سه‌شنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۰۹
اگر چه شمعي و از سوختن، نپرهيزي/ نبينمت كه غريبانه، اشك مي ريزي/ بخند!گر چه تو با خنده هم،غم انگيزي
درخت،فصل خزان هم،درخت مي ماند...

نویدشاهد:

اگر چه شمعي و از سوختن، نپرهيزي

نبينمت كه غريبانه، اشك مي ريزي

بخند!گر چه تو با خنده هم،غم انگيزي

خزان كجا تو كجا!تك درخت من،بايد

كه برگ ريخته،برشاخه ها، بياويزي

درخت،فصل خزان هم، درخت مي ماند

تو پيش فصل بهاري!نه اينكه پاييزي

تو را خدا،به زمين هديه كرده،چون باران

كه آسمان و زمين را، به هم بياميزي

خدا،دلش نمي آمد كه از تو، جان گيرد

و گرنه از دگران،كم نداشتي،چيزي

منبع: كتاب سوختگان وصال، نكوداشت جانبازان شيميايي، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه تهران، دفتر هنر و ادبيات، 1381 صفحه:64

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده