حسين شباني، فرزند حيدرعلي و گلي شباني، در پنجم ارديبهشت ماه سال 1342 در خميني شهر اصفهان به دنيا آمد. كودكي بيش نبود كه با پدرش براي گله داري به صحرا مي رفت. به جاي بازي هاي كودكانه بيشتر وقتش را صرف كار كردن مي كرد. در سال 1349 تحصيلات ابتدايي خود را در مدرسه شيخ محمد حسين آغاز نمود و سه سال ابتدايي را در آن دبستان گذراند.

زندگی نامه شهید حسین شبانی

نوید شاهد: حسين شباني، فرزند حيدرعلي و گلي شباني، در پنجم ارديبهشت ماه سال 1342 در خميني شهر اصفهان به دنيا آمد.

كودكي بيش نبود كه با پدرش براي گله داري به صحرا مي رفت.

به جاي بازي هاي كودكانه بيشتر وقتش را صرف كار كردن مي كرد.

در سال 1349 تحصيلات ابتدايي خود را در مدرسه شيخ محمد حسين آغاز نمود و سه سال ابتدايي را در آن  دبستان  گذراند. با وجود سن كم مسايل را به خوبي درك مي كرد . سختي هاي پدر و وضعيت اقتصادي نامساعد خانواده او را برآن داشت كه به صورت شبانه به تحصيل علوم قرآن بپردازد و روزها نزد پدر كار كند.

محبت و همكاري بيش از حد او را از برادرانش متمايز ساخته بود.

مادرش، گلي شباني، مي گويد:« يادم مي آيد چند وقتي را براي شباني و نگه داري از گله به صحرا رفته بود. پس از چند روز به خانه آمد و خيلي خسته بود. من در حال پختن نان بودم. نان گرمي برداشته و نزد او بردم و گفتم: شما خسته ايد كمي از نان ها بخور و در ضمن پرسيدم : پدرت و گوسفندان را رها كردي؟

در اين حال متوجه وضع نامرتب او شدم. از او خواستم تا كفش هايش را درآورد. وقتي كفش هايش را درآورد، ديدم پاهايش بر اثر اينكه مدت زيادي در چكمه بوده، آسيب ديده است. پرسيدم: چرا به خودت استراحت ندادي؟

او گفت: پدر توان كار ندارد. براي همين من به صورت مداوم كار مي كردم تا مبادا ايشان رنجور و خسته گردد.

با شروع انقلاب در اكثر راه پيمايي ها شركت مي كرد . گاهي اوقات با آتش زدن لاستيك هاي ماشين و انداختن در مقابل سربازان رژيم مانع آنها مي گرديد.

هميشه در كارهايش انصاف داشت. در برابر مشكلات ديگران خود را مسئول مي دانست و از كمك به آنها دريغ نمي كرد.

رفتار و اخلاقش چنان پسنديده بودكه در طي زندگانيش هيچ گاه صدايش را بر كسي بلند نكرد، آرام و متين سخن مي گفت.

صبور بود و براي والدينش احترام زيادي مي گذاشت.

با افراد متدين رابطه داشت و از رفت و آمد با انسان هاي بي دين و بي تقوا پرهيز مي كرد. آرزويي جز پيروزي اسلام در برابر كفر جهاني نداشت.

در سال 1359 با دختر خاله اش به نام صديقه مجيري ازدواج كرد.

اوايل به حرفه بنايي مشغول بود و از اين راه معاش خانواده را تأمين مي كرد. در كارهاي خانه از كمك كردن به همسرش دريغ نمي كرد و با روي باز و گشاده همه مسايل را حل مي كرد.

به پدرش علاقه وافري داشت، به طوري كه هر گاه او را به منزل دعوت مي كرد، بين دو ابروانش رامي بوسيد و احترام زيادي برايش قايل بود.

پدر و مادر همسرش را خيلي دوست مي داشت و سفارش آنها را نزد همسرش مي كرد.

پس از اينكه خدمت سربازيش را انجام داد، عضو بسيج و سپس سپاه گرديد. پس از شروع جنگ در انجمن مهدوي- كه در محل تشكيل شد- ثبت نام و آمادگي خود را براي رفتن به جبهه اعلام كرد.

يك روز حسين وقتي از راديو خبرهاي جبهه و جنگ و عمليات رزمندگان را شنيد، با حسرت و ناراحتي گفت:« حمله شروع شده و من در خانه نشسته ام.» پدر پاسخ داد:« برادرانت در جبهه هستند، تو چرا مي خواهي بروي؟»

در اين لحظه مادر رو به پدر كرده گفت:« شما مي توانيد به جبهه برويد.»

پدر با تعجب گفت:« من پير هستم. چه كاري از دستم بر مي آيد«.

مادر جواب داد:« لااقل سيب زميني كه مي تواني پوست بگيري . حالا كه حسين به جبهه مي رود شما هم به جبهه برو.»

او تا جمله آخر را از مادر شنيد، برق شادي در چشمانش درخشيد و مادر را- كه رضايت خود را براي رفتن او اعلام كرد- تحسين كرد.

اولين بار در تاريخ1360/7/15 به جبهه هاي كردستان اعزام شد. پس از بازگشت اولين فرزندش رسول متولد شد. پس از آن در مورخه 1360/11/7 دوباره راهي جبهه گرديد.

حاصل 6 سال زندگي مشترك او - كه دو سوم آن در جبهه مي گذشت، سه فرزند به نام هاي رسول، علي و فاطمه است . او فرزند كوچكش را بسيار دوست داشت.

يك روز در هواي سرد زمستان وقتي مي خواست از مهماني به منزل باز گردد، فاطمه را درون كاپشن خود قرار داد. همسرش از او خواست كه از فاطمه مراقبت كند تا مبادا سرما بخورد. او گفت:« فاطمه روي قلب من است، سرما نمي خورد.»

در دومين بار اعزامش به جبهه به عنوان تك تيرانداز و سنگرساز خدمت كرد. در عمليات بيت المقدس از ناحيه پاي چپ مجروح گرديد.

پس از معالجه در تاريخ1361/1/3به جبهه هاي جنوب اعزام شد و حدود 2 ماه را در آنجا گذراند.

برادر و همرزمش، سيف الله شباني، مي گويد:« در ايلام و عمليات بيت المقدس با هم بوديم. پس از بهبودي، ايشان به اهواز رفت و در عمليات خيبر شركت كرد كه شديداً مجروح شده بود و ما از ايشان بي خبر بوديم . نگران او شدم و با لشكر نجف اشرف تماس گرفتم. آنها اظهار بي اطلاعي نمودند. ترس از اينكه او بدون نام و نشان و مفقودالاثر به خاك سپرده شود من و خانواده ام را بسيار نگران كرده بود و ما ناراحت بوديم.

من به همراه برادر بزرگترم، مهدي، به اهواز رفتيم و از بيمارستان هاي آنجا سركشي نموديم تا اينكه در يكي از بيمارستان ها متوجه شديم او از اتاق عمل بيرون آمده و چشمانش را باز و بسته مي كند . خيلي خوشحال شديم.

بر اثر اصابت تركش به ريه و كبد دچار بي هوشي شده بود و نتوانسته بود خود را معرفي كند تا ما از وضعيت او با خبر شويم.

همسرش در خاطرات خود از آخرين رفتن او به جبهه چنين مي گويد : «پس از چندين بار عزيمت و مجروحيت هايش و در ضمن اينكه برادرم نيز شهيد شده بودند، ترس از اينكه او را از دست بدهم و فرزندانم بدون پدر باشند، مرا نگران و مضطرب مي كرد. خانواده ام نيز با من هم عقيده بودند، چون آنها داغ دو جوان ديده بودند و ديگر نمي خواستند دامادشان را از دست بدهند، ولي همسرم تصميم خود را گرفته بود.

وقتي پدرم از موضوع باخبر شد به سپاه اصفهان مراجعه و درخواست رد كردن شوهرم را نمود و سپاه نيز موافقت كرد . او از اين موضوع نار احت شده بود. وقتي به خانه بازگشت، حرفي نمي زد. وقتي پدرم به منزلمان آمد و اين وضع را ديد از من خواست تا مدتي به خانه آنها بروم تا او به خود بيايد. من به گفته پدرم عمل نمودم و به منزل پدرم رفتيم.

ساعاتي بعد همسرم به همراه فرزندم به خانه پدرم آمد و با شوخ طبعي دل مرا به دست آورد و ما به خانه بازگشتيم.

البته پس از يكي- دو ماه ديگر عزم خود را جزم نمود و اين بار به هر طريقي كه مي شد، به جبهه رفت.

او مدت 36 ماه را در جبهه ها خدمت كرد. در طي اين مدت 3 بار مجروح گرديد.

حسين در عمليات والفجر 8 با عنوان فرمانده گروهان حضور يافت . در اين مدت لحظه اي از ياد حق و انجام وظيفه خود غافل نبود. بعد از بمباران شيميايي حلبچه غم چهره اش را فرا گرفته بود . او اين بمباران را فاجعه مي دانست و معتقد بود اگر كسي آن صحنه ها را ببيند، ديگر نمي تواند به خانه و زندگي دلبستگي داشته باشد. بعد از بمباران حلبچه 10 روز اينجا بود و 10 روز ديگر را برايش مانده بود كه برگردد. كه به منطقه فاو رفت. با جان و دل مي كوشيد منطقه فاو را- كه حاصل خون هزاران شهيد بود - حفظ نمايد.

درگيري شدت گرفت و گردان او در محاصره دشمن افتاد . او مجروح بود و حركت برايش مشكل شده بود. هر چه نيروها اصرار كردند كه او را با خود به عقب ببرند، قبول نكرد. تأكيد داشت بقيه هر چه زودتر برگردند . پس از آن درگيري ديگر خبري از حسين نبود و او مفقودالاثر شد.

بالاخره پس از 10 سال دوري پيكر مطهرش به نزد خانواده اش بازگشت و در خميني شهر در گلزار مصطفوي استان اصفهان به خاك سپرده شد.

پي نوشت ها

-1 پرونده كارگزيني- فرم استخراج اطلاعات فردي شهيد

-2 شباني، گلي- سرگذشت پژوهي، ص 3

-3 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 2

-4 شباني، گلي- سرگذشت پژوهي، ص 6

-5 شباني، سيف الله- سرگذشت پژوهي، ص 29

-6 شباني، اسماعيل- سرگذشت پژوهي، ص 26

-7 همان، ص 27

-8 همان، ص 26

-9 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 3

-10 مجيري، صديقه- سرگذشت پژوهي، ص 16

-11 همان، ص 17

-12 همان، ص 16

-13 شباني، سيف الله- سرگذشت پژوهي، ص 32

-14 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 3

-15 همان، ص 4

-16 همان، ص 3

-17 همان، ص 6

-18 همان، ص 3

-19 شباني، سيف الله- سرگذشت پژوهي، ص 32

-20 پرونده فرهنگي شاهد- خاطرات از همسر )صديقه مجيري(

-21 سرگذشت پژوهي، ص 2

-22 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 7

-23 همان )از برادر(

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ / زندگینامه فرماندهان شهید استان اصفهان
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده