شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۷:۰۵
من از تراكم انبوه دود مي آيم/ از انتهاي فضايي كبود مي آيم/ خراب و خسته و خونين و خرد و خشم آگين/ غريب و بي كس و غميگن و مات و زخم آجين
«حلبچه»
نویدشاهد:

من از تراكم انبوه دود مي آيم

از انتهاي فضايي كبود مي آيم

خراب و خسته و خونين و خرد و خشم آگين

غريب و بي كس و غميگن و مات و زخم آجين

چهار روز و سه شب با گياه زيسته ام

هزار فرسخ سنگين پياده آمده ام

هزار كودك شيرين نهاده ام

هزار فرسخ سنگين كسي چه مي داند

هزار كودك شيرين كسي چه مي داند

از آن گريوه اندوه پيچ پيچ مپرس

مجال گفتن اندوه نيست هيچ مپرس

تو از سياهي سرشار شب چه مي پرسي

از آن توالي و تكرار شب چه مي پرسي

خدا كند كه نبينيد آن چه من ديدم

چگونه بود و چرا بود من نفهميدم

فقط همين كه در آن جا شب است مي دانم

و جان ثانيه ها به لب است مي دانم

تو يي كه مال و منال نهاده داني چيست

هزار فرسخ سخت پياده داني چيست

هزار كودك شيرين فقط تو مي داني

هزار جامه خونين فقط تو مي داني

ببخش اگر غزل عاشانه مي گفتم

و از حماسه رزم شما نمي گفتم

شما كه سهمي اگر داشتيد خردل بود

شما كه كفشي اگر داشتيد تاول بود

شما كه مأمن مالوفتان سياهي شب

و روز كودكتان در پناه جدول بود

حفاظ حرمت زنها سياه چادر شب

پناه سينه مردان درخت جنگل بود

چگونه تلخ نگريم براي حال شما

شما كه آب و غذا يتان با حنضل بود

مرا ببخش برادر غزل حرامم باد

و عشق تا به ابد از ازل حرامم باد

نديده بودم اگر نه از جنگ مي گفتم

و از دهانه سرخ تفنگ مي گفتم

پلنگ بودم و بازيچه غزال شدم

درخت بودم و خاكستر زغال شدم

تو و هنوز رشادت تو و سرافشاني

من و هميشه خجالت من و پشيماني

دگر براي دلم نيست آنچه مي گويم

بجز بيان الم نيست آنچه مي گويم

براي توست برادر براي غربت تو

براي زخم كبوتر براي تربت تو

براي باغ و بهاري كه برگ بار نداشت

براي شهر شهيد كه يك مزار نداشت

براي بي كفناني كه با شرف ماندند

براي زنده دلاني كه آن طرف ماندند

دگر مباد كه از واژه التماس كنم

كه التماس گدايان آس و پاس كنم

دگر ز خون و از آتش ز جنگ مي گويم

و از دهانه سرخ تفنگ مي گويم

نه از كرشمه ابرو كه از گلوله سرب

نه از غزال و غزل كه از پلنگ مي گويم

نه از حكايت شيرين و گرم و بوسه و لب

كه از خشونت و دندان پلنگ مي گويم

نه از صف مژگان سياه و زلف دراز

كه از قطار بلند فشنگ مي گويم

مرا ببخش برادر غزل حرامم باد

و عشق تا به ابد از ازل حرامم باد

دگر مباد كه از واژه التماس كنم

كه التماس گدايان آس و پاس كنم

اگر دو مرتبه بازيچه خيال شوم

خدا كند كه براي هميشه لال شوم

شاعر: دكتر بهروز ياسمي

يادواره شهداي حلبچه دانشگاه اراك اسفند ماه 1383.

پايان.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده