روزهای آخر عملیات خیبر بود، پیرمرد صورت و دهانش مجروح شده و افتاده بود. حجم آتش دشمن به قدری وسیع بود که کسی قادر به کمک نبود. همانجا در دام بعثی ها افتادیم. پیرمرد تا مدتی نمی توانست غذا بخورد. اما خیلی به بچه ها روحیه می داد. با دیدن او فراموش می کردیم که اسیر جنگی هستیم.

عطش

نوید شاهد: روزهای آخر عملیات خیبر بود، پیرمرد صورت و دهانش مجروح شده و افتاده بود.

حجم آتش دشمن به قدری وسیع بود که کسی قادر به کمک نبود. همانجا در دام بعثی ها افتادیم. پیرمرد تا مدتی نمی توانست غذا بخورد. اما خیلی به بچه ها روحیه می داد. با دیدن او فراموش می کردیم که اسیر جنگی هستیم.

صبح ها بعد از نماز می نشست و دعا می کرد. معنویتش خیلی بالا بود. یک روز عراقی ها ریختند داخل و همه را زدند.

به پیرمرد گفتند: تو اینجا چه می خوانی؟ گفت: دعا می کنم. گفتند: چه دعایی!؟

گفت: به کوری چشم دشمنان به امام خمینی رهبر عزیزم دعا می کنم.

موقع آمار صبح او را بردند. تا توانستند پیرمرد را زدند. او را داخل زندان انداختند. بدون آب و غذا!

ما او را می دیدیم. صحبت می کردیم. ولی اجازه رساندن آب و غذا به او نداشتیم.

چهار روز به این منوال گذشت. همه ناراحت بودند.

روز چهارم ضعیف تر شده بود. نمازش را نشسته خواند.

بعد به جای تعقیبات شروع کرد با حضرت زهرا (ص) درد دل کردن: فاطمه جان به فریادم برس. از تشنگی مردم.

آن روز آنقدر نالید تا به خواب رفت. همان روز یک لیوان چای از دید نگهبان مخفی کردیم. خوشحال بودیم که تا از خواب بیدار شد به او بدهیم. ساعتی بعد بیدار شد.

سیمایش برافروخته بود. بسیار شاداب بود. احساس ضعف نمی کرد. شروع کرد به خندیدن.

چای که برایش آوردیم گفت: ممنون، نوش جانتان! الان در عالم خواب حضرت زهرا (ص) هم از غذا سیرم کرد. هم از شربتی بسیار شیرین ! هنوز شیرینی آن شربت زیر زبانم هست.

حاج محمد حنیفه احمد زاده پیر مرد مشهدی را به اردوگاه دیگری تبعید کردند. آنجا هم زیر شدید ترین شکنجه ها بود.

او به سختی مریض شد. بعد هم چهار نفر از اسرای ایرانی پیکر بی جان او را به بیرون اردوگاه بردند. حاج محمد را غریبانه به خاک سپردند.

منبع: شهید گمنام/ 72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر/ گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی/1393
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده