يکشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۰۵
ز راه مي رسد و چادري، به سر دارد/ اگر چه غنچه ولي خار، در جگر دارد/ هزار غنچه اگر بشكفد، ملالي نيست/ ولي شكفتن اين بار، درد سر دارد
پرنده اي كه به آنجا رسد، هنر دارد...


نویدشاهد:

ز راه مي رسد و چادري، به سر دارد

اگر چه غنچه ولي خار، در جگر دارد

هزار غنچه اگر بشكفد، ملالي نيست

ولي شكفتن اين بار، درد سر دارد

اگر چه باغچه را، غنچه، تاولي سرخ است

ولي خوش آنكه از اين دست، بيشتر دارد

پدر كه زندگي اش، صرف غنچه ها شده است

نمي تواند از اين باغ، دست بردارد

كه غنچه تاول ها، پاره ي تن پدرند

و زخم، حكم جگر گوشه ي پدر دارد

ز راه مي رسد و چادري، به سر دارد

اگر چه غنچه ولي خار، در جگر دارد

پدر سلام! دعا گوي جسم خسته ي تو

منم، كسي كه خودش، روح دربه در دارد

دوباره مي بري از بچه هاي كوچه، پدر

تن تو، بادكنك هاي سرخ تر دارد

و سوز مي دهد اين شعر، مثل يك تاول

پدر چه مي كشي آيا؟ خدا خبر دارد

تو را براي دل خويش، آفريده خدا

كه او به آينه اي مثل تو، نظر دارد

زمان گذشته و هنگام رفتن، آمده است

براي دختركي كه، دو چشم تر دارد

پدر دوباره مي آيم، ولي نمي داند

پدر هميشه، سر سفر دارد

ز راه مي رسد و چادري، به سر دارد

اگر چه غنچه ولي خار، در جگر دارد

به بوي پيراهن يوسف، آمده اينجا

و كرخه كرخه، دو رود، از دو چشم تر دارد

كه هيچ چيز، تسلي نمي دهد، انگار

به دختري كه به دل، حسرت پدر دارد

پدر!تو عشق مني!هيچ كس، مرا هرگز

نمي تواند از اين عشق، برحذر دارد

پدر!بلند شو!اين خاك،سرد و يخ زده است

براي سينه ات اين سوز ها، ضرر دارد

ولي چگونه مزارت، در اين هوا گرم است؟

مگر هنوز دلت، آه شعله ور دارد

مگر هنوز تنت، گرم سوز تاول هاست

دلي كه سوخته، خاكسترش، شرر دارد

هر آنكه، دل خوش خاك است، مرغ خانگي است

پرنده نيست كه تنها دو بال و پر دارد

پدر! به قاف رسيدي، و روح سيمرغي!

پرنده اي كه به آنجا رسد، هنر دارد

سروده: كبري موسوي

منبع: كتاب سوختگان وصال، نكوداشت جانبازان شيميايي، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه تهران، دفتر هنر و ادبيات، 1381 صفحه: 73

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده