سه‌شنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۰۵
يك نفر از كرانه اي مبهم، عاشقانه مرا صدا مي كرد/ نغمه ي آشنا و پر مهرش، مثل خون، در دلم شنا مي كرد/ گر چه در مبهمي مه آلود، مانده بودم غريب و سردرگم
جان عاشق به ديدنش صدبار، قامت شوق را، دو تا مي كرد...

يك نفر از كرانه اي مبهم، عاشقانه مرا صدا مي كرد

نغمه ي آشنا و پر مهرش، مثل خون، در دلم شنا مي كرد

گر چه در مبهمي مه آلود، مانده بودم غريب و سردرگم

او مرا با طنين تبناك اش، از حضور خود، آشنا مي كرد

مثل چشمي سياه مي روييد، در برابر، خيال ديدارش

نبض عاشق، نفس نفس مي زد، دل پياپي، خدا خدا مي كرد

در شميمي كه مرگ را جان داد، مي رسيد و پر از توهم بود

جان عاشق به ديدنش صدبار، قامت شوق را، دو تا مي كرد

او به ديدار من، پر از لبخند، من به شاباش او دلم سرشار

زين ميانه اشاراتي موهوم، صحبت از التهاب ما مي كرد

مست مجهول خواب خود بودم، ناگهان، يك نفر صدايم كرد

گر چه هرگز نديدمش يك بار، آنكه از من، مرا، جدا مي كرد

خواستم از خيال برخيزم، ليك ديدم كه مادرم خورشيد

زلف شب را به چنگ مي افشرد، دست در كاسه ي حنا مي كرد

منبع: كتاب سوختگان وصال، نكوداشت جانبازان شيميايي، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه تهران، دفتر هنر و ادبيات، 1381 صفحه:67

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده