در بخش آلبوجلال شمالی از بخشهای سوسنگرد، منزلی است که مادر آن خانواده، ناگفته های فراوانی از روزهای آغاز جنگ تحمیلی و تهاجم ارتش بعث عراق در شهریور 1359 دارد. خانم صبیحه جلالی چند تن از خانواده اش از جمله مادر و پدرش در همان آغاز جنگ به شهادت رسیده اند.
روستای آلبو جلال


نویدشاهد: در بخش آلبوجلال شمالی از بخشهای سوسنگرد، منزلی است که مادر آن خانواده، ناگفته های فراوانی از روزهای آغاز جنگ تحمیلی و تهاجم ارتش بعث عراق در شهریور 1359 دارد. خانم صبیحه جلالی که چند تن از خانواده اش از جمله مادر و پدرش در همان آغاز جنگ به شهادت رسیده اند و خود، پیکر خونین آنها را درآغوش کشیده است. پس از گذشت سالها از آن روزها باز هم مصمم و استوار از پاسداری و حفظ ارزشهای اسلامی می گوید و یادآور می شود که ما باید از ارزشهایی که شهدا به ما سپرده اند محافظت کنیم. خاطرات او شنیدنی است. خاطراتی که او با بغض و در عین حال شور وحرارت برایمان بازگو می کند:

«در روزهای قبل از جنگ در آلبو جلال شمالی، کشاورزی داشتیم. وقتی به آنجا می رفتیم مشاهده می کردیم که خودروهای عراقی، در حال تردد هستند. یکبار از یکی از آنها پرسیدم : شما از کجا می آیید؟

جواب داد: ما عربستانی هستیم و از عراق می آییم تا شما را از دست این عجم ها آزاد کنیم چون خوزستانی ها برادران و خواهران ما هستند. ما رفاه شما را می خواهیم.

موضوع را به نیروهای سپاه سوسنگرد گفتیم. قرارشد کانالی حفر کنیم و با آن کانال به مناطق عراقی ها نزدیک شویم.

آن شب، هوا که تاریک شد، شروع به حفر کانالی از منزل ما تا ساختمانهای جلوتر کردیم. وسایل ما هم همان بیل و داس بود که برای کشاورزی به کار می گرفتیم. عمق کانال به گونه ای بود که یک نفر می توانست در آن بایستد.

عراقی ها کوی ابوذر را تصرف کرده بودند. و وضعیت غیرعادی شده بود. اما با این کانال تا احمر(روستایی در اطراف سوسنگرد) می توانستیم برویم. من به بهانه ی چرای گاوها به محدوده ارتش بعث وارد می شدم و به آنها می گفتم که برای چرای گاوها آمده ام. با آنها گفت و گو می کردم و اطلاعات و خبرهای نیروهای آنها را از لابلای آن گفت و گوها در می آوردم و به سپاه می رساندم.

آنها از من در مورد نیروهای ایرانی می پرسیدند که مثلا: پاسداران خمینی با شما نیستند؟ گفتم: نه، ما مردم فقیر وعشایر منطقه ایم و نظامی در بین ما نیست.

گاهی هم می پرسیدند: آیا ما به نزدیکی تهران رسیده ایم یا نه؟

می گفتم: نه شما تا تهران باید سه روز در راه باشید. شما به آنجا نمی رسید چون راه سخت و دوری است. می پرسیدند: پاسداران خمینی را کجا می توانیم پیدا کنیم؟ می گفتم: آنها آماده باش هستند و منتظرند جلو بروید تا به شما حمله کنند. آنها با این جملات می ترسیدند و با تعجب به یکدیگر نگاه می کردند.

من و همسرم و مادرم و برادرهای او به همراه دو دخترم در سنگری که در زمین های کشاورزی درست کرده بودیم زندگی می کردیم . و فاصله ما تا عراقی ها حدود پانصد متر بود آنها بر روی جاده مستقر بودند و ما در داخل زمین کشاورزی مجاور جاده. غذاهایمان هم شیر و دوغ و خرما و نان بود که مقداری از آن را به برادران بسیجی و پاسدار می دادیم. شهر سوسنگرد، تقریبا سکنه ای نداشت چون به شدت مورد حملات دشمن از زمین و هوا قرار می گرفت. بستان، تصرف شده بود و عراقیها در مسیر سوسنگرد در تردد بودند. مقر ژاندارمری در نزدیکی آلبوجلال شمالی، و گردنه پل شهر سوسنگرد، از نیروخالی بود ولی مقدار زیادی مهمات در آن به جای مانده بود. نیروهای نظامی هم نمی توانستند به آنجا نزدیک شوند. به همین دلیل من و برادرم و همسرم و برادرش به داخل مقر ژاندارمری رفتیم و تمامی مهمات آن شامل انواع سلاح و فشنگ ونارنجکها را با استفاده از الاغ به منزلمان منتقل کردیم و از کانالی که بین خانه ما و مقر رزمندگان اسلام بود به آنها رساندیم.

درحین تخلیه مقر ژاندارمری، چندین خمپاره در نزدیکی ما منفجر شد که به شکل معجزه آسایی زنده ماندیم.

پس از مدتی به علت درگیری مجبور شدیم به منزل آقای اسحاق در نزدیکی امامزاده زین العابدین در مسیر هویزه برویم. ما پیاده و در حالی که گله های خود را به همراه داشتیم به آنجا رسیدیم. البته آنجا بیشترشبیه یک خرابه بود تا منزل مسکونی زیرا به شدت مورد حمله خمپاره های دشمن بود. پس از استقرار وسایلمان در محل جدید، با یک الاغ به چولانه رفتم و با قایق از رودخانه عبور کردم و به همراه نیروهای رزمنده با یک دستگاه جیپ خود را به سوسنگرد رساندم و چون مرا می شناختند هیچ مخالفتی در مورد حضورم در آن منطقه نکردند.

وضعیت شهر سوسنگرد وحشتناک بود و بیمارستان شهر، مملو از شهید و مجروح بود. پس از ساعتها کمک مقداری دارو گرفتم و با مراجعه به جهاد سازندگی مقداری حبوبات و چای و قند تحویل گرفتم و آنها را به روستاییان مظلوم روستای امامزاده زین العابدین رساندم. در مسیر، که از کنار جاده می رفتم نیروهای دشمن را دیدم که با تانکها و نفربرها در حال عبور بودند. یکی از آنها از من پرسید کجا بوده ای؟ پاسخ دادم: رفته بودم تا به مادر پیرم سرکشی کنم. پرسید: در کیسه ات چه داری؟ گفتم: مقداری خوراکی دارم که برای خانواده ام می برم.

پس از مدتها با توصیه نیروهای رزمنده به پشت جبهه آمدیم و در منطقه ای در پشت شهر حمیدیه مستقرشدیم. در مدت یکسال که آنجا بودیم، در امر آشپزی به نیروهای اسلام کمک می کردیم.

منبع: کتاب یادنامه زنان شهیده شهرستان سوسنگرد(آینه های روبرو)، سید قاسم یا حسینی و سید حبیب حبیب پور،نشر نیلوفران

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده