دوشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۳۶
فکر این که روزی از راه برسد و مهدی نباشد نمی گذاشت یک خواب راحت داشته باشیم. از همان روزهایی که درگیر کارهای انقلاب شد هرجا می رفت دنبالش می رفتم، دلم آرام نمی گرفت از او دور بمانم.
شهید مهدی نریمی به روایت مادر شهید

فکر این که روزی از راه برسد و مهدی نباشد نمی گذاشت یک خواب راحت داشته باشیم. از همان روزهایی که درگیر کارهای انقلاب شد هرجا می رفت دنبالش می رفتم، دلم آرام نمی گرفت از او دور بمانم. در طول مدت حضورش در جبهه چندین بار برای بازگرداندنش به جبهه رفتم ولی هرچه اصرار می کردم او باز نمی گشت و می گفت :

- چکارم داری چرا این قدر دنبال من راه می افتی ؟

حتی یک روز به من گفت :

- به خاطر این کارهای شما بچه ها به من می گویند بچه ننه !

اما این حرف ها باعث نمی شد من از او دور شوم باز هم روز بعد هرجا می رفت من هم پشت سرش بودم. تا این که یک روز گفت :

- مامان یه روز یه جایی می رم که دیگه نتونی پیدام کنی ! !

چه می دانست حس مادری یعنی چه ؟ نمی دانست یک بچه هر چقدر هم بزرگ شود باز برای پدر و مادرش همان بچه ی شیرین زبان دوران کودکی اش است. نمی خواستم و نمی توانستم رفتنش را ببینم در آن سال ها هر چه به او گفتم به جبهه نرو به گوشش نرفت و به من می گفت:

- مامان اگه من نرم، اون نره، چرا چون هر کدوممون عزیز دل مادری، پدری، همسری یا خانواده ای هستیم پس کی باید از خاکمون و ناموسمون دفاع کنه. تو راضی می شی بیان و کشورمون رو بگیرن .

تحمل دوری اش را نداشتم از آن جا که در واحد مخابرات بود هر وقت دل تنگ اش می شدم به سنگرش زنگ می زدم وچند دقیقه ای با او صحبت می کردم . به مهدی می گفتم :

- من از این جزیره می ترسم، تو رابه خدا به این جزیره نرو .

- مامان تو چرا از این جزیره می ترسی ؟

در آخر هم از آنچه می ترسیدم به سرم آمد آخرم آمد به سرم از آن چه می ترسیدم . جزیره مهدی را از من گرفت، او رفت و سال های چشم انتظاری من آغاز شد ...


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده