حسن باقرى - فرزند رمضان - در بيستم آذرماه سال 1343 در روستاى رقّه از توابع شهرستان فردوس به دنيا آمد. در مقايسه با كودكان ديگر فعّال و پر جنب و جوش بود. دوران ابتدايى را در دبستان 22 بهمن روستاى رقّه گذراند.
زندگی نامه شهید حسن باقری(عکس ندارد)

نویدشاهد: حسن باقرى - فرزند رمضان - در بيستم آذرماه سال 1343 در روستاى رقّه از توابع شهرستان فردوس به دنيا آمد. در مقايسه با كودكان ديگر فعّال و پر جنب و جوش بود.

دوران ابتدايى را در دبستان 22 بهمن روستاى رقّه گذراند.

قبل از انقلاب شعار «مرگ بر شاه» مى ‏نوشت و به بچّه‏ ها ياد مى ‏داد كه بگويند: «مرگ بر شاه»

شب ‏ها در روستاها عكس ‏ها و اعلاميه‏ هاى امام را پخش مى ‏كرد و با ضدّ انقلاب در روستاى رقّه درگير بود.

پس از پيروزى انقلاب اسلامى، با توجّه به سنّ و سال كمى كه داشت، تمام وقت خود را صرف مسايل انقلاب و بسيج مى‏ كرد. از كارهاى روزمرّه بريده بود و هفته ‏اى يك مرتبه هم گاهى به خانه نمى ‏آمد.

نگهبانى مى‏ داد، شعار مى‏ نوشت و در امر جذب نيرو و آموزش آن‏ ها فعّاليّت مى ‏كرد.

با شروع جنگ تحميلى به خاطر عشق به اسلام و فرمايش امام به جبهه رفت و در عمليّات بستان شركت نمود. بعدها در عمليّات‏ هاى ديگرى از جمله: عمليّات بيت ‏المقدّس، والفجر مقدّماتى، والفجر 1، والفجر 2، والفجر 10 و كربلاى 5 به عنوان بسيجى شركت كرد و چندين مرتبه مجروح شد. پس از آن عضو ثابت كادر بسيج سپاه پاسداران فردوس گرديد. مدّتى به عنوان مسئول پايگاه بسيج روستاى آيسك فردوس انجام وظيفه نمود. پس از آن عضو رسمى سپاه پاسداران فردوس شد و براى آموزش اعزام گرديد. سپس در واحد تخريب لشكر 5 نصر خراسان به خدمت مشغول و به قائم مقامى گردان تخريب لشكر پنج نصر منصوب شد.

در پشت جبهه مردم را براى رفتن به جبهه تشويق مى‏ كرد.

با خانم فاطمه ايّوب زاده پيمان ازدواج بست كه ثمره‏ ى اين ازدواج يك دختر بود كه بعد از ده روز فوت كرد.

حسن باقرى فقط از خدا استعانت مى ‏جست و توكلّش به خدا بود، محمّد عابدينى - دوست و همرزم ايشان - مى‏ گويد: «از هيچ مشكلى نمى ‏هراسيد و هيچ مسئله ‏اى در عزم راسخ او تزلزل ايجاد نمى ‏كرد. در تمام صحنه‏ ها چهره‏ ى ايشان خندان بود و همواره به ما توصيه مى‏ كرد كه از مشكلات نترسيد. شب كه در معرض ديد دشمن قرار مى‏ گرفتيم مى ‏گفت: قرآن بخوانيد، آيه‏ ى و جَعَلْنا ... را بخوانيد.»

غلامحسين ابراهيمى - دوست شهيد - مى‏ گويد: «ايشان در مسايل جمعى پيش‏ قدم بود.»

دوستان واحد تخريب او مى ‏گويند: به «شير جبهه» معروف بود. هر جايى كه ما به مشكلى بر خورد مى ‏كرديم و در شب ‏هاى عمليّات او پيش ‏قدم بود. وقتى مى ‏آمد بچّه ‏ها را كنار مى‏ زد و به تنهايى راه را باز مى‏ كرد، بعد بقيّه ‏ى دوستان را صدا مى ‏زد. با دوستان و افراد صاحب نظر در كارها مشورت مى ‏كرد؛ هم در زمان فعّاليّتش در بسيج و هم زمانى كه در جبهه مسؤليت داشت.»

برادر شهيد مى ‏گويد: «يك دفعه گفتم: برادر، وقتى مرخصّى آمدى ده روز در رقّه بمان. گفت: همسنگرانم مى‏ روند، من هم بايد بروم؛ در برابر خون شهدا نمى ‏توانم بايستم. مسؤليّتش را به ما نمى ‏گفت: هر چه مى ‏گفتيم: چه كاره‏ اى؟ مى‏گفت: در جبهه فقط يك سيخ به زمين مى ‏زنم؛ يعنى بسيجى ساده‏ ام و فقط بعد از شهادتش فهميديم چه كاره است.»

شهيد بسيار شجاع و صبور بود. بحرانى‏ ترين مشكلات را به حساب نمى ‏آورد. پدرش را زمانى از دست داد كه در جبهه بود؛ براى ختم ايشان به روستا آمد و سپس به جبهه برگشت. بعد از مدّتى همچنين مادر و سپس تنها فرزندش - كه ده روزه بود - را نيز از دست داد، امّا باز هم به جبهه رفت. با توجّه به همه‏ ى اين مشكلات، شهيد احساس نگرانى و ناراحتى نمى ‏كرد؛ با همان عزم راسخ در مقابل مشكلات ايستادگى كرد و جبهه را از دست نداد و تا زمان شهادت در جبهه ماند.

ذبيح اللّه خليلى - از همرزمان شهيد – مى ‏گويد: «عمليّات كربلاى 5 به اتمام رسيده بود و بچّه‏ ها از نظر جسمى و روحى خسته بودند و من هم از اين قاعده مستثنى نبودم. البتّه من قصد گرفتن ترخيصى داشتم. شهيد حسن باقرى زمانى كه از تصميم من براى اين كار آگاه شد، گفت: نرو. از او اصرار بود و از من انكار. راستش آن موقع دليل اين همه پافشارى را درك نمى ‏كردم. آن قدر من به نيّت و هدفم تأكيد كردم كه به مرخصّى گرفتن من رضايت داد و گفت: پس حالا كه اين قدر مصرّى، مرخصّى بگير و برگرد و بعد از «والفجر 10» با راحتى و آسودگى خيال برو. شنيدن نام آن عمليّات آن هم در آن موقع و با توجّه به اين كه از لحاظ نظامى نام و زمان انجام هيچ عمليّاتى حتّى مدّت‏ ها بعد از عمليّات نيز فاش نمى‏ شد، برايم عجيب بود؛ چون كاملاً برايم نا آشنا بود كلامش را درك نمى ‏كردم و برايم سنگين بود و نتوانستم در عمق كلامش تأمّل كنم تا دريابم چه مى ‏گويد. امّا به هر حال من كه اصلاً به قول معروف توى باغ نبودم، از او جدا شدم و ترخيصى گرفتم. عمليّات پيروزمندانه والفجر 10 يكى از آخرين عمليّات‏ هاى بزرگ بود كه بعد از آن قطعنامه پذيرفته شد. با خودم مى‏گفتم: اى خدا، مگر حسن كه يك انسان معمولى است، چگونه از عمليّاتى كه هنوز انجام نشده بود برايم اسم برد و گفت: بعد از آن با خيال راحت برو.»

حسن باقرى در تاريخ 1365/11/9 و بعد از عمليّات كربلاى 5 در منطقه ‏ى شلمچه بر اثر اصابت تركش به سر به درجه‏ ى رفيع شهادت نايل و پيكر مطهّرش از حمل به زادگاهش، در بهشت حسين روستاى رقّه دفن گرديد.

محمّد عابدينى - همرزم شهيد - از شهادت حسن اين چنين مى‏ گويد: «صبح روز 1365/11/9 بود. شب آن روز من در اهواز بودم. فرمانده‏ ى واحد به من سفارش كرد كه به برادر حسن باقرى بگو صبح به اهواز بيايد كه من احتمالاً دو - سه روزى مرخصّى يا مأموريّت مى‏ روم و بايد كارها را هماهنگ كنيم. نيروهاى پشتيبانى ما در دژ خرّمشهر بودند. من از اهواز برگشتم خرّمشهر. خواستم استراحت كنم، اطّلاع دادند كه مهمّات بياوريد. شب مين و مهمات لازم را برداشتيم و رفتيم به قرارگاه تاكتيكى كه نزديكى شهرك «دوئيجى» عراق بود. آن جا مين ‏ها را آماده كردم. شهيد حسن باقرى هم بود و اين‏ ها را با برادران برديم طرف «نهر جاسم». آن جا را مين مى ‏كاشتند و صبح برگشتيم به همان محلّ قرارگاه تاكتيكى كه به ايشان گفته بودند فرمانده در اهواز با شما كار دارد. از جلوى سنگر كه می‏خواستيم سوار شويم و تعدادى از برادرها مى ‏خواستند بيايند كه حركت كنيم به طرف شلمچه و خرّمشهر، دقيقاً يادم هست كه نزديك طلوع آفتاب بود، شهيد باقرى گفت: امروز هركس با ما بيايد شهيد مى ‏شود.

دو نفر غير از شهيد باقرى با ما سوار ماشين شدند. ما به طرف پاسگاه شلمچه كه حركت كرديم، كمتر از يك كيلومتر از سنگر دور نشده بوديم كه خمپاره ‏اى در سمت راست ما به زمين خورد و همه ‏ى ما مورد اصابت تركش قرار گرفتيم. يك وقت احساس كردم كه فرد سمت راستم نيست؛ نگاه كردم ديدم كه هست ولى مجروح شده بود. وقتى دود و گرد و خاك حاصل از انفجار كنار رفت و نگاه كردم ديدم شهيد باقرى و برادر مجتبى مطيع كه كنار من نشسته بودند مورد اصابت تركش‏ هاى متعدّد قرار گرفته‏ اند و بدون گفتن حتّى يك آه، به همديگر تكيه داده‏ اند و شهيد شده ‏اند و فرد عقب مجروح شده بود.»

شهيد در وصيّت نامه‏ ى خود مى ‏گويد: «اكنون كه براى چند سالى است كه اين فيض عظيم نصيبم شده تا در جبهه ‏هاى حق عليه باطل خدمت كنم، خداى بزرگ را شكر مى‏كنم كه ما را از كسانى نيافريد كه در برابر خون شهدا ساكت بنشينيم و لياقت همان را به ما داد كه راه شهدا را كه همان راه امامان است بشناسيم و آن را بپيماييم و مپنداريد كه اين را كوركورانه و از روى هوى و هوس انتخاب كرده، بلكه از وقتى كه در قلبم احساس كردم، اين را انتخاب كردم.»

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید استان خراسان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده