آمده بود اهواز. شنیده بود اینجا جنس ارزان است. هر دفعه می آمد و خرید می کرد و می رفت. اما این بار با فرمانده گردان ما رفیق شده بود. آمده بود گردان ما. همین طوری بدون پرونده! مدتی پیش ما ماند. بچه ها با او رفیق شده بودند. یک روز با او صحبت کردم. یکدفعه با تعجب دیدم صلیب در گردن دارد! اسمش را پرسیدم. گفت: فردریک .مدتی در گردان ماند. شاید خدا می خواست او بماند. با بچه ها خیلی صمیمی شد و یکی از خود ما شده بود.

فردریک

نوید شاهد: آمده بود اهواز. شنیده بود اینجا جنس ارزان است. هر دفعه می آمد و خرید می کرد و می رفت.

اما این بار با فرمانده گردان ما رفیق شده بود. آمده بود گردان ما. همین طوری بدون پرونده!

مدتی پیش ما ماند. بچه ها با او رفیق شده بودند. یک روز با او صحبت کردم. یکدفعه با تعجب دیدم صلیب در گردن دارد!

اسمش را پرسیدم. گفت: فردریک

مدتی در گردان ماند. شاید خدا می خواست او بماند. با بچه ها خیلی صمیمی شده بود. اصلا یکی از خود ما شده بود.

مدتی گذشت. روز 28 صفر بود. مجلس عزاداری امام حسن مجتبی (ع) برگزار شد.

همه گریه می کردند. همه اشک می ریختند. فردریک هم یکی از ما شده بود. او هم برای پسر فاطمه (ص) اشک می ریخت.

بعد از جلسه در حالی که خیلی منقلب شده بود. جلوی بچه ها قرار گرفت و گفت: من را دیگر مجتبی صدا کنید!

با تعجب نگاهش می کردیم. اینگونه فردریک شد مجتبی!

او دیگر یکی از نیروهای فعال گردان شده بود. به مرخصی نمی رفت. مانده بود در جبهه. حال و هوای جبهه ها او را هم تحت تاثیر قرار داده بود.

البته مثل او کم نبودند. سیصد شهید و جانباز و آزاده از خانواده ارامنه نشان می دهد که فضای معنوی جبهه ها فقط برای مسلمانان نبود.

یکی دیگر از آنها ارسلان بود. او به خاطر رفقایش به جبهه آمد. شجاعت ارسلان به خصوص در سال اول جنگ همه را حیرت زده می کرد. یکبار با یکی از نیروها به عمق مواضع دشمن رفت و با دوازده اسیر برگشت!

بارها در طول جنگ مجروح شد. خانواده اش او را طرد کردند! همه آنها به خارج از کشور رفتند.

اما ارسلان که مسلمان شده بود تا پایان جنگ در جبهه ها ماند. او در سال 83 در اثر عوارض شیمیایی به یاران شهیدش پیوست.

ارسلان گرجی زاده در بهشت زهرا (ص) آرام گرفت.

آمادگی گردان هر روز بهتر از روز قبل بود. فردریک یا همان مجتبی رفیق صمیمی ما شده بود.

فروردین 66 به سوی شلمچه حرکت کردیم. در ادامه کربلای پنج این بار عملیات کربلای هشت آغاز شد.

مجتبی می خواست در میان نیروهای خط شکن باشد. هرچه اصرار کردیم در مقر گردان بماند بی فایده بود. نیمه های شب حرکت بچه ها شروع شد.

به سرعت از میان موانع و میدان مین عبور کردیم. خودمان را به خاکریزهای دشمن رساندیم. در راه تعدادی از بچه ها به شهادت رسیدند.

یک روز هم در خطوط اول نبرد ماندیم.

شب بعد با گردان دیگری جابه جا شدیم و برگشتیم.
فرمانده لیست اسامی را در دست گرفته بود. حضور و غیاب می کرد. بیشتر بچه ها حاضر بودند.

اما از مجتبی خبری نبود! هیچکس از او خبری نداشت. فقط محسن در آخرین لحظات او را دیده بود.

به سراغ او رفتیم. اشک امانش نمی داد. بعد از دقایقی گفت:

در میدان مین ابتدا گلوله ای خورد و مجروح شد. به سختی به همراه بچه ها جلو آمد.

لحظاتی بعد روی مین رفت و انفجار شدیدی رخ داد. از پیکر مجتبی هیچ چیزی باقی نماند.

او هم به کاروان شهدای جاویدالاثر پیوست.

منبع: شهید گمنام/ 72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر/ گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی/1393
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده