پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۱۰
عزيزم كودك دردانه من/ چراغ تابناك خانه‌ من/ بگو بابا، چطور حال سركار/ صفا آورده‌اي مشتاق ديدار

قطعه شعري از شهيد مطلب كيان خطاب به فرزندش

نوید شاهد:

عزيزم كودك دردانه من

چراغ تابناك خانه من

بگو بابا، چطور حال سركار

صفا آوردهاي مشتاق ديدار

عزيزم منتي برما نهادي

كه پا بر ديدهي بابا نهادي

به توگفتم در اينجا پاي مگذار

عنان مركب خود را نگهدار

در اين سامان به غير از شور و شر نيست

شرافت جز به دست سيم و زر نيست

شرف هرگز خريداري ندارد

درستي هيچ بازاري ندارد

همه دام و دد يك سر دو گوشند

همه گندم نما و جو فروشند

عبادت جاي خود را بر ريا داد

صفا و راستگويي از مُد افتاد

جوانمردان تهي دست و تهي پاي

لئيمان را بساط عيش برجاي

نصحيتها تو را بسيار كردم

مواعظ را بسي تكرار كردم

كه اينجا پا منه كارت خراب است

مبين درياي دنيا را مه سراب است

ولي حرف پدر را ناشنيدي

زحوران بهشتي پا كشيدي

قدم را از عدم اينسو نهادي

به گنه آباد دنيا رونهادي

به گيش من بسي بيداد كردي

كه عزم اين خرب آباد باد كردي

دگر اكنون روا نبود ملامت

مبارك مقدمت جانت سلامت

توهم مانند ما مأمور بودي

دراين آمدشدن معذور بودي

كنون دارم نصيحتهاي چندي

بيا بشنو ز بابا چند پندي

نخستين آن كه با ياد خدا باش

ز راه دشمنان حق جدا باش

ولي راه خدا تنها زبان نيست

دراين راه از رياكاران نشان نيست

خداجو با خداگو فرق دارد

حقيقت با هياهو فرق دارد

خداگو حاجي و مردم فريب است

خداجو مومن حسرت و نصيب است

خداگو بهر زر خواهان حق است

وگر بيزر شود از پاي لق است

خداجو را هواي سيم و زر نيست

به جز فكر خدا فكر دگر نيست

مرو هرگز ره ناپاك مردان

ز ناپاكان هميشه روي گردان

اگر چه عيب باشد راستگويي

ولي خواهم جزاين راهي نپويي

اگر چه دزد كارش رو به راه است

ولي دزدي به كيش من گناه است

اگر دستت تهي شد دل قوي دار

به راه رشوه خواران پاي مگذار

عزيزم هوش خود را تيزتركن

ز ابليسان آدم رو حذركن

تو با ما بعد از اينها خوبتر باش

روان مادر و جان پدرباش

بود چشم اميد ما به دستت

من و مادر فداي چشم مستت

به عمر خويش با ما با وفا باش

به پيري هم عصاي دست ما باش

دلم خواهد كه بيند شادكاميت

نشيند مرغ خوشبختي به بامت

خدا را از سر جان بندگي كن

به نيروي خدا رخشندگي كن

بيا و حرمت ما را نگهدار

پس از ما هم خواهرانت را نگه دار

عزيزم خواهرانت را رهبري كن

به تير راهها روشنگري كن

مده از دست رسم مهرباني

به او نيكي بكن تا ميتواني

تو بايد رنج او با جان پذيري

اگر از پا فتد دستش بگيري

پس از ما گر كسي خير تو را خواست

خدا اول پس از او خواهران است

شما بايد باهم جمع باشيد

به تيرهراهها چون شمع باشيد

بهين چيزي كه شهد زندگانيست

فقط يك چيز آن هم مهربانيست

پس از ما يادگار ما شماييد

نشان از روزگار ما شماييد

دلم خواهد كه روي غم نبينيد

به جز آسودگي همدم نبينيد

شويد از جام عيش جاودان مست

تو و او را ببينم دست در دست

نصيحت هاي من پايان گرفته

ولي طبعم ز لطفت جان گرفته

دوباره گويمت اين پند در گوش

مبادا گفتهام گردد فراموش

مرانجان خواهرانه پاگيزه خود را

زكف هرگز مده دامان او را

سروده: پدرت مطلب

7/6/ 63 هديه به پسرم و پاره تنم و بزرگ خانواده بعد از من بهرام عزيز و شيرينتر از جانم.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده