تمام بدنش آثار شکنجه بود. آثاری بود به جا مانده از زندانهای ساواک، سال 58 و از روز اول درگیری های کردستان به مریوان آمد. فرماندهی سپاه آنجا را به عهده گرفت. فرماندهی سخت کوش، دقیق، شجاع و پر تلاش بود. با شروع جنگ در همان منطقه در مقابل دشمنان سدی محکم ایجاد نمود.

خورشید دوکوهه

نوید شاهد: تمام بدنش آثار شکنجه بود. آثاری بود به جا مانده از زندانهای ساواک، سال 58 و از روز اول درگیری های کردستان به مریوان آمد. فرماندهی سپاه آنجا را به عهده گرفت.

فرماندهی سخت کوش، دقیق، شجاع و پر تلاش بود. با شروع جنگ در همان منطقه در مقابل دشمنان سدی محکم ایجاد نمود.

دی ماه سال 60 به جنوب آمد. تیپ محمدرسول الله (ص) را در دوکوهه پایه گذاری کرد. حماسه آفرینی نیروهای حاج احمد مثال زدنی بود.

در عملیاتهای فتح المبین و بیت المقدس کاری کرد که کارشناسان جنگی دنیا را به تعجب واداشت. خرمشهر که به یک دژ نظامی نفوذ ناپذیر تبدیل شده بود آزاد شد.

نیروها عاشق او بودند. همیشه می گفت: من در خط نبرد برادر بزرگتر شما هستم، در پشت جبهه برادر کوچکتر شما! لذا کارهای مقر را بین بچه ها تقسیم کرده بود.

یک روز در هفته کار نظافت مقر وظیفه خود حاجی بود. از شستن ظرفها تا نظافت دستشویی ها و ...

بچه بسیجی تازه به جبهه آمده بود. اسلحه را اشتباه به دست گرفته بود. حاج احمد که در حال عبور از کنار او بود گفت: فرمانده تو کیه!؟ چرا به تو یاد نداده چطور اسلحه بگیری؟

آن جوان هم که حاجی رو نمی شناخت گفت: تو چیکار به فرمانده من داری! اصلا فرمانده من حاج احمد متوسلیانه. اگر اینجا بود حال تو رو می گرفت که بی خود حرف نزنی!

حاج احمد معذرت خواهی کرد و رفت. دو روز بعد تو مراسم صبحگاه دو کوهه اعلام شد که فرماندهی لشگر حاج احمد متوسلیان صحبت خواهند کرد.

نوجوان بسیجی سرک می کشید تا فرمانده لشگر را برای اولین بار ببیند. یکدفعه چشمانش از تعجب گرد شد. بعد با خودش گفت: وای! من با کی اینطور صحبت کردم . نکنه بعدا بخواد من رو تنبیه کنه!؟

اما حاجی اهل این حرفها نبود. همیشه می گفت: تو آموزش و نظم نیرو سخت بگیریم تا توی عملیات نتیجه بهتری بگیریم.

دوران اوج ترورهای منافقین بود. هر روز خبر از شهادت عده ای از مردم مظلوم در شهرها به گوش می رسید. در تهران با حاج احمد به ستاد منطقه 10 سپاه رفتیم.

قرار شد از آنجا با یک خودرو غنیمتی عراقی به یکی از مقرهای سپاه برویم. شیشه های اتومبیل خرد شده بود.

حرکت با آن هیچ اعتباری نداشت. به حاجی گفتم: این ماشین امنیت ندارد. ممکن است در سر یک چهارراه یا در طی مسیر منافقین نارنجکی داخل آن بیاندازند.

حاج احمد لبخندی زد و گفت: قبل از انقلاب ساواک نتوانست با ما کاری کند. با یاری خدا در مریوان ضد انقلاب نتوانست ما را شکست دهد. بعثی ها نتوانستند حریف ما شوند. مطمئن با ش منافقین هم نمی توانند کاری از پیش ببرند.

اگه قرار باشد برای من اتفاقی بیفتد در جبهه نبرد با اسرائیل خواهد بود!!

این حرف حاج احمد زمانی بود که هنوز خبری از اعزام قوای ایرانی به سوریه و لبنان نبود.

حاج احمد اسطوره دوران دفاع مقدس ما و از زبده ترین فرماندهان نظامی بود. سال 61 به سوریه و لبنان رفت.

یوسف سپاه اسلام سالهاست که در سرزمین کنعان مانده. به امید روزی که از او خبری بیاید.

راوی: دوستان شهید

منبع: شهید گمنام/ 72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر/ گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی/1393

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده