محمّد باقر حصارى - فرزند غلامرضا - در دوّم خرداد ماه سال 1315 چشم به جهان گشود. رزق و روزى او زياد بود. در دوران كودكى جهت آموختن قرآن به مكتب خانه رفت و از خود علاقه‏ ى وافرى نشان داد و در تجويد قرآن پيشرفت كرد. در هنگام بيكارى به پدرش كمك مى ‏كرد.
زندگینامه شهید محمدباقر حصاری

نویدشاهد: محمّد باقر حصارى - فرزند غلامرضا - در دوّم خرداد ماه سال 1315 چشم به جهان گشود.(1)

رزق و روزى او زياد بود. در دوران كودكى جهت آموختن قرآن به مكتب خانه رفت و از خود علاقه‏ ى وافرى نشان داد و در تجويد قرآن پيشرفت كرد.(2)

در هنگام بيكارى به پدرش كمك مى ‏كرد.(3)

زمانى كه كشتى مى‏ گرفت دستش شكست و از سربازى معاف شد. بنابراين پدرش دكان موتورسازى براى او باز كرد؛ چون علاقه‏ ى زيادى به موتور سازى داشت.(4)

نصرت حصارى مى‏ گويد: «يك شب كه بسيار باران مى‏ آمد، با فرزندم به خانه ‏ى او رفتم. ايشان اثاثيه ‏ى خود را سوار ماشين كرد و در مغازه ‏اى كه درست كرده بود، رفت. آن‏ جا نم زيادى داشت. به او گفتم: چرا در اين خانه مى خواهيد بنشينيد؟ گفت: مى ‏خواهم زودتر در همين جا خانه ‏ام را بسازم. فرزندم مريض بود. ما را به دكتر برد. سپس براى اين كه همسرم ناراحت نشود، بچّه را در پالتو خود قرار داد و به آغوش كشيد سپس ما را به منزل خودمان رساند.»(5)

خواهر شهيد همچنين مى‏ گويد: «دخترم در سپاه دانش قبول شد و قرار بود كه درس بخواند. شهيد او را پنهانى تعقيب كرد و نظاره ‏گر دخترم بود. بعد به من گفت: رحمت به شيرى كه به او دادى. دخترت را بفرست هرجا كه مى‏دانى، چون حجاب دارد. هر جا مى ‏خواهى او را بفرست.»(6)

محمّدباقر حصارى با خانم معصومه شمس ازدواج كرد.(7) كه ثمره ‏ى اين ازدواج 9 فرزند به نام ‏هاى: زهرا (متولّد چهارم بهمن‏ ماه 1338)، ابوالفضل (سوم دى ماه سال 1340)، حبيبه اوّل آذر ماه سال 1342)، غلامحسين (دوّم خردادماه 1346)، خديجه (دهم بهمن ‏ماه سال 1347)، محمّدرضا (پانزدهم شهريور ماه سال 1350)، نيّره (بيست و نهم شهريور ماه سال 1356)، هادى (سى‏ ام شهريور ماه سال 1357) و نرجس (متولّد سال 1363) مى ‏باشد.(8)

شهيد قبل از انقلاب اعلاميه ‏هاى امام را پخش(9) و در تظاهرات شركت مى ‏كرد. خانواده‏ ى او نان مى‏ پختند و او آن ‏ها را در بين تظاهر كنندگان تقسيم مى ‏كرد.(10)

به خاطر رفتن به راهپيمايى، صاحب كارش او را از مغازه بيرون كرد و حقوقش را نداد. او نيز مى‏ گفت: «مسأله ‏اى نيست. من نيازى به حقوق ندارم.»(11)

همسر شهيد مى ‏گويد: «قبل از انقلاب يك روز صبح از خواب بيدار شد و به من گفت: خواب ديدم كه سوار اسب سفيدى هستم. بالا رفتم و با يك عدّه كتابى را برداشتيم كه تعبير آن اين است: شاه را بيرون مى‏ كنيم. در همان دوران مابه مسجد گوهرشاد براى خواندن نماز عيد رفتيم. در آن‏جا مأمورين همه را بيرون كردند. توى خيابان ‏ها عدّه ‏اى تظاهرات مى‏ كردند و عكس امام خمينى را در دست داشتند.»(12)

خواهر شهيد مى ‏گويد: «در زمان طاغوت روزانه نمى ‏توانستيم درس بخوانيم، شبانه مى‏ رفتيم. شب ‏ها كه از مدرسه برمى‏ گشتم، سرم پايين بود و به راهم ادامه مى ‏دادم. يك شب در حين رفتن، دستى به شانه ‏ام خورد. برگشتم، ديدم كه محمّد باقر است، گفت: «به خاطر علاقه ‏اى كه به درس دارى، من شب ‏ها تو را تنها نمى‏ گذارم.»(13)

اوايل انقلاب شب ‏ها با چوبدستى توى شهر و توى خيابان ‏ها براى مردم جانفشانى و از حريم و ناموس آنان دفاع مى ‏كرد. در سال 1359 - كه بسيج تشكيل گرديد - وارد بسيج شد.(14)

از آدم‏ هاى دروغگو نفرت داشت و مى ‏گفت: «آدم دروغگو دشمن خداست. براى مال دنيا نبايد دروغ گفت؛ حتّى اگر انسان جانش در خطر باشد.»

با افراد مستضعف رابطه داشت. در مقابل مشكلات صبر زيادى از خود نشان مى ‏داد در زندگى قناعت را پيشه كرده بود.(15)

رساله‏ هاى مراجع تقليد را مى ‏خواند و به ديگران آموزش مى ‏داد.(16)

يكى از دوستان شهيد مى‏ گويد: «براى مراسم عقد كه مشكلاتى داشتم، او از جيب خود خرج كرد، مبلغ 20 هزار تومان داشت كه نصف آن را به من داد و بقيّه را براى خانواده‏ ى خود خرج كرد. در زمان عروسى نيز خيلى خرج كرد.»(17)

يك نماز قضا نداشت. نماز شبش ترك نشد.(18)

او حقّ مظلوم را از ظالم مى ‏گرفت. از استكبار خوشش نمى ‏آمد. محمّدرضا براتى - دوست شهيد – مى ‏گويد: «فردى فرشى را بافته بود و مى‏ خواست مزدش را بگيرد كه طرف مزدش را نمى‏ داد و كار به كتك كارى رسيد.

محمّدباقر آن‏ ها را صلح و صفا داد و مرد مزدش را گرفت.»(19)

علاقه ‏ى خاصّى به امام داشت، وقتى اسم امام را مى‏ شنيد گريه مى ‏كرد.(20)

زمانى كه انقلاب پيروز شد و بسيج و سپاه تشكيل گرديد، به سپاه پيوست.(21)

شهيد در بنياد مستضعفان جزو هيئت هفت نفرى بود. وقتى كه امام اعلام كرد: «جنگ مهم‏تر از هر كارى است» از بنياد بيرون آمد و به سپاه پيوست.(22)

او براى اسلام و پيروزى آن و حفاظت از ناموس مردم و قرآن به جبهه‏ هاى حق عليه باطل رفت.(23)

مى‏ گفت: «رفتن به جبهه و جنگ واجب است چون مملكت در خطر است.»(24)

او در همان زمان قرار بود كه به مكّه برود؛ ولى با شروع جنگ تحميلى به جبهه رفت. مى ‏گفت: «مكّه همين جبهه‏ ها است.»(25)

او مى ‏گفت: «اگر لحظه‏ اى از جنگ غافل شويم، دشمن بر ما مسلّط مى ‏شود. امكانات ما محدود است و در حدّ كفايى است بايد از اين امكانات درست مصرف كنيم.»(26)

در زمان جنگ خوب نمى‏ خوابيد و هميشه بيدار بود. در خطّ اوّل جنگ بود. آن طور نبود كه ديگران را بفرستد، بعد خودش برود.

هميشه پيش ‏قدم بود. اوّل خودش مى ‏رفت، بعد نيروهايش پشت سر او مى ‏آمدند.(27)

در پشت جبهه بسيار فعّال بود و براى جبهه نيرو جمع مى ‏كرد. مى‏ گفت: «مال دنيا مى ‏ماند، بايد براى آخرت كارى كرد.»(28)

همرزم شهيد – على ‏اكبر شبانى – مى ‏گويد: «من هر وقت از شب بيدار مى ‏شدم او را در حال خواندن نماز شب پيدا مى ‏كردم.»

همچنين مى ‏گويد: «حدود 60 نفر از استان خراسان به جبهه اعزام شديم. در پادگان امام حسن تهران قرار بود كه به ما آموزش بدهند. وقتى كه از آقاى حصارى پرسيديم: كجا آموزش خواهند داد؟ گفت: ما تحت فرمان امام هستيم. هر جا كه صلاح باشد آموزش را خواهند داد. در اهواز يك هفته آموزش ديديم كه جنگ حصر آبادان شروع شد. شهيد مى ‏گفت: دعا كنيد كه با اين آموزش كم بتوانيم بر دشمن پيروز شويم.»(29)

نصرت حصارى مى ‏گويد: «زمانى كه برادر شهيدم پايش در گچ بود، مى‏ گفت: خدا كند هرچه سريعتر پايم خوب شود، چون مى‏ خواهم به جبهه بروم. به او گفتم: با اين پاى گچ گرفته، چه طور مى‏ خواهى به جبهه بروى. گفت: دوست دارم در جبهه باشم، در اين‏ جا مى ‏خواهم چه كار كنم؟»(30)

زمانى مادرش از نگه ‏دارى بچّه ‏هاى او احساس ناراحتى كرده بود كه شهيد حصارى به ايشان گفته بود: «من هرچه در جبهه خدمت مى‏ كنم، مال تو باشد و هرچه شما براى بچّه‏ هاى من زحمت مى ‏كشيد مال من باشد.»(31)

وقتى كه در جبهه بود، براى خانواده‏ اش كمتر نامه مى ‏فرستاد. مى ‏گفت: «اگر براى شما نامه بفرستم، شما چشم براهيد.»(32)

هر زمان كه وضو مى ‏گرفت، به اميد شهادت بود. دوست داشت كه با وضو شهيد شود.»(33)

زهرا حصارى - فرزند شهيد – مى ‏گويد: «آخرين بارى كه پدرم به خانه آمد، پايش مجروح بود. يك پايش از ديگرى كوتاه ‏تر بود. گفت: مى ‏خواهم به جبهه بروم. گفتم: پدرجان، شما كه مجروح هستيد. پايتان كوتاه شده است. گفت: يك پاشنه ‏ى كفشم را بلندتر گرفتم و اشكالى ندارد. شايد اين آخرين بارى باشد كه شما را مى ‏بينم. شايد ديگر برنگشتم و به شهادت رسيدم. و ديگر برنگشت.»(34)

خواهر شهيد مى‏ گويد: «آخرين بارى كه او را ديدم در خيابان بود. مى ‏گفت: اين دفعه كارهايم پيچيده است؛ بايد زود بروم. او حتّى پيش خانواده ‏اش نرفت. پيش مادرش و مادر همسرش نيز نرفت. اين آخرين بارى بود كه او را ديدم.»(35)

محمّد باقر حصارى در مورخه‏ى 1363/12/22 و در جزيره‏ ى مجنون به شهادت رسيد. و پيكرش در منطقه‏ ى عمليّاتى باقى ماند.(36)

شهيد در وصيّت ‏نامه ‏ى خود مى ‏گويد: «از شما مردم مسلمان و متعهّد تقاضا دارم كه آيه‏ى «واعتصموا بحبل اللّه جميعاً و لاتفرقوا» را احيا نماييد. اتّحاد را هرچه بيشتر حفظ كنيد و از شايعات تا حدّ توان جلوگيرى نماييد.»

همچنين مى‏ گويد: «تا جنگ هست از كمك تا حدّ توان دريغ نورزيد و مساجد را غريب نگذاريد. و نماز را هرچه بيشتر با جماعت بخوانيد و به مزار شهدا هرچه بيشتر سر بزنيد و از بازماندگان شهدا تقدير نماييد تا جنبه همدردى و تشويقى داشته باشد و يتيمان شهدا را نوازش كنيد تا خدا بر شما رحمت فرستد و فرزندان خود را در پيش فرزندان شهدا نوازش نكنيد چون باعث رنجش دل آن ‏ها خواهد شد.»

و در جايى ديگر مى ‏گويد: «توصيه ‏ى ديگرم به برادران كشاورز مى ‏باشد. برادرم، هر دانه بذرى كه بيفشانى، تيرى بر قلب دشمن رها كردى. هر قطره آبى را كه رها كنى و به زراعت نرسانى، قطره خونيست كه از خون شهداى اسلام به هدر داده‏ اى.»

همچنين مى‏ گويد: «عرايض اين بنده حقير به برادران كاسب بازار مى ‏باشد. برادرم، شما كه در سنگر كسب قرار گرفتيد، مواظب باشيد كه از هر قشرى به خطر سقوط نزديك ‏تر هستيد و بايد دينت از تمام اقشار قوى ‏تر باشد تا بتوانيد از خطر سقوط خود جلوگيرى نماييد؛ اين نمى ‏شود مگر با در نظر گرفتن حق مردم، انصاف در كسب و حرمت خون شهدا را در نظر گرفتن.

از فرزندانم چه پسر، چه دختر تقاضا دارم كه از اسلام دست برندارند و پسرانم راه مرا - ان شاء الله - ادامه دهند و سعى كنند كه سلاح مرا بر زمين و امام را تنها نگذارند و اسلام را پشتيبان و در ميان مردم با احترام باشند.»(37)

پى نوشت ‏ها

1 – پرونده ‏ى كارگزينى شاهد، حكم كارگزينى‏

2 - حصارى، نصرت، سرگذشت پژوهى، ص 4

3 - همان، ص 6

4 - همان، ص 7

5 - همان، ص 10

6 - همان، ص 11

7 - شمس، معصومه، سرگذشت پژوهى، ص 15

8 - پرونده‏ ى كارگزينى شاهد، كپى شناسنامه‏

9 - براتى، محمّدرضا، سرگذشت ‏پژوهى، پشت ص 30

10 - حصارى، نجمه، سرگذشت پژوهى، ص 26

11 - براتى، محمّدرضا، سرگذشت پژوهى، پشت ص 31

12 - شمس، معصومه، سرگذشت پژوهى، ص 18

13 - حصارى، نجمه، سرگذشت پژوهى، پشت ص 27

14 - براتى، محمّدرضا، سرگذشت پژوهى، پشت ص 30

15 - همان، پشت ص 27

16 - همان، ص 26

17 - همان ، پشت ص 31

18 - شمس، معصومه، سرگذشت پژوهى، ص 16

19 - براتى، محمّدرضا، سرگذشت پژوهى، پشت ص 30

20 - شبانى، على ‏اكبر، سرگذشت پژوهى، ص 2

21 - حصارى، نصرت، سرگذشت پژوهى، ص 12

22 - براتى، محمّدرضا، سرگذشت پژوهى، ص 30

23 - همان، پشت ص ص 30

24 - حصارى، نجمه، سرگذشت پژوهى، ص 27

25 - شمس، معصومه، سرگذشت پژوهى، ص 17

26 - شبانى، على ‏اكبر، سرگذشت پژوهى، ص 2

27 - همان، ص 3

28 - حصارى، نصرت، سرگذشت پژوهى، ص 12

29 - شبانى، على ‏اكبر، سرگذشت پژوهى، پشت ص‏3

30 - حصارى، نصرت، سرگذشت پژوهى، ص 13

31 - براتى، محمدرضا، سرگذشت پژوهى، پشت ص 31

32 - همان، پشت ص 32

33 - همان، پشت ص 31

34 - حصارى، زهرا، سرگذشت پژوهى، ص 20

35 - حصارى، نجمه، سرگذشت پژوهى، ص 26

36 - پرونده‏ ى ايثارگران، گواهى شهادت‏

37 - پرونده‏ ى فرهنگى شاهد، وصيّت ‏نامه

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان  شهید استان  خراسان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده