شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۱۴:۱۴
حميد پرموز، فرزند عباسعلي و خديجه، در هيجدهم دي ماه سال 1344 در شهرستان مراغه به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي را از سال 1351 در دبستان كمال و دوره راهنمايي را در مدرسه شهيد دكتر بهشتي (پارساي قديم)و بالاخره دوران متوسطه را در هنرستان شهيد شكاري (فعلي) گذراند.

زندگی نامه شهید حمید پرموز

نویدشاهد: حميد پرموز، فرزند عباسعلي و خديجه، در هيجدهم دي ماه سال 1344 در شهرستان مراغه به دنيا آمد.

تحصيلات ابتدايي را از سال 1351 در دبستان كمال و دوره راهنمايي را در مدرسه شهيد دكتر بهشتي )پارساي قديم( و بالاخره دوران متوسطه را در هنرستان شهيد شكاري )فعلي( گذراند.

در سال 1357 و در سيزده سالگي با مردم حزب الله در تمام تظاهرات ضد شاهي شركت مي كرد.

برادرش مي گويد: «در ماه هاي نزديك پيروزي انقلاب و در حين پيروزي انقلاب فعال بود و بر عليه گروهي كه در آن زمان به آنها چماق به دستان مي گفتند فعاليت داشت و شب ها در كلاس هاي قرآن عليه شاه فعاليت مي كرد. در راهپيمايي ها در صف اول بود. پدرم به خاطر سن كم حميد با اين كار مخالف بود و يكي از شب ها در را قفل كرد اما حميد از پشت بام مي رفت و پدر دنبالش بود اما حميد گفت: پدر جان، اين انقلاب به زودي پيروز خواهد شد و سيدي خواهد آمد و ما را نجات خواهد داد . و با اين حرف، پدر قانع شد.»

با پيروزي انقلاب، با توجه به علاقه خاصي كه به مجالس مذهبي و هيئت هاي حسيني داشت، مداوم در كلاس هاي قرآن و مجالس مذهبي شركت مي كرد. با تشكيل پايگاه هاي مقاومت با عضو شدن در پايگاه والفجر در بسيج فعاليت داشت.

دوست او، آقاي ابوي، مي گويد:« ايشان در پايگاه والفجر فعال بود و انجمن اسلامي به نام شهداي والفجر را تشكيل داده بود و در آنجا كلاس هاي آموزشي نظامي و كلاس هاي عقيدتي داير كرده بود و خودش مربي بود.»

هميشه در نماز جماعت مسجد و شركت در دعاهاي كميل پيشقدم و فعال بود و نيز در نماز جمعه شركت مي كرد و مدتي هم در انتظامات نماز جمعه بود. تمام برنامه هاي انجمن اسلامي شهيد مفتح را و سخت تر ين كارها را خودش انجام مي داد، بچه ها را به راهپيمايي ، كوهپيمايي و اردو مي برد و در يكي از اردوها با تمام فداكاري خود را به آب انداخت و جان يكي از بچه ها را نجات داد.

بعد از طي دوره آموزشي در سال 1360 اولين بار از طريق بسيج در 16 سالگي عازم جبهه گرديد.

مادرش مي گويد:« درس مي خواند كه به جبهه رفت و دوستانش مي گويند چون قدش كوتاه بود روي خاك ها رفت تا قدش بلند شود و براي اعزام ايراد نگيرند. به جنگ و فرمايش حضرت امام علاقه داشت لبيك گفت و به جبهه رفت.»

در عمليات مسلم بن عقيل شركت داشت كه بعد از عمليات به جبهه جنوب اعزام شد. با تمام شدن عمليات بيت المقدس براي گذراندن دوره تخصصي به مركز آموزشي تهران اعزام شد كه بعد از چهار ماه دوره آموزشي و دريافت كارت تخصصي در سال 1362 از تهران با حكم مركز به قرار گاه خاتم الانبيا معرفي گرديد.

برادرش مي گويد:« در يكي از مرخصي ها هنگام برگشت به جبهه با هم همسفر شديم و حميد در باختران به بهانه اي از من خداحافظي كرد تا محل قرارگاه خات مالانبيا را- كه محرمانه بود- نشناسم.»

ايشان از طريق قرارگاه به لشكر عاشورا اعزام شد و در گردان علي اصغر (ع( مسئوليت گروهان را به عهده گرفت. چند روز بعد به مناطق بانه و پنجوين اعزام شد و در عمليات والفجر 4 شركت كرد. پس از اتمام مرحله اول و دوم عمليات در شناسايي مرحله سوم شب، هنگام شناسايي منطقه دشمن به مين برخورد كرد و مجروح شد كه پاي راست وي از ناحيه زير زانو قطع گرديد.

حدود 5/2 ماه در بيمارستان امام خميني تبريز بستري و 5 ماه هم در منزل بستري بود كه برايش پاي مصنوعي گذاشتند.

از روحيه بالايي برخوردار بود، حتي كلمه اي از درد و ناراحتي خود سخن نمي گفت و پيوسته اخبار جنگ و نشريه هاي رزمي را مطالعه مي كرد.

در زماني كه در بيمارستان بستري بود تحصيلات خود را ادامه داد و در كلاس سوم نظري مشغول تحصيل شد. بعد از مدتي چون جنگ روزهاي سختي را سپري مي كرد و به فرموده امام كه گفته بود جنگ در رأس امور است از اواخر سال 1363 با پاي مصنوعي عازم جبهه شد و با اينكه از طريق بسيج مانع اين اعزام بودند، ايشان در منطقه به لشكر عاشورا پيوست و در تداركات لشكر شروع به فعاليت كرد. بعد از مدت كوتاهي از مهره هاي اصلي تداركات لشكر به شمار مي رفت و در سخت ترين شرايط جنگ نيروهاي اسلام را تدارك مي نمود. تا سال 1367 در تمام عمليات هايي كه سپاه پنجم عاشورا در آن شركت داشت، حميد نيز حضور فعالانه داشت.

همرزم شهيد، آقاي راشدي، مي گويند:«ايشان بيش از اندازه فعال بود و هميشه سخت ترين كارها را به دوش مي گرفت . در عمليات والفجر 8 در بالاي اروند، منطقه خيلي ناامن بود و نيروها در پشت نخلستان مستقر بودند و به علت عدم آشنايي با منطقه كمتر كسي نمايان مي شد . ولي حميد با آن پاي مصنوعي به رزمندگان- كه در قسمت جلو در منطقه فاو بودند- مواد غذايي مي رساند. از روي پل رد مي شد كه يك فرد سالم نمي توانست اين كار را بكند. در يكي از اسكله هاي سمت عراق به خاطر عدم آشنايي و نا امن بودن منطقه كسي جرأت نمي كر د كه در شب رانندگي نمايد، اما حميد با توجه به آن شرايط و با خاموش كردن چراغ هاي ماشين نيرو آورد تا گلوله هاي ميني كاتيوشا را بار بزنند و به رزمندگان در خط مقدم برسانند. با اينكه مسئول تداركات بود، ولي اكثر كارها از قبيل تهيه مهمات، آوردن و رساندن مو اد غذا يي به رزمندگان، رانندگي و تمام كارهاي ريز و درشت را انجام مي داد و از هيچ كاري شانه خالي نمي كرد.

چه با نيروهاي تحت امر خودش و چه با مافوقش رابطه اش خوب و براي همه الگو بود و از نظرات نيروها استفاده مي كرد و در كارهايش برنامه ريزي داشت و بسيار صبور بود.»

حميد عقيده داشت كه مردم بايد نمازشان را در مسجد جامع و به امامت امام جمعه و نماينده امام بخوانند. امكان نداشت حميد در مراغه باشد و در خانه نماز بخواند. به خانواده هاي شهدا سركشي مي كرد. علاقه خاصي به روحانيت مبارز و پيرو خط امام داشت، طوري كه به هر كجا سفر مي كرد با روحانيت و امام جمعه آنجا ديداري داشت.

براي والدينش بيش از حد احترام قايل مي شد و به فرزندان شهيدان از لحاظ مادي و معنوي رسيدگي مي كرد. نسبت به بيت المال حساس بود . پايبند اين دنيا نبود. از كساني كه دنبال شهرت و مقام بودند و همين طور از افرادي كه غيبت مي كردند، بدش مي آمد.

در اوقات فراغت كتاب هاي نظامي را مطالعه مي كرد و بعد از جنگ بيشتر كتاب هاي مذهبي و كتاب هاي آيت الله دستغيب را مي خواند.

ايشان در سال 1367 قبل از آتش بس از تداركات لشكر 21 امام زمان)عج(، به تيپ 114 تكاوران منتقل شد و مسئوليت اطلاعات- عمليات تيپ نينوا را بر عهده گرفت و همزمان تداركات تيپ را نيز ياري مي كرد. پس از شهادت شهيد پركار، ايشان مسئوليت پايگاه والفجر مراغه را بر عهده گرفت واز طريق ستاد پشتياني جنگ مراغه وسايل اهدايي را تحويل مي گرفت و به جبهه مي رساند.

مدتي هم در پشت جبهه مسئول آموزش نظامي پادگان فتح المبين مراغه بود.

در عمليات هاي زيادي شركت كرد، از جمله: عمليات مسلم بن عقيل به عنوان مسئول دسته، عمليات بيت المقدس ، عمليات والفجر 4، عمليات بدر، عمليات والفجر 8، عمليات هاي كربلاي 4و 5، عمليات والفجر 7 و دوبار هم مجروح شد.

يكي از همرزمان مي گويد: «در يكي از شب هاي ماه محرم نيمه شب كه براي خواندن نماز شب بيدار شدم، به طرف خاكريزي رفتم كه صداي ناله اي جانسوز بگوشم رسيد. متوجه شدم كه كسي گريه مي كند و اشك مي ريزد و نماز مي خواند. به طوري كه من هم به گريه افتادم. او با خداي خويش راز و نياز مي كرد و طلب آمرزش و استغفار مي كرد. گويا گنه كارترين فرد دنيا بود و طلب شهادت مي كرد و مي گفت: اي خدا، مگر در اين دنيا لياقت من فقط اندازه دادن يك پا است؟

فرداي آن شب ديدم همان فرد با بچه ها شوخي مي كرد و مي خنديد و فهميدم حميد پرموز است.»

همچنين مي گويد: «زماني كه ايشان مسئوليت توزيع لشگر را بر عهده داشتند، يك روز در شهر اهواز از مغازه اي يك جفت جوراب خريد . به ايشان گفتم: برادر حميد، مگر در انبار لشكر يك جفت جوراب براي شما پيدا نمي شد كه از بيرون خريديد؟ جواب دادند: شما فكر مي كنيد لياقت پوشيدن جوراب اين بسيجي ها را دارم.»

ايشان در اواخر سال 1366 لوح تقديري به جهت پيروزي هاي عمليات بيت المقدس 2و 3 از برادر شريعتي، در سال 1367 لوح پيام امام، فرمانده كل قوا، و در سال 1368 به عنوان پاسدار نمونه آرم سپاه را از فرمانده محترم سپاه مراغه، برادر احمدي، دريافت كرد.

برادرش مي گويد: «حميد خيلي مخلص، كم توقع، بي ادعا و رازدار بود به طوري كه تا روز شهادتش اكثر آشنايان وي را يك بسيجي و بعنوان راننده مي شناختند.

قبل از شهادت حميد مادرم او را در خواب ديده بود كه لباس بسيار عالي و زيبايي به تن دارد و از حياط خانه مي خواهد خارج شود . از وي مي پرسد كه كجا مي خواهي بروي؟ حميد گفته كه مي روم به جبهه و از آنجا به زيارت آقا اباعبدالله الحسين )ع( به كربلا خواهم رفت . از حميد التماس دعا مي كند و دست و صورتش را بوسيده و خواسته كه او را راهي نمايد و گفته: مادر خوب است از اينجا سلامي به امام حسين (ع) بدهيم و حميد دست ها را به سينه اش گذاشته و رو به قبله چنان با صداي بلند گفته: السلام عليك يا اباعبدالله)ع( كه مادرم به صدايش از خواب بيدار شده و فرداي همان روز خبر شهادت حميد را آوردند.»

ايشان در دوران پاكسازي غرب كشور در منطقه مرزي بانه در پايگاه النجينه الف بر اثر درگيري با ضد انقلابيون بعد از چند ساعت درگيري و مقاومت به شهادت رسيد.

ابتدا تير به بدن و پاي راستش اصابت مي كند و بعد از اندكي بالاي سر او مي آيند و تير خلاص را به سرش شليك مي نمايند . دشمن تمام تجهيزات و وسايلشان را مي برد، حتي پاي مصنوعي او را مي برند.

اين حادثه در تاريخ 1369/5/21اتفاق افتاد.

پيكر مطهرش را در گلشن زاهدي مراغه به خاك سپردند.

توصيه مي كرد:« طوري رفتار كنيد كه خون شهدا هدر نرود و به فرامين رهبر گوش دهيد و عمل كنيد و راه شهدا را ادامه دهيد.»

پي نوشت ها

-1 پرونده كارگزيني شاهد- كپي شناسنامه

-2 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه و سرگذشت پژوهي برادر

-3 پرموز، سعيد- سرگذشت پژوهي ص 27 پ

-4 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه

-5 ابوي، بهروز- سرگذشت پژوهي ص 30

-6 راشدي، ناصر- سرگذشت پژوهي ص 30

-7 همان، ص 31

-8 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه

-9 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد، ص 2

-10 تعارناتي، خديجه- سرگذشت پژوهي ص 9

-11 همان، ص 12

-12 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه

-13 همان، ص 2

-14 همان، ص 3

-15 راشدي، ناصر- سرگذشت پژوهي ص 31 صفحه بعد

-16 همان، ص 30

-17 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 2

-18 همان، ص 3

-19 پرموز، سعيد- سرگذشت پژوهي ص 27

-20 همان، ص 26

-21 همان، ص 25

-22 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 3

-23 پرموز، سعيد- سرگذشت پژوهي ص 27 پ

-24 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 1

-25 عبدالله زاده، رسول- سرگذشت پژوهي ص 8

-26 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد، ص 2

-27 پرونده فرهنگي شاهد- خاطرات ص 7پ

-28 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، صص 3و 4

-29 پرموز، سعيد- سرگذشت پژوهي صص 3و 4

-30 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 4

-31 يادواره سرداران و 1400 شهيد مراغه ص 6

-32 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 5

-33 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد، ص 1

-34 همان، ص 2

-35 پرموز، رحيم- سرگذشت پژوهي ص 27

منبع: فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ/زندگینامه فرماندهان شهید استان آذربايجان شرقي جلد دوم

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده