يکشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۰۲
زندگي مشترك ما، رنگ سادگي و معنويت داشت. مراسم اوليه، بدون تكلف و با رعايت مسايل اسلامي‌برگزار گشت و مدت كوتاهي پس از پايان مراسم عقد، حسن به اهواز رفت. من نيز، در پايان امتحانات به او پيوستم و زندگي خود را در 2 اتاق كوچك اجاره‌اي، آغاز كرديم.
مي روم به سفر كربلا..


نویدشاهد: زندگي مشترك ما، رنگ سادگي و معنويت داشت. مراسم اوليه، بدون تكلف و با رعايت مسايل اسلاميبرگزار گشت و مدت كوتاهي پس از پايان مراسم عقد، حسن به اهواز رفت. من نيز، در پايان امتحانات به او پيوستم و زندگي خود را در 2 اتاق كوچك اجارهاي، آغاز كرديم. يكي از اتاقها، به وسايل شخصي اختصاص يافت و اتاق ديگر با يك فرش و چند صندلي ساده، تزيين شد.

قسمتي از اتاق نيز، به عنوان آشپزخانهاي با يك چراغ خوراكپزي و مقداري ادويهجات، مورد استفاده قرار گرفت. آن زمان، روزگار را در مضيقه شديد مالي، سپري ميكرديم و مشكلات زيادي داشتيم تا جايي كه گاهي اوقات، براي تأمين هزينههاي زندگي، مبلغي را قرض ميكرديم. در زمان حكومت طاغوت، پيشنهاد شركت در عمليات «ظفار» در مقابل دستمزد 100 هزار توماني به وي داده شد، اما شهيد آبشناسان، از حضور در عمليات خودداري نمود. ميگفت: «اين عمل، ظلم به يك ملت مسلمان است و رضاي خدا در اين كار، وجود ندارد. هر نفسي كه ميكشيم، بايد براي رضاي خدا باشد.» همه اينها در صورتي بود كه انجام كار مربوطه و دريافت مبلغ مورد نظر، ميتوانست تأثير زيادي در بهبود وضعيت اقتصادي خانواده داشته باشد.

شهيد آبشناسان عاشق شهادت بود و اطمينان داشت كه مسافر جاده نور است. يك سال قبل از شهادتش در عالم خواب ديده بود، بين زمين و آسمان در حركت است كه ناگهان متوجه مانعي در مسير مي شود. مانع با زمزمه ذكر «ياعلي » از بين رفته و او بالاتر ميرود. درست يك سال بعد حاج حسن آسماني شده بود. در مرخصي آخرش كه تقريبا 3 روز به طول انجاميد، كسالت داشت و پس از استراحت كوتاهي، براي اعزام آماده شد. نميتوانستم طاقت بياورم و با نگراني پرسيدم: «شما تازه آمديد و اي كاش بيشتر ميمانديد.» و او با نگاهي لبريز از محبت و مهرباني پاسخ داد: «بايد بروم و براي سفر كربلا آماده شوم.» و براي هميشه رفت. بعد از شهادت وي، همرزمانش تعريف ميكردند كه آن روزها، حاجي مثل هميشه نبود و نمازهاي او، معنويت ديگري داشت. در عمليات «قادر» به عنوان فرمانده لشگر، به همراه چند نفر ديگر، تا نزديكي عراقيها پيش رفت و مواضعشان را شناسايي نمود. كاري كه با هيچكدام از قوانين ارتش، سازگاري نداشت. چند روزي بيشتر نگذشته بود كه خبر شهادت فرمانده لشگر 23 تكاور، حسن آبشناسان با شادي و نشاط بسيار، از راديو عراق پخش شد.

آستان ملكوتي امام هشتم، او را شيفته خود كرده بود و به همين علت، براي انجام هر كاري، توسل به آقا پيدا ميكرد و ميگفت: «بايد بروم و از مولايم اجازه بگيرم.» از پذيرفتن فرماندهي لشگر نوهد، خودداري ورزيد و اعلام كرد: «تا اجازه نگيرم، چيزي نميگويم.» زمانيكه به مشهد مشرف ميشديم، حاجي حال و هواي عجيبي داشت. ساعتهاي طولاني را در حرم به مناجات و عبادت ميگذراند و مثل اينكه، آلام دروني خويش را با توجهات خاصه ثامن الائمه التيام ميبخشيد. در سفري كه آخرين زيارت دنيايي او بود، در عالم رؤيا ديدم شهيد مطهري، پروندهاي را به محضر امام راحل آورند و با اشاره به حسن، چنين گفتند: «اين پرونده متعلق به ايشان است.» امام نگاهي به پرونده انداخته و با تبسم پاسخ دادند: «پرونده اين بنده خدا در دنيا بسته شده و ادامه كارهاي ايشان براي آن دنيا ميماند.» ماجراي خوابم را براي حاج حسن، تعريف كردم. او كه از خوشحالي در پوست خود نميگنجيد، گفت: «جواب من، همين است و شايد، با قبول اين مسئوليت به آرزوي خود برسم. انشاء الله.»

عيد غدير خم بود، قرار بود حسن با عده اي ديگر از امراي ارتش به ديدار حضرت امام بروند، اين اولين باري بود كه حسن مي توانست، حضرت امام را از نزديك ببيند و از اين جهت بسيار خوشحال بود و اظهار مسرت فراواني مي كرد. لباسهاي خود را پوشيده و آماده حركت بود كه طي تماس تلفني به او خبر دادند كارت ملاقات تمام شده. من احساس كردم كار شكني در كار است، چطور ممكن بود كه براي يك فرمانده لشگر، كارت ملاقات نباشد، فكر كردم حسن بسيار افسرده خواهد شد و نگران شدم، اما او با آرامش تمام لباس هاي خود را در آورد و گفت: خدا ما را از ملاقات امام زمان محروم نكند. هر وقت خودش بخواهد، امام را هم زيارت خواهيم كرد. دقايقي بعد تماسي ديگر حسن را مجددا براي ملاقات دعوت كردند و سرهنگ هم با رويي گشاده به استقابل كرد، همان شب جريان ملاقات را از تلوزيون پخش كردند؛ همه خانواده و اقوام در ميان افراد به دنبال چهره حسن بودند كه وي با خنده گفت: دنبال من نگرديد، من آن عقب ها طوري نشسته ام كه دوربين مرا نبيند، سرم هم پايين است.

روزهاي آخر، حالت ملكوتي عجيبي پيدا كرده بود، زماني كه نماز را به او اقتدا مي كرديم، احساس مي كردم نور عجيبي از وجودش ساطع مي شود. گريه ها و ناله هاي شبانه اش بيشتر شده بود و ديگر لحظه اي روي پا بند نمي شد. براي عمليات قادر، شخصا به همراه چند پيشمرگ مسلمان، اقدام به شناسايي كرد و تا بالاي سر عراقيها و به فاصله چند متري آنها جلو رفت و دقيقا مواضعشان را از نظر گذراند، كاري كه با هيچ كدام از قوانين ارتش سازگاري نداشت. فرمانده لشگر، بيخ گوش دشمن. حين عمليات، من در ديدگاهي ايستاده بودم كه شديدا زير آتش دشمن بود، ناگهان ديدم كه سرهنگ، دولا دولا خودش را وارد ديدگاه كرد، ترسيدم و گفتم: جناب سرهنگ شما اينجا چكار مي كنيد، عراقيها روي وجب به وجب اينجا ديد مستقيم دارند. خنديد، با دوربين محور را ديدي زد و گفت: دو سه روز نبودم، عراقيها حسابي پر رو شدند و اين آخرين ديدار ما بود، خبر شهادت فرمانده لشگر 23 تكاور، چند روز بعد از راديو عراق همراه با شادي و شعف بسيار پخش شد. بعد از اتمام عمليات به ديدار خانواده شهيد رفتم، همسرش چيزي گفت كه هر وقت يادم مي آيد اشكم سرازير مي شود:

بار آخر حسن 2- 3 روزي آمد خانه، مريض بود و تب داشت، استراحت مختصري كرد و بار و بنديلش را بست و راهي شد، پرسيدم: تازه آمدي آبشناسان، آخه كجا مي روي؟ خيلي راحت و خونسرد بر گشت و گفت: مي روم به سفر كربلا.. .


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده