شنا رفتیم. یک تور ماهی گیری آنجا پهن بود و چند ماهی در آن گیر کرده بود. ماهی ها را برداشتیم و به ستاد لشکر رفتیم. اتفاقاً آن روز حاج علی فضلی هم نبود. من، حاج یدالله و دو سه نفر دیگر در ستاد بودیم. من این ماهی را تمیز کردم و برای سرخ شدن آنها را داخل ماهی تابه انداختم. بوی ماهی در آنجا راه افتاد.

یک مرتبه دیدم حاج یدالله با چهره عصبانی آمد و شروع به داد و بیداد کرد. می گفت: چرا در ستاد لشکر و در اتاق فرماندهی این کارها چیست که انجام می دهی. الان همه نیروهای لشکر فکر می کنند ما همیشه در اتاق فرماندهی بریز و بپاش داریم. خیلی داد سر من زد. تا آن روز این طور برخوردی با من نکرده بود. تشری بهم زد که من اصلا قهر کردم و از فرماندهی رفتم. طوری که اصلا دوست داشت که من از ستاد فرماندهی لشکر بروم.

این حرف را به چه دلیلی می زنید؟

من پیش خودم این احساس را داشتم. شهید کلهر می خواست این را به من بفهماند که اگر در ستاد فرماندهی هستی، این کارها را نباید انجام بدهی. اینجا ما را به چشم دیگری می بینند. اگر شما بیایید و ماهی برای من سرخ کنی و بوی ماهی در ستاد راه بیندازی دیگر همه فکر می کنند ما ها گونی ماهی داریم و اینجا هم از این بساط ها راه انداخته اند. من خودم خیلی خجالت کشیدم و وسایلم را جمع کردم و از ستاد فرماندهی رفتم. بیشتر بچه محل هایم که بچه شهرری بودند در گردان حضرت قاسم حضور داشتند. به آن گردان رفتم. بعدها اسماعیل غلامی آمد گردان را تحویل گرفت و وارد عملیات سیدالشهدا در فکه پیش آمد. عراق عملیات چلچراغ را کرده بود و منطقه را از ارتش گرفته بود.

یک ماه قبل از عید عراق عملیات چلچراغ را در فکه، شرهانی و تپه سبز انجام داد که حاج حسین اسکندرلو هم آنجا شهید شد.

این قهر با حاج یدالله تا چه زمانی ادامه داشت؟

این قهر کردن تا آنجا ادامه داشت که من بعد از عملیات سیدالشهدا به خانه رفتم. چون مادرم حالش خوب نبود. البته این گونه هم نبود که به دیدن حاجی نروم. اما منظورم این است که دیگر حواسم را جمع کردیم. حاجی آن روز داشت به من می فهماند که من دیگر بچه نیستم. بعد عید که شد من دیگه تسویه کردم و به تهران برگشتم. به همین دلیل در عملیات والفجر 8 نبودم.

ماجرای عصبانی شدن شهید کلهر از سرخ کردن یک ماهی

در عملیات والفجر هشت حاج یدالله به شدت زخمی می شود و به تهران برمی گردد. از آن روزها برایمان بگو یید.

حاج یدالله در عملیات والفجر 8 خیلی شدید مجروح شد. او را به تهران آوردند و در بیمارستان نجمیه تهران بستری کردند. آن روزها من در تهران بودم. پیکر حاج یدالله واقعا از بین رفته بود. گاهی اوقات من شب ها پیش حاجی در بیمارستان می ماندم. حاجی درد شدید را تحمل می کرد. یک شب یادم هست چند نفر از بچه بسیجی ها که ترکش به پشت شان خورده بود و زخم شان چرک کرده بود. خیلی درد می کشیدند و داد می کشیدند. حاج یدالله هم از شدت درد با این دستش که سالم بود اینقدر این میله تخت را کشیده بود که باور کنید این میله را کج کرده بود. دردی زیادی داشت اما به هیچ وجه ناله نمی کرد. یعنی یک دست و کلیه اش کاملا از بین رفته و دستش در حال قطع شدن بود زیرا به پوست آویزون شده بود. البته الحمدالله دستش را معالجه کردند. ولی بی حس بود. یک شب حاجی آنقدر درد داشت که دو سه فریاد بلند در بخش زد و گفت: باباجون مگه فقط شما درد دارید، اینقدر بخش را روی سرتان گذاشتید. حاج یدالله واقعا این مدت در بیمارستان بود و درد و زجر زیادی کشید.

در این مدت حاج یدالله دوران نقاهت را پیش خانواده بود؟

باور کنید اصلا خانه نبود. یا یک هفته می بردنش شمال و چالوس یا مشهد. همین طوری دوستانش او را می چرخاندنش و اصلا خانه نبود. حاجی دردش زیاد بود.

شما چه زمانی به منطقه رفتید؟

عید که از لشکر تسویه کردم و به تهران آمدم. برای عملیات کربلای یک دوباره به منطقه رفتم. اتفاقاً لشکر مجددا قلاجه بود. چون قرار بود در مهران عملیات شود. من هم به گردان حضرت قاسم که دوستانم هم آنجا بودند رفتم. یک روز دیدم که می گویند آقای میررضی به دنبال من آمده است. مثل اینکه او با حاج علی فضلی صحبت کرده و او گفته که ابوالفضل کلهر در گردان حضرت قاسم است. شهید میررضی هم آن موقع مسئول طرح و عملیات لشکر بود. گفتم با من چه کار دارد؟ نگو حاج علی به او گفته بود که برو ابوالفضل را پیش خودت ببر. خلاصه ما را به مهران بردند و بعد از سه راهی صالح آباد یک پلی زیر جاده داشتیم که ستاد فرماندهی بود. کارمان تازه شروع بود. آنجا من بودم و شهید علی نصرتی و یکی از بچه های تهران و شهید میررضی که طرح و برنامه عملیات بودیم.

بچه های مخابرات که آقای صفرزاده مسئول آنجا هم بود در کنار ما قرار داشتند. عملیات کربلای یک انجام شد و حاج علی فضلی هم فرمانده لشکر بود.

حاج یدالله هم که به خاطر جراحت نمی توانست به منطقه بیاید؟

حاجی خیلی زخمی شده بود. اردوگاهی که ما مستقر بودیم، نامش اردوگاه «عشق حسین » بود. جریان انتخاب این اسم هم خیلی جالب بود. ما در ستاد فرماندهی نشسته بودیم تا برای اردوگاه اسم انتخاب کنیم. یکی از رزمندگان یک بیت شعر خواند:

رزمندگان تا کربلا راهی نمانده عشق حسین ما را به این وادی کشانده حاج علی فضلی گفت: همین «عشق حسین » را به عنوان نام اردوگاه می گذاریم.

حاج یدالله چه زمانی به منطقه برگشت؟

در مدتی که عملیات کربلای یک انجام می شد، مادرم دچار بیماری سختی شد و اعصابش به شدت بهم ریخته بود. آخه در عملیات والفجر 8 دایی من)نادعلی رستمی( که پیک خود شهید کلهر بود و از طرفی هم پسر دایی شهید