شنبه, ۰۴ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۰۷
در سكوتت كرده اي پنهان،باز،با لبخند،حالت را/ من كه مي دانم دلت تنگ است،اين قفس بسته است بالت را/ شهر را امروز از چشمت،آفتاب تازه مي بخشي
باز ميل سوختن داري...

نویدشاهد
:

در سكوتت كرده اي پنهان،باز،با لبخند،حالت را

من كه مي دانم دلت تنگ است،اين قفس بسته است بالت را

شهر را امروز از چشمت،آفتاب تازه مي بخشي

پشت پلكت گر چه سوزانده است،ابر تلخي،ماه و سالت را

مي شماري لحظه هايت را،اي عقاب شعله جان!شايد!

يك نفس يك سرفه ديگر،واكني از بند،بالت را

هي سرم!هي قرص!هي كپسول!تختها،شوكها،نه ممكن نيست

از پريدن منصرف سازند،لحظه اي حتي خيالت را

اين زمين خشك،دلگير است گريه كن در خلوتت اي كوه!

سخت محتاجند ماهي ها،چشمه ساران زلالت را

اين همه تاول به تن داري،باز ميل سوختن داري

پشت پلكت كرده اي پنهان،شوق شيرين وصالت را

براي برادرم رضا برجي

 سروده :سيد ضياءقاسمي

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده