خليل خليل پور جلالي نوبري، ششمين فرزند جليل و طاهره ، در سال 1342 در شهرستان تبريز به دنيا آمد. پدرش مي گويد: «قبل از تولد او و ديگر فرزندان خواب ديدم كه يك آقايي به من گفت: خوشا به سعادت شما كه از بين اين فرزندانت دو نفر روحاني مي شوند و يكي به شهادت مي رسد.»

زندگی نامه شهید خلیل خلیل پور جلالی

نویدشاهد: خليل خليل پور جلالي نوبري، ششمين فرزند جليل و طاهره ، در سال 1342 در شهرستان تبريز به دنيا آمد.

پدرش مي گويد: «قبل از تولد او و ديگر فرزندان خواب ديدم كه يك آقايي به من گفت: خوشا به سعادت شما كه از بين اين فرزندانت دو نفر روحاني مي شوند و يكي به شهادت مي رسد.»

بچه اي فعال بود. در كارهاي خانه به خانواده اش كمك مي كرد، حتي زماني كه دو سال بيشتر نداشت، در كارهاي بنايي ساختمان به خانواده اش كمك مي نمود و آجرها را دانه دانه حمل مي كرد.

جليل خليل پور جلالي، پدرش، نقل مي كند:« در دوران طفوليت به بيماري فلج از ناحيه پا دچار شد . من او را براي درمان نزد يكي از دكترهاي تبريز- كه از دوستان به نام آقاي دكتر كاظم حداد بود- مي بردم. ايشان بعد از كلي معاينه به اين نتيجه رسيدند كه او براي هميشه فلج شده است و هيچ راه درماني وجود ندارد. آن زمان مصادف با ايام محرم بود. من و او مأيوس بوديم كه خواهرم به من گفت: چرا شفاي او را از امام حسين)ع( نمي گيري؟ منزل ما در جايي قرار داشت كه هيأت هاي عزاداري از مقابل منزل ما مي گذشتند. زماني كه دسته ها از جلوي منزل ما عبور مي كردند، خواهرم خليل را برداشت و زيرپاي عزاداران انداخت و در آنجا عزاداران امام حسين)ع( براي شفاي او دعا كردند . در روز عاشورا من در كتابخانه مشغول مطالعه كتاب مقتل بودم و پسرم خليل خواب بود . از خواب كه بيدار شد، به من گفت: پدر، من مي خواهم راه بروم. من با تعجب گفتم: پاشو راه برو. او با تكيه به ديوار شروع به راه رفتن نمود. من ديدم او به حالت طبيعي برگشته است. از او سوال كردم: چه اتفاقي افتاده است؟ گفت: يك سيد نوراني نزد من آمد و گفت: من امام حسين )ع( هستم و مي خواهم تو را شفا دهم. به شرط آنكه سلامتي و قدرت خود را در راه اسلام و راه ما به كار بندي و از راه و خط ما منحرف نشوي. بعد از مدتي او را نزد همان دكتر بردم. به او گفتم: اين همان بچه اي است كه از علاج آن عاجز بوديد، او را نزد دكتري بردم كه هر كس نزد ايشان برود، دست خالي بر نمي گردد. آقاي دكتر پرسيد : آن دكتر كيست؟ گفتم : آن آقا امام حسين)ع( است. در منزل به فرزندم گفتم: اين پاها را بايد در راه اسلام به كارگيري و غير از راه امام حسين )ع( نبايد راه ديگري بروي.»

با توجه به اينكه پدرش دروس حوزوي مي خواند، و از روحانيون بود،

مسايل ديني و اخلاقي را نزد ايشان آموخت. پدرش مي گويد در همان » : دوران كودكي با طرح مسايل ديني مثل نماز و خواندن آن، اوقات فراغت او را پر مي كردم و براي تشويق آنها شكلات و شيريني مي خريدم و در صورت انجام دادن، شكلات و شيريني به آنها مي دادم. مثلاً مي گفتم: هر كس فردا صبح براي خواندن نماز از خواب بيدار شود به او شكلات مي دهم.»

احترام خانواده اش را نگه مي داشت. هر چه والدينش به او مي گفتند گوش فرا مي داد و به آنها عمل مي نمود . رفتارش با والدينش بسيار متواضعانه بود. به رضايت آنها بسيار اهميت مي داد.

او دروغ نمي گفت، حتي اگر به ضررش بود، به خاطر اين خصلت همه او را دوست داشتند.

دروه ابتدايي را در دبستان سنايي و دوره راهنمايي را در مدرسه دانشور سپري نمود. تا دوم راهنمايي با موفقيت به درس ادامه داد كه با شروع جنگ تحميلي درس را رها نمود و عازم جبهه شد.

در كنار تحصيل در هيأت هاي آموزشي قرآن و احكام شركت مي نمود.

در زمان دانش آموزي با شركت در تشكيلات بچه هاي مسلمان، در فعاليت هايي مثل خواندن قرآن در صبح گاه، اذان گفتن در هنگام اوقات شرعي فعاليت مي كرد.

در موقع خطر از دوستانش دفاع مي نمود.

او پاي منبر پدرش مي نشست و صبحت هاي ايشان را يادداشت مي كرد.

اوقات بيكاري به مطالعه كتاب هاي ديني، تاريخي، احاديث و روايات و كتاب هاي شهيد آيت الله مطهري و شهيد آيت الله دستغيب مي پرداخت.

در پايگاه مسجد فعاليت مي نمود.

به افراد مومن، ديندار، با وقار، متين و مذهبي علاقه داشت، چون تربيت شده يك خانواده مذهبي و روحاني بود. از افراد لاابالي و كساني كه مسايل ديني را رعايت نمي كردند، بدش مي آمد.

به عموهايش- كه افرادي مومن و نوحه خوان بودند - و برادرش كه يكي از روحانيون بود- علاقه داشت و سعي مي كرد در مجالس سخنراني وي شركت كند.

در مراسم مذهبي مانند هيأت هاي عزاداري و تعزيه خواني شركت مي كرد. صوت و لحن خوبي داشت. قرآن را با صوت زيبايي تلاوت مي كرد و به قرائت قرآن و با صوت خواندن آن علاقه داشت.

قبل از انقلاب به پخش كردن اعلاميه هاي امام مي پرداخت.

با آن سن كم از امام و انقلاب حمايت مي كرد.

از افراد ضد انقلاب بدش مي آمد. اگر كسي به انقلاب توهين مي كرد عصباني مي شد و با آنها مقابله مي نمود.

بعد از پيروزي انقلاب در مساجد شركت مي كرد و به نگهباني مي پرداخت.

به بسيجيان بسيار علاقه داشت. بعد از انقلاب با دوستانش با حضور در گلزار شهدا و اجراي برنامه هايي چون خواندن دعاي كميل تكليف خود را نسبت به شهدا ادا مي كرد.

با شروع جنگ تحميلي، به خاطر علاقه وافري كه به انقلاب داشت، عازم جبهه هاي حق عليه باطل شد . رفتن به جبهه را وظيفه خود مي دانست تا در پاسداري از اين نظام سهمي داشته باشد.

با شركت در جبهه وظيفه خود را نسبت به انقلاب و امام ادا نمود.

در مورد جنگ مي گفت:« به فرموده امام شركت در جنگ وظيفه ماست و بايد براي دفاع از مملكت و اسلام روانه جبهه شويم.»

از طريق كميته مركزي انقلاب اسلامي تبريز در تاريخ 1359/7/8،نه روز بعد از آغاز جنگ تحميلي، به پادگان تبريز رفت . پس از اتمام دوره آموزش نظامي به مدت دو ماه، در تاريخ 59/9/8 به جبهه هاي حق عليه باطل اعزام شد. ابتدا به همراه برادرش ثقه الاسلام حسين نوبري به جبهه آبادان و ماهشهر رفت و مدت چهار ماه خدمت نمود.

پدرش مي گويد:« زماني كه براي اولين بار به جبهه رفت، پس از برگشت كلاً رفتار و شخصيت او فرق كرده بود. تا قبل از رفتن به جبهه هميشه روي تختخواب و تشك مي خوابيد، اما بعد از رفتن به جبهه، هيچ گاه روي تختخواب و تشك نخوابيد. در مرحله اول جبهه به من گفت: ما در منطقه به روحاني احتياج داريم، صلاح شما در اين است كه به جبهه بياييد.»

او سپس از طريق كميته مركزي به اهواز رفت و در ستاد جنگ هاي نامنظم شهيد چمران شروع به خدمت نمود. براي دومين بار در نزديكي اهواز توسط اين ستاد، آموزش نظامي خود را تكميل نمود و پس از مدت چهل و پنج روز آموزش، عمليات آزادسازي تپه هاي الله اكبر شروع شد كه به خاطر كم بودن سنش در عمليات شركت نكرد و مهمات جابه جا مي كرد. بعد از اتمام موفقيت آميز عمليات به تبريز برگشت، ولي بيش از چند روز نتوانست بماند و براي سومين بار عازم جبهه شد و به شهر سوسنگرد رفت . چون برادرش،ثقه الاسلام حسين نوبري، در آنجا بود، او در خط سودانيه مشغول خدمت شد.

در مسجد جامع سوسنگرد به تبليغات براي جنگ مي پرداخت.

در عمليات طريق القدس در منطقه بستان، كمك آرپي جي بود.

در رمله، نيسان و رنيه، مدتي مشغول خدمت شد. بعد از چند ماه به جبهه شوش رفت و در عمليات پيروزمندانه فتح المبين در گردان شهيد قاضي، سمت شكارچي تانك هاي دشمن، يعني آرپي جي زن را بر عهده داشت. در عمليات بيت المقدس در گردان شهيد محراب، آيت الله مدني، در منطقه عملياتي جاده اهواز، خرمشهر و شلمچه مسئول دسته بود.

در سال 1360 عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شد و در قسمت پذيرش سپاه تبريز مشغول خدمت گشت.

بعد از مدتي به عنوان كادر رسمي سپاه در قسمت اطلاعات سپاه مشغول فعاليت گشت.

چون در حال و هواي جبهه به سر مي برد، به سختي از مسئولين سپاه براي اعزام به جبهه موافقت گرفت.

هنگام عمليات والفجر مقدماتي به جبهه رفت و به عنوان مسئول يكي از گروهان هاي گردان علي اصغر)ع(، لشكر عاشورا، خدمتش را به اسلام ادامه داد. بعد از اتمام اين عمليات، عمليات والفجر در منطقه عين خوش و ابوغريب شروع شد و در آنجا در گردان فجر بود. بعد از عمليات از طريق لشكر عاشورا از دزفول به گيلانغرب منتقل شد و به منطقه عملياتي والفجر اعزام گشت. در اين عمليات حماسه آفرين فرماندهي يكي از گروهان ها را بر عهده گرفت. در 1364/12/3 عمليات خيبر آغاز شد كه او نيز مانند ساير خيبرشكنان لشكر عاشورا، در گردان سيد الشهدا)ع(فرماندهي يكي از گروهان ها را بر عهده گرفت.

بعد از مدتي فرمانده گردان امام حسين(ع)، در لشكر عاشورا شد.

او در عمليات ها نقاط ضعف و قوت و نحوه انجام عمليات را به بسيجيان و نيروهاي تحت امرش شرح مي داد.

حسين خليل پور جلالي، برادرش، نقل مي كند:« او فردي با استعداد، دورانديش و مقاوم بود و دوست نداشت مردم از وضعيت او اطلاع يابند . با آنكه از نظر سني از ما كوچكتر بود. ولي لياقت آن را داشت كه از همان ابتدا فرمانده گروهان باشد.»

او فردي فعال بود و با خواب و استراحت رابطه اي نداشت. دايم در خط مقدم و شناسايي منطقه بود.

در پشت جبهه فعاليت هايي از جمله كمك به مجروحين جنگ را انجام مي داد.

در مرخصي ها به پايگاه هاي مساجد مي رفت و سركشي مي نمود و از طرف سپاه در آنجا سخنراني مي نمود و در جذ ب نيرو براي جبهه به فعاليت مي پرداخت. همچنين كمك مالي براي جنگ جمع آوري مي نمود.

او سيزده بار در منطقه مجروح شد. در عمليات طريق القدس مجروح و در بيمارستان سپاهان اصفهان بستري شد كه بعد از چند روز از بيمارستان مرخص و راهي جبهه گرديد.

در عمليات بيت المقدس در منطقه عملياتي جاده اهواز خرمشهر مجروح و به بيمارستان الوند تهران منتقل شد كه بعد از ده هفته به تبريز رفت. اين جراحات به حدي بود كه قدرت شركت در عمليات رمضان و مسلم بن عقيل را پيدا نكرد. در مرحله سوم عمليات والفجر و در عمليات خيبر نيز مجروح شد كه بعد از پانسمان در داخل جزيره دوباره به خط برگشت. در عمليات پيروزمندانه بدر نيز از ناحيه كتف آسيب جدي ديد. زماني كه در مجروحيت به سر مي برد، با استفاده از راديو و ارتباط با بسيجيان از اخبار جبهه آگاه مي شد. اگر مشكلي پيش مي آمد، فشار زيادي برخود مي آورد تا مشكل را حل نمايد. او در حل مشكل پيشقدم بود. حتي در بين رزمندگان و بسيجيان جا افتاده بود كه خليل خليل پور جلالي مي تواند مشكل يك گروهان را حل نمايد.

در عمليات بيت المقدس- كه نيروهاي ارتشي به نيروهاي لشكر عاشورا ملحق شده بودند و با هم عمل مي كردند- به او فرماندهي گروهاني سپرده بودند و يكي از برادران ارتشي به عنوان معاون او بود. او به همراه معاونش در حال تجسس بودند كه دوربين و قطب نما و وسايل ديگر- كه در دست معاونش بود- در منطقه جا ماند. او خودش- با اينكه فرمانده گروهان بود - به منطقه برگشت و وسايل را آورد. در همان عمليات بين نيروها فاصله افتاد. او نيروهاي خودش را نگه داشت و به دنبال نيروهاي ديگر رفت و هر دو نيرو را به هم وصل كرد. اين نمونه اي از رشادت و ايثارگري هاي او بود.

حسن خليل پور جلالي، برادرش، نقل مي كند:« اوايل جنگ كه من به خدمت سربازي رفته بودم، او با برادر بزرگم در جبهه بودند و والدينم در تبريز تنها، به همين دليل به او گفته بودند به تبريز برو تا آنها تنها نباشند.

اما او اصلاً به اين كار راضي نشد تا اينكه بعضي از برادران رزمنده مثل آقاي عبادي و تجلايي به او مي گويند: بيا قرعه كشي كنيم. اگر قرعه به نام تو افتاد، به تبريز برو. اتفاقاً قرعه به نام او افتاد، خيلي ناراحت بود، حتي تا تبريز گريه كرده بود. وقتي كه او به تبريز آمده بود، با ناراحتي به پدر و مادر گفته بود: جوانان مردم در جبهه مي جنگند و من بايد در اينجا در كنار شما باشم. آنقدر از اين حرف ها مي زند تا پدر و مادرم راضي مي شوند كه او دوباره به جبهه برود.»

اوقات بيكاري خود را در جبهه با حضور در مراسم عزاداري و مجالسي كه روحانيت برپا مي كرد، مي گذراند.

در مجالس مذهبي مثل دعاي توسل، نماز جماعت و همچنين كلاس هاي رزمي شركت مي نمود.

در هنگام جنگ انتقال هايي در لشكر پيش مي آمد. وقتي يگان گردان مشخص و مستقر مي شد، قبل از استقرار گردان به دنبال جايي براي نماز و طهارت مي گشت تا جاي مناسبي پيدا كند و به اين مسايل ديني خيلي اهميت مي داد و دوست داشت تا اين مكان ها تميز باشد تا افراد با علاقه بيشتري به اين مكان بيايند.

در شب هاي عمليات خواندن نماز شب دعا و گريه از جمله كارهاي وي بود. او به خانواده اش توصيه مي كرد:« پشتيبان ولايت فقيه باشيد، حافظ خون شهيدان باشيد، از انقلاب و امام حمايت نماييد، حجاب را رعايت كنيد. در زندگي از حضرت فاطمه زهرا )س) و حضرت زينب )س) الگو بگيريد.»

حسن خليل پور جلالي، برادرش، مي گويد:« بزرگترين آرزوي او شهادت بود. در نوار سخنراني هايش در عزاداري گفته بود: خدايا، اگر جنگ تمام شود و ما به شهادت نرسيم، اين نشانگر ناپاكي ماست . او حتي از پدرم - كه روحاني بود- مي خواست تا دعا كنند او شهيد شود . پدرم از اين كارسرباز مي زد تا اينكه آنقدر به او التماس مي كند تا قبول كنند او شهيد شود. بعد از قبول كردن پدر او بسيار خوشحال شد. حتي من خودم نيز خواب ديده بودم كه خليل شهيد شده و من اعلاميه به در و ديوار مي چسبانم. وقتي اين خواب را براي او تعريف كردم، او خوشحال شد و گفت: اشتباه نمي كني، مطمئن هستي كه آن فرد كه شهيد شده بود من بودم؟ و از من مي خواست تا آن خواب را برايش بازگو نمايم و شايد ده بار اين خواب را براي او تعريف كردم. او فكر مي كرد اگر جنگ تمام شود و او شهيد نشود حتماً در او كاستي وجود داشته و آن را باعث سرافكندگي مي دانست. حتي من به او گفته بودم: امكان دارد تو خودت را جلوي گلوله بيندازي تا شهيد شوي. او گفت: مگر من براي مردن به جبهه آمده ام. من به خاطر وظيفه اي كه بر دوش خود احساس نمودم، راهي جبهه شدم ولي يكي از آرزوهايم شهادت است.»

او حتي در مشهد مقدس از مادرش خواست تا از حضرت رضا)ع( براي او طلب شهادت نمايد.

جليل خليل پور جلالي، پدرش، مي گويد:« آخرين باري كه مي خواست به جبهه برود، مادرش به او گفت: خداوند پشت و پناهت باشد . او گفت : مادر، اين جمله را نگو، خدا دعاي شما را مستجاب مي كند و من شهيد نمي شوم. اين بار اين دعا را نكن تا من به شهادت برسم. همين طور شد و او به شهادت رسيد. قبل از شهادت خواب شهيد مدني را ديده بود كه به من تلفن زد و خواست تا خوابش را تعبير كنم كه من به او گفتم : تو به زودي شهيد مي شوي كه بسيار خوشحال شد.»

در بيستم اسفند ماه سال 1363 ، عمليات بدر در شرق دجله آغاز شد .درگيري شدت گرفت. نيروهاي گردان، لشكر شكست خورده صدام را يكي پس از ديگري در هم شكستند. هر چه برادران تحت امر او به شهادت مي رسيدند، صورتش گشاده تر مي شد. در همان عمليات از ناحيه كتف مجروح شد. در همان شب اول دستش از گردن آويزان بود. تا شب بيست و پنجم، هر شب عمليات بود. در همان شب بيست پنجم گروهان هاي 1و 3 و گروهان امام حسين (ع) را با فرماندهي اش جمع آوري كرد. ساعت دو بامداد عمليات شروع شد و سنگرهاي عراقي يكي پس از ديگري به هوا مي رفت . در ساعت 8 صبح از ناحيه شكم دست و پا به سختي مجروح گشت و به زمين افتاد.

خليل خليل پور جلالي در1363/12/25در عمليات بدر، منطقه جزاير مجنون مفقودالاثر شد.

جليل خليل پور جلالي، پدر شهيد، نقل مي كند:« شهادت او ما را بيش از پيش به انقلاب اسلامي نزديكتر كرد.»

شهيد در وصيت نامه ي خود نوشته است:« برادران پاسدار سپاهي، كميته اي و بسيجي، خدا از شما راضي باشد، چون در اين جنگ كمال استقامت را از خود نشان داده ايد و شما سربازان واقعي صدر اسلام هستيد، نه تنها نبرد و شجاعت بلكه راز و نيازهاي شما اصلاً در دنيا نظير ندارد. نبايد روحيه اطاعت پذيري خود را از دست بدهيد و بر پيروزي هاي خود مغرور شويد. فقط بايد به خدا تكيه كنيد . ما پيروان و شيعيان حضرت علي)ع( هستيم كه هميشه اتكاي آن بزرگوار بر خدا بود.

امت شهيد پرور، در هر حال دنباله رو امام بزرگوار باشيد كه نجات دهنده انسان ها از بدبختي هاست. هميشه پشت سر روحانيت متعهد به حركت خود ادامه دهيد و مساجد و نماز جمعه و دعاي كميل بايد به خاطر خون شهدا حفظ شود.»

پيكر پاكش بعد از تشييع در وادي رحمت شهرستان تبريز به خاك سپرده شد.

پي نوشت ها

-1 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد، ص 2

-2 پرونده كارگزيني شاهد- فرم سه برگي

-3 همان، ص 2

-4 همان، ص 1

-5 خليل پور جلالي، جليل - سرگذشت

پژوهي ص 3

-6 همان، ص 5

-7 همان، ص 14

-8 همان، ص 4

-9 همان

-10 خليل پور جلالي، حسن- سرگذشت

پژوهي ص 27

-11 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 2

-12 همان، ص 1

-13 خليل پور جلالي، حسن- سرگذشت

پژوهي ص 26

-14 خليل پور جلالي، جليل- سرگذشت

پژوهي ص 6

-15 همان، ص 6

-16 همان، ص 8

-17 خليل پور جلالي، حسن- سرگذشت

پژوهي ص 25

-18 خليل پور جلالي، جليل، سرگذشت

پژوهي ص 8

-19 همان، ص 6

-20 همان، ص 8

-21 خليل پور جلالي، حسن- سرگذشت

پژوهي ص 27

-22 خليل پور جلالي، جليل- سرگذشت

پژوهي ص 8

-23 خليل پور جلالي، حسن، سرگذشت

پژوهي ص 26

-24 همان، ص 27

-25 خليل پور جلالي، جليل- سرگذشت

پژوهي ص 13

-26 همان، ص 9

-27 خلي لپور جلالي، حسن- سرگذشت

پژوهي ص 27

-28 همان، ص 26

-29 همان، ص 25

-30 خليل پور جلالي، جليل- سرگذشت

پژوهي ص 12

-31 خلي لپور جلالي، حسن- سرگذشت

پژوهي ص 26

-32 همان، ص 27

-33 خليل پور جلالي، جليل- سرگذشت

پژوهي ص 12

-34 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 2

-35 خليل پور جلالي، جليل- سرگذشت

پژوهي ص 7

-36 همان، ص 12

-37 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 3

-38 همان، ص 4

-39 خليل پور جلالي، جليل- سرگذشت

پژوهي ص 9

-40 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 4

-41 خلي لپور جلالي، حسن- سرگذشت

پژوهي صص 26 و 27

-42 خليل پور جلالي، جليل- سرگذشت

پژوهي ص 13

-43 همان، ص 12

-44 همان، ص 9

-45 خلي لپور جلالي، حسن- سرگذشت

پژوهي ص 26

-46 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد،

ص 2

-47 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 3

-4 همان، ص 4

-49 همان، ص 5

-50 خليل پور جلالي، حسن، سرگذشت

پژوهي ص 26

-51 همان، ص 26

-52 همان، ص 27

-53 همان، ص 26

-54 همان، ص 27

-55 همان، ص 26

-56 خليل پور جلالي جليل- سرگذشت

پژوهي ص 10

-57 همان، ص 13

-58 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه،

صص 5و 6

-59 پرونده كارگزيني شاهد- گواهي

مفقوديت

-60 خليل پور جلالي، جليل- سرگذشت

پژوهي ص 13

-61 پرونده فرهنگي شاهد- وصيت نامه

62 - سرگذشت پژوهي - مشخصات شهيد، ص2

منبع: فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ/زندگینامه فرماندهان شهید استان آذربايجان شرقي جلد دوم

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده