سه‌شنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۲۷
«من از سالها پيش افتخار خدمت در محضر ايشان را داشتم و زماني كه ايشان فرماندهي جنگ نامنظم و يگان رنجر مركز پياده شيراز را داشتند در خدمت ايشان بودم .
هميشه در خط


نویدشاهد: «من از سالها پيش افتخار خدمت در محضر ايشان را داشتم و زماني كه ايشان فرماندهي جنگ نامنظم و يگان رنجر مركز پياده شيراز را داشتند در خدمت ايشان بودم .

سال 1364 به من مأموريت دادند كه گردان قدس را تحويل داده به لشگر 23 نوهد منتقل شوم. بلافاصله به منطقۀ لولان اعزام شده و خود را به شهيد آبشناسان معرفي كردم . ايشان كه از قبل مرا مي شناختند با من بسيار مؤدبانه و با مهرباني برخورد كردند و با هم به گردان 172 رفتيم، ايشان مرا به جاي سروان ابراهيم مدني كه به شدت مجروح شده بود معرفي كردند . ساعتي بعد به بازديد مناطق تحت نفوذ گردان سركشي كرديم . يادم مي آيد نزديك ظهر شد و من از ايشان خواستم كه با هم ناهار بخوريم . فرمودند : اول نماز بخوانيم بعد ناهار ، بلافاصله به امامت ايشان درجلوي گردان دوم ، نماز جماعت برپا شد و نمازي عاشقانه خوانديم . پس از نماز فرمودند : بهتر است ناهار را در كنار سربازان همان گروهان بخوريم تا سربازان روحيه بگيرند . ما نيز چنين كرديم . چند شب بعد قرار شد عملياتي در ارتفاعات سرسول بر سر سپندار داشته باشيم . من رزمندگان گردان را جمع كرده در ميان صحبتهاي شعري خواندم :

تا خصم فرومايه به خاك وطن ماست شمشير برافراخته هر موي تن ماست

ما را بود از مكتب دين درس شهادت پيراهن خونين به تن ما كفن ماست

در همين اثنا شهيد آبشناسان كه گويا در پشت سرگردان بود خود را به من رسانده ، ضمن تقدير از صحبتهايم از من خواست تا آن شعر را آماده كردم و به محضر ايشان بروم . آنگاه كه خدمت وي رسيدم ناگهان متوجه چشمان اشكبار ايشان شدم. وقتي جلوتر رفتم دريافتم كه با خدا راز و نياز مي كند و اين گريه به خاطر ارتباط او با خداست . ايشان با ديدن من خودش را مرتب كرد و من پس از اداي احترام نظامي ، آن شعر را تقديم نمودم . ايشان آن را زير لب زمزمه كرد و پس از پايان شعر گفت : من اين شعر را نوشته در دفتركارم خواهد زد . سپس از من خواست كه آن شعر را در ساعات حمله بخوانم . من اطاعت امر كردم و پس از آن ، همراه ايشان براي سركشي به خط رفتم . معمولاً برابر قوانين و مقررات ، جايگاه فرمانده لشگر بايد چند كيلومتر دورتر از خط مقدم باشد ، اما ايشان اصلاً به اين مطلب توجه نمي كردند و هميشه در خط مقدم بودند و به اين طريق صداقت و رشادت خود را اظهار مي نمودند . پس از بازديد لحظۀ حمله فرا رسيد و چون يگان ما ، يگان حمله بود ، من به پيروي از شهيد آبشناسان و با توجه به درسهايي كه از رشادتهاش آن بزرگوار فرا گرفته بودم ، پيشاپيش يگان حركت كردم و الحمدالله عمليات به خوبي و با پيروزي انجام شد . لقب شهيد آبشناسان « شير صحرا » بود . دوست و دشمن او را با اين لقب مي شناختند . چند روز بعد در جلو گروهان 3 گردان 172 ، به من اطلاع دادند كه ايشان به شهادت رسيده است . وقتي خود را به محل حادثه رساندم ، پيكر مطهرش با بالگرد منتقل شده بود . ما با شنيدن خبر شهادت او داغدار شديم .

راوي: سرهنگ مجيد صارمي

مرجع : كتاب مردان دشت نور

انتشارات : سازمان عقيدتي سياسي ارتش ( آجا )


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده