مروری بر زندگی شهید ایران بانو سعیدی پور نیسی به مناسبت روز پرستار
در جای جای شهر سوسنگرد، هنوز می توان جای پای تو را دید که با شوق خدمت به مردم رنجیده به بیمارستان می رفتی و خسته بر می گشتی. کوچه های سوسنگرد تا همیشه ی زمان، به یاد خواهند داشت که اگر چه زمان استراحتت بود اما تو در اوج بمبارانها، بر می خاستی و با پای پیاده خود را به بیمارستان می رساندی.
«ایران بانو» پرستار غریب سوسنگرد

نویدشاهد: در جای جای شهر سوسنگرد، هنوز می توان جای پای تو را دید که با شوق خدمت به مردم رنجیده به بیمارستان می رفتی و خسته بر می گشتی.

کوچه های سوسنگرد تا همیشه ی زمان، به یاد خواهند داشت که اگر چه زمان استراحتت بود اما تو در اوج بمبارانها، بر می خاستی و با پای پیاده خود را به بیمارستان می رساندی و مثل پروانه ها به دور مجروحان می گشتی و زخم هایشان را می بستی. لبخندهایت به آنان آرامش می داد و نگاه مهربانت، دل پریشان آنها را امید می بخشید.

کودکی مجروح را که می دیدی، او را در آغوش می کشیدی، نخست مادرش می شدی و آنگاه پرستارش. او چشم در چشم تو می دوخت و با نگاه از تو می خواست به او بگویی: مادرش کجاست؟ اشک در چشمانت حلقه می زد و به او امید می دادی که عزیزم! مادرت اینجاست الان می آید. دلش شاد می شد که مادر زنده است. خون از سر و رویش پاک می کردی که از گوشه دیگری دختری نوجوان از درد به خود می پیچید. به سراغش می رفتی و او از تو می خواست که از حال تنها برادرش با خبرش کنی. و باز هم آغوش گرم تو بود و شانه تو میزبان اشکهای تنهایی اش می شد.

ایران ! ایران!

بیش از آنکه مادر فرزندانت باشی، پرستار زخمی ها بودی و زخم تنهایی شان. رزمنده ای که مجروح و به بیمارستان آورده می شد، این دستان پر تلاش تو بود که به یاری اش می شتافت. رزمنده، غریب بود و از هزاران کیلومتر آنطرف تربرای دفاع از مرز و بوم اسلامی به خوزستان آمده بود. پس تو هم خواهرش می شدی. او که حجب وحیای تو را می دید از تو می خواست تا از زبان او برای خانواده اش نامه بنویسی و تو می نوشتی. رزمنده جز از توکل به خدا نمی گفت و تو جز از آنهمه ایمان و عشق به خدا را نمی نوشتی.

تو نسیم بهاری شهر بودی و عطر خوشبوی محبت توبود که سوسنگرد رامعطر کرده بود...و آن عطر خوش، هنوز مشام این شهر را نوازش می دهد و یاد آن همه مهربانی ها، تا همیشه در خاطره زنان و مردان این دیار عشق و حماسه باقی است.

آن همه انفجار، آن همه وحشتِ، آن همه اضطراب، آن همه شهادت، آن همه غربت، آن همه مظلومیت و آن همه تنهایی، تو را از پای در نیاورد و تو برای دفاع از میهن، دفاع ازانقلاب و دفاع از مکتب، در زیر انفجار و موشک و بمب ماندی و چه سرافراز ایستادی! می توانستی دست فرزندانت را بگیری و به شهر امن، پناه ببری. می توانستی آسایش را در گوشه ای دیگر از این سرزمین، به دست بیاوری. می توانستی بی هیچ تعهدی، به زندگی ادامه دهی و بدون هیچ دغدغه ای روزگار بگذرانی. امام نرفتی و شهرت را ترک نکردی تا همواره در نزد حضرت زینب (س) پرستار بزرگ کربلا سرافراز باشی، که تو هم پرستار عاشوراییان این روزگار بودی. ماندی و فرزندانت که تو را می دیدند به خود افتخار می کردم و سربلند بودم که مادرشان، پرستار مومن و وفاداری است که در این همه انفجار و اضطراب، ایستاده است و برای مردم شهرش تلاش می کند.

و امروز و پس از امروز هم به ایمان و همت و اراده و ایثار تو مباهات می کنند و با سرفرازی می گوید: ما فرزندان شهیده ایران سعیدی پور نیسی هستیم. همان پرستاری که در بیمارستان شهید چمران سوسنگرد مقاومت کرد و حماسه آفرید و عاقبت به شهادت رسید.

ایران !ایران!

تو بانویی بزرگوار و پرستاری متعهد و وفاداربودی که درس ایمان ر ا به فرزندانت دادی. وقتی به نماز می ایستادی، آنها هم در کناری روبه کعبه می کردند و تو واژه واژه ایمان و عشق را به آنها می آموختی و آنها را برای فردا مهیا می ساختی.

شبهای جمعه در کنار آنها به دعای کمیل می نشستی و ذکر و یاد خدا را به آنها یادآور می شدی. وقتی که از بیمارستان دیر می آمدی، دلهای آنها نگران تو بود و وقتی لبخندت را می دیدند آنهمه دلهره را فراموش می کردند. به سویت می آمدند و تو را در آغوش می گرفتند و تو آنها را غرقه بوسه می کردی. با آمدنت جمع خانواده تکمیل می شد و باز هم همه در کنار هم شاد می شدید.

اما نوزدهمین روز دی ماه سال 1365 روز دیگری بود. درمنزل بودی و سرگرم پختن غذا، که ناگهان همه چیزبه هم خورد. صدای وحشتناک اصابت موشک دلها را لرزانید. فرزندانت که در منزل پدر بزرگ بودند اشکهایشان جاری شد و بغضی سنگین، گلوی همسرت را فشرد. آتش و دود از خانه ات سر کشید و به آسمان سوسنگرد رفت. همه به سوی خانه دویدند. مضطرب و پریشان. ساعتی بعد –اما تو- در آرامشی زیبا خفته بودی. شاید به آن برادرهای رزمنده فکر می کردی که می گفتند: خواهر دعا کن شهید شویم یا به آن جانبازی که با ویلچر به جبهه آمده بود و می گفت: باخودم عهد بسته ام تا آخرین روز جنگ، درجبهه باشم.

آن روز تو به شهدا پیوستی و به آسمان دیدار دوست پر کشیدی. به دیدار حضرت فاطمه زهرا (س) رفتی که چقدر برای مظلومیتش اشک ریختی.

به مهمانی حضرت زینب کبری(س) راه یافتی که چه زیبا به او اقتدا کردی و پرستاری رزمندگان مجروح را به عهده گرفتی.

یادنامه زنان شهید شهرستان سوسنگرد(آینه های روبرو)، سید قاسم یاحسینی و سید حبیب حبیب پور

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده